کوبایی که من دیدم!

پ پ پ

فیدل کاسترو جمعه گذشته در سن 90 سالگی درگذشت. مرگ او بحث های فراوانی را در خانه ها و خیابانها و کافی شاپها و رسانه ها و پارلمانها برانگیخت.

صحبت ها را می توان به دو دسته کلی تقسیم کرد:
گروه اول می گویند فیدل کاسترو دیکتاتوری بیش نبود که جز بدبختی برای مردم کوبا چیزی به ارمغان نیاورد و حالا مرگ او فرصت هیچگونه ذکر خیری نیست. در میان این گروه، کسانی بودند همچون جمعی از کوبایی تباران در میامی فلوریدا که مرگش را جشن گرفتند و فریاد کشیدند و کف زدند.

گروه دوم ـ که البته صدایشان در طنین عبارات فریادگونه گروه اول در حمله به دیکتاتور کمتر به گوش می رسید ـ می گویند درست است، فیدل کاسترو دیکتاتور بود، ولی در عین حال در سال 1959 باتیستا دیکتاتور سابق که کوبا را به قمارخانه و فاحشه خانه آمریکا تبدیل کرده بود سرنگون کرد و در مقابل آمریکا ایستاد؛ در زمینه اقتصاد، هدیه ای جز فقر برای مردم کوبا نداشت ولی در عرصه بهداشت و درمان و آموزش و پرورش کوبایی ها را در مقایسه با مردمان دیگر کشورهای آمریکای لاتین و جهان سوم سرآمد کرد.



آگهی

این گروه می گویند کاسترو تنها دیکتاتور جهان نبود، دهها دیکتاتور و دیکتاتوری دیگر هم وجود دارند که حامیان نظر اول آنها را نادیده می گیرند و حتی از روابط گسترده اقتصادی و سیاسی و نظامی با آنها حمایت می کنند؛ ولی دیکتاتور دیکتاتور است، دیکتاتور خوب نداریم! مثلا نمی توان گفت کاسترو دیکتاتور بدی بوده ولی اگوستینو پینوشه کودتاگر شیلی یا ملک عبداله ابن عبدالعزیز پادشاه سابق عربستان دیکتاتورهای خوبی بوده اند.

***

هر سال بیش از 1/3 میلیون کانادایی در سفرهای توریستی چند روزه برای تفریح و استراحت به کوبا می روند که شما خوانندگان عزیز هم شاید چنین سفری را تجربه کرده باشید. چند سال پیش من هم فرصتی به دست آوردم تا در توری یک هفته ای به کوبا سفر کنم و در یکی از اقامتگاههای توریستی resorts اقامت کنم؛ توری در یک هفته با هزینه کمتر از 600 دلار شامل سفر با هواپیما و شاتل از فرودگاه به اقامتگاه و اقامت در هتل چهارستاره مجاور بر دریا و انواع غذاها و نوشیدنی ها و مشروبات و چای و قهوه در انواع رستورانها تقریبا در 24 ساعت شبانه روز، و شنیدن موزیک زنده گروههای دو ـ سه نفره که موسیقی محلی همچون Guan Tana Mera (معروف ترین ترانه کوبایی که وقتی با اشعاری از خوزه مارتی شاعر اسطوره ای کوبا خوانده شود مفهومی شدیدا میهـن پرستانـه پیدا می کند) را کنار میز شما می خوانند، و برنامه های کنسرت و رقص و سیرک و اکروبات و ….

من هم چون شما از سالهای دور نام کوبا، کاسترو و چه گوارا را شنیده بودم و خیلی دوست داشتم کوبا را از نزدیک ببینم. در این سفر البته به طور بسیار محدود کوبا را دیدم. در این جا سعی می کنم مهمترین نکاتی که دیدم و بر من اثر گذاشت و در خاطرم نشست، تلگرافی برایتان بگویم:

ـ آرامش در کمال فقر!
عجیب است ولی حقیقت داشت. فقر از سراپا و آرامش از سر و روی همه می بارید. لباسها اغلب کهنه و بسیار ارزان قیمت، بر اندام سالم و اغلب تنومند و شاد مردم.

فقری که من دیدم شدیدتر از آن بود که بتوانم در چند جمله خلاصه کنم. اتومبیل های آمریکایی متعلق به دوران قبل از انقلاب 1959 که هنوز با گازوئیل کار می کنند اما تمیز؛ درست مثل لباسهایی که بر تن داشتند. ولی هنگام گفتگو با آنها میبینی و حس می کنی که استرس چندانی ندارند. راحت و سریع می خندند.

عجیب است ولی حقیقت داشت. فقر از سراپا و آرامش از سر و روی همه می بارید.

عجیب است ولی حقیقت داشت. فقر از سراپا و آرامش از سر و روی همه می بارید.


ـ بهداشت و درمان خوب!

در دیسکو بودیم که یک نفر از حال رفت و بر زمین افتاد. در چند دقیقه تیم امداد رسید و او را با مهارت و سرعت به بیرون دیسکو انتقال دادند و همانجا روی چمن به مداوایش پرداخته و پزشک جوان و دستیارش نزدیک به دو ساعت آنجا ماندند و با انواع کمک های اولیه و غیره رسیدگی کردند و بعد از اطمینان از سلامتی او بدون هر امضا یا صورتحسابی او را به هتل رساندند و به دنبال کار خود رفتند؛ پزشک و دستیاری که لباس و ظاهرشان به مانند بقیه بود.

ـ سواد و فقر!
مسئول برنامه های هنری اقامتگاه (جایی که قریب به هزار توریست در هر لحظه در آن اقامت داشتند) به چارجر تلفن دستی ما ابراز علاقه شدید نشان داد و گفت که در کوبا فقط در بازار سیاه قابل تهیه است. یکی از دو چارجری را که با خود داشتیم به او هدیه دادیم. روز بعد چند نفر از ما را به خانه اش در خارج اقامتگاه دعوت کرد؛ خانه ای که محقر بودن آن غیر قابل وصف است: بسیار قدیمی، بدون هر گونه فرش یا مفروش، یک میز و چند صندلی چوبی مندرس، دو سه لامپ کم نور، و دیگر هیچ، هیچ جز ابتدایی ترین لوازم زندگی!
روی میز برنج و گوشت خرچنگ گذاشتند و گفتند که جز یکی دو بار در سال از چنین غذاهایی خبری نیست. و زینت بخش سفره بشقابی از گوجه فرنگی سرخ که در کمی روغن نیمه کباب شده بود. در آن خانه ای که شاید صد سال عمر داشت، و تقریبا خالی از هر وسیله جدید و رنگین بود، با رنگین سفره از ما پذیرایی کردند. و بعد وقتی دو فرزند 10ـ8 ساله دانش آموزشان از مدرسه آمدند با لباس یک شکل مرتب و تمیز و کیف مدرسه بر پشت با مادر و پدر دست دادند و به آنها بوسه دادند و به پیش ما آمدند و دست دادند و گونه ها را جلو آوردند و بوسیدیم؛ به قول لئونارد کوهن  .a thousand kisses deep

ـ سیاه و سفید
مردم در کوبا سیاه و سفید و سبزه و برنزه از هم تفکیک ناپذیرند. فقر را به یک نسبت شریک بودند. یکسانی میان سیاه و سفید در کوبا کم نظیر است.

ـ و فقر
و باز هم فقر، در خیابانها، مقابل خانه ها، بر قامت شهروندان، در پای رهگذران، فقری که آمریکا نخواست و کاسترو هم نتوانست کم رمقش کند.

در کوبا به ویژه دو چیز نایاب بود:
نشانه های رفاه اقتصادی و استرس!

***

لطفا مطالب ما را از صحبت های ژان کرتیین و برنی سندرز در باره کاسترو و کوبا در صفحات بعدی بخوانید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید