پیتزا تنوری قسمت دوم و پایانی

پ پ پ

با خوردن دومین تنگ شراب سرها کم کم از باده گرم شد، يكي از دوستان کت خود را از تن خارج و در نظر داشت آن را به دسته صندلي آويزان كند ولي پيشخدمت رستوران محترمانه تذكر داد كه بهتر است آن را به جا لباسي مخصوصی كه در گوشه رستوران قرار داده بودند برده آويزان كنید و چون موافقت دوست ما را گرفت كت او را برده به جا لباسي آويزان کرد.

چون شنيده بودم در آن زمان عده زيادي به طور قاچـاق وارد اروپـا شـده و به دنبال پاسپورت مي گردند و دزدي پول و پاسپورت رواج دارد به دوستم يادآوري كردم در صورتي که پول و يا پاسپورتش را در جیب کتش گذارده بهتر است فوري آن را برداشته در جيب شلوار و يا جاي امن ديگري بگذارد ولي او كه سرش از باده گرم و به همه چيز با خوشبيني نگاه مي كرد گفت: «اي بابا تو چقدر بدبين هستي، فکر نمی کنم کسی دست در جیبم کند به خصوص که من از دور آن را زير نظر دارم».

پس از صرف شام، شاد و شنگول از خوردن پيتزاي اسپشيال تنوري و شراب قرمز از رستوران خارج شديم. هنگام خروج فراموش كردم از دوستم بخواهم که جيب هايش را وارسي نموده از صحت محتويات آن اطمينان حاصل كند.



آگهی

پس از شام و شراب، حالا هواي بيرون گرم تر به نظر مي رسيد، مردم در گوشه و كنار ميدانها جمع شده حركات شعبده بازان را تمـاشـا مي كردند، ما نيز در بعضي نقاط به جمع آن ها نزديك شده به تماشا می ايستاديم و در پايان شب سرشار از شادي گشت و گذار روزانه و صرف شامي لذت بخش روانه هتل شدیم تا شبي ديگر را در پاريس افسانه اي به صبح آوريم.

صبح فرداي آنشب هنگامي كه عازم خروج بودیم و تصمیم داشتیم براي رزرو بليط هايمان به مقصد انگلستان به يكي از آژانس ها هوائی برويم دوستم با رنگي پريده اطلاع داد كه پول و پاسپورتش مفقود شده و جيب هايش خالي است.

همگي چون برق گرفته ها بر جاي خشك شديم، خواستم به او بگويم: «عزيزم مگر شب گذشته يادآوري نكردم مواظب پول وپاسپورتت باشي» ولي ديدم حالا ديگر تذكر اين موضوع فايده اي ندارد لذا با این تصور که ممکن است در رستوران افتاده باشد بدون درنگ به رستوران رفتيم و سراغ پاسپورت را گرفتيم ولي آنها اظهار بي اطلاعي كردند. پس از آن بهتر دیدیم مفقود شدن پول و پاسپورت را به پليس اطلاع دهیم.

روز بعد با قطع اميد از يافتن گمشده خود به سفارت ايران مراجعه و گمشدن پاسپورت را اطلاع داديم. آنها نيز يك برگ عبور براي دوستمان صادر كردند كه تنها مي توانست با ارائه آن به ايران سفر كند.

خوشبختانه چون پول دوستمان به صورت تراول چك بود با ارائه شماره آنها به مؤسسه (توماس بانك) قرار شد پس از اطلاع از صدق گفتار او مبلغ تراول چک ها را به حسابش در يكي از بانكهاي پاريس که همان روز برایش باز کرده بودیم واريز كنند.

اين حادثه سبب شد تا برنامه مسافرتمان مختل و از ادامه آن باز ماندیم زيرا ادامه سفر توسط دوستمان امکان پذیر نبود و نمي توانست با ما به نقاط ديگر سفر كند و ما نيز مایل نبودیم او را تنها بگذاريم لذا همگی با تأسف از ناتمام ماندن برنامه مسافرتمان بليط هاي خود را براي برگشت به ايران تأیید و زودتر از آن چه که فکر می کردیم به ايران باز گشتيم.

قبل از پرواز به ایران براي برگرداندن چمدانهايمان از لندن كه حاوي لباسهاي شخصي و مقدار زيادي اجناس خریده شده در آلمان بود تلاش زيادي كرديم ولي بدبختانه كاركنان فرودگاه لندن از وجود آنها اظهار بي اطلاعي كردند تا اينكه چند ماه بعد يكي از دوستانمان كه در لندن اقامت داشت توانست چمدان ها را در انبار فرودگاه يافته برايمان پست كند و به اين ترتيب غائله مسافرت خاتمه يافت.

قبل از اينكه دوباره بتوانيم برنامه ديگري براي سفر به اروپا طراحی کنیم جنگ بين ايران و عراق شروع شد و گرفتن ويزا براي ورود ايرانيان به اكثر كشورهاي اروپائی برقرارگشت و نتوانستيم یک بار ديگر سفر به اروپا و بازدید و بررسي از آن ديار را كامل كنيم.
روزي كه با دوستانمان در محفلي نشسته بوديم دوستي كه در سفر اروپا پاسپورت خود را گم كرده بود اظهار تأسف ميكرد از اينكه بي احتياطي او سبب شد تا برنامه سفرمان نيمه تمام بماند.

به او گفتم: «بهر حال باز هم به خير گذشت و توانستي پولهاي گمشده ات را به دست آوري ولي به خاطر داشته باش هميشه در سفرها اشياء قيمتي را نبايد از خود دور كني چرا كه هميشه چشمهائی شرور و خائن به دنبال فرصت مي گردند» سپس از او خواستم به داستاني که در این رابطه از پدرم شنیده بودم گوش کند.

برایش گفتم: «روزي مردي روستايي از ده به شهر آمده بود تا چند قطعه قاليچه اي را كه خود و خانواده اش در طول سال بافته بودند فروخته با پول آن لوازم ضروري زندگي خود را تهيه كرده به ده ببرد. وقتی قالیچه ها فروش رفت يك شال زيبا و نفيس نيز براي همسرش خريد تا بدينوسيله در بازگشت از زحمات او قدرداني كند.

روز آخر قبل از رفتن تصمیم گرفت گشتی در خیابان های تهران بزند. در حالي كه شال خريداري شده را بر دوش انداخته بود گذارش به خيابان پهلوي تهران افتاد. چون اولین بـار بـود کـه قـدم در آن خیـابان می گذاشت محو تماشاي تابلوهاي نئون سر در مغازه ها و اجناس لوكس داخل آنها و زنهاي آرايش كرده و زيباي تهراني شد غافل از این که یک سر شال خريداري شده از پشتش تا نزدیک زمین آويزان شده است.

مرد رندي كه مرد روستائی را حيران و از خود بيخود ديد تصميم گرفت شال او را بربايد لذا از پشت به او نزديك شد و در يك فرصت مناسب سر شال را كه آويزان بود گرفته با سنجاق به شانه خود محكم كرد و وقتي از استحكام آن اطمينان يافت به تدريج قدمها را كند كرد و از مرد روستائی فاصله گرفت تا اينكه سر ديگر شال نيز از شانه مرد روستائی رها شده به زمين افتاد، مرد رند بلافاصله آن را برداشته با سرعت دور شانه خود پيچید.

مرد روستائی كه پس از لحظاتی چند ناگهان به خود آمده و متوجه مفقود شدن شال گرديده بود هراسان براي يافتن شال گمشده خود به پشت سر نگاه كرد. مردي را ديد كه شالي شبيه شال خودش به دور شانه انداخته در پشت سرش حركت ميكند».

هراسان و شرمگینانه از او سؤال كرد: «آقا، من شالي شبيه شال شما داشتم كه از شانه ام افتاده، شما آن را نديديد».

مرد رند سری به علامت بی اطلاعی تکان داد و گفت: «خیر، چیزی ندیدم» و چون متوجه شد مرد روستائی نگاه های مظنونی به شال او مي کند سنجاقی را که به شال خود زده بود به او نشان داد وگفت: «ما اينجا هر وقت شالي روي شانه مياندازيم آن را با سنجاق به كت خود متصل ميكنيم و اطمينان داريم كه شال هيچوقت از شانه مان نمي افتد».

دوستم خنديد و گفت: «حق با پدر توست» زيرا گفته اند «كار هيچوقت از محكم كاري عيب نمي كند».

ژانویه سال 1998

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید