پلی میان دو نسل

پ پ پ

روزي هنگام صحبت با يكي از دوستان شکایت می کرد: «هنگامیکه بچه بودم و روزها از مدرسه به خانه باز ميگشتم تا ميخواستم كيف و كتاب را به گوشه اي انداخته براي برداشتن قطعه اي نان و پنیر به سوي آشپزخانه بروم مادرم فوري انگشت خودرا به علامت سكوت بر لبها نهاده ميگفت: «هيس! پدرت خوابيده!!».

وقتي بزرگ شدم و خود صاحب فرزند گشتم تا از كار به خانه باز می گشتم و آماده می شدم تا يكي دو نفس عميق از سینه بیرون داده خستگي كار را از تن به در كنم همسرم انگشت بر لب، مهر سكوت بر دهانم ميزد و ميگفت: «هيس! بچه مان خوابيده!!».

از گفتار دوستم به خنده افتادم چون بي اختيار تشابه عجيبي بين سرگذشت او و دنياي پدرسالاري خود احساس كردم.



آگهی

من و برادرم تا پدر در خانه بود جرأت نداشتيم بلند صحبت كنيم و يا وقتي در اطاق بود اجازه نداشتيم پاي خود را براي رفع خستگي در مقابل او دراز نمائیم. وقت شام تا او دست به غذا نميزد مادر اجازه نداشت براي ما غذا بریزد. زماني که با او از خانه خارج ميشديم هميشه بايد پشت سرش حركت ميكرديم. هر روز صبح پول روزانه ما را همراه با خرجي خانه سر طاقچه ميگذاشت، اين وظيفه مادر بود تا آنرا در مشت ما بگذارد.

وقتي قرار بود برايمان كفش و يا لباس خریداری کند به هيچوجه جرأت ابراز عقيده درمورد طرح و رنگ آن نداشتيم، مطلقاً به ما اجازه نميداد در مورد انتخاب آن نظر خودرا بگوئيم، هنگام بلوغ و زمانی که چون درخت چنار رشد میکردیم در موقع خريد كفش و يا لباس، آنها را آنقدر گشاد مي خريدند تا جا برای بزرگ شدنمان بگذارند و سالهاي بعد مجبور نیاشند يكي ديگر برايمان بخرند. كفشها از فرط گشادي تا مدتها جلوتر از خودمان حركت ميكرد، تازه وقتي اندازه پايمان ميشد كه ديگر زوارش در رفته و بايستي روانه كيسه زباله ميگرديد، يعني به جائي ميرسيد كه حتي كاسب هاي دوره گرد نيز از قبول آن سر باز ميزدند.

تصميم گيري در مورد اينكه بايد به تحصيل ادامه دهيم و يا دنبال كار و كسب برويم با پدر بود. اگر ميخواستيم ازدواج كنيم بايد با نظر و صوابديد پدر اقدام ميكرديم، اينكه چه موقع و با كدام دختر بايد به خانه بخت برويم.

عشق قبل از ازدواج از نظر آنها قبيح بود، عقيده داشتند «اول ازدواج، بعد عشق» و بعد هم هنگام نامگذاري بچه ها آنها بودند كه بايستي در مورد نام فرزندانمان تصميم بگيرند و ما جرأت نداشتيم اسمي را كه به نظرمان زيبا ميآمد روي آنها بگذاريم. از اينرو اغلب فرزندانمان اجبار داشتند دو اسم را با خود يدك به كشند، يكي اسم اصلي در شناسنامه شان كه با تصميم پدر و يا پدر بزرگ انتخاب ميشد و ديگري نامي كه ما به دلخواه بر آن ها گذارده و با آن صدایشان می کردیم. به عنوان مثال برادر من نامش در شناسنامه علي بود ولي ما نام پرويز را که نامیدن او انتخاب کرده بودیم .

*******

بعد از ازدواج چون تنگناهاي زندگي مادر را در رابطه با استبداد پدر سالاري در محيط خانه ديده بودم سعي كردم براي همسرم شوهري مهربان و دوستي با وفا باشم و درحل مشكلات زندگي اورا ياري نمايم.

زماني كه داراي فرزند شديم چون هر دو طعم تلخ دوران استبداد پدرسالاري را چشيده بوديم تصميم گرفتيم تابو را شكسته براي فرزندانمان والديني دمكرات باشيم. از همان دوران كودكي با آنها چون پدر و مادري دلسوز و مهربان رفتار ميكرديم، وقتي خسته از كار به خانه باز ميگشتم براي اينكه خواب شيرين آنها راپريشان نسازم آهسته و پاورچين به اطاقم ميرفتم.

سعي كرديم تا حد امكان آنها را در انتخاب وسائل خود آزاد بگذاريم و وظيفه ما در قبال خواست آنها تنها جنبه راهنمائي و ارشاد داشته باشد، اگر كفش و يا لباس انتخابي آن ها گران قيمت بود يا با سليقه ما هماهنگي نداشت آن ها را در تغيير عقيده تحت فشار نمي گذاشتيم، برخلاف پدرم كه هيچگاه به وضع درس و پيشرفت ما در دبستان توجه نميكرد و گاهي اوقات حتي نميدانست فرزندانش هركدام در چه كلاسي درس ميخوانند، پيشرفت تحصيلي فرزندانمان را هميشه مد نظر داشتيم و چنانچه با مشكلي روبرو ميشدند فورا» به كمكشان ميشتافتيم.

در عين حال من و همسرم سعي كرديم کمبود تحصیلات کلاسیک خود را با رفتن به كلاسهاي شبانه جبران کنیم. كار سخت و طاقت فرساي روزانه براي تأمين مخارج زندگي و صرف انرژي و وقت در كلاسهاي شبانه براي موفقيت در امتحانات آخر سال گاه امانمان را ميبريد ولي به هيچوجه از پاي نمي نشستيم و بي وقفه به فعاليت و نبرد با مشكلات ادامه ميداديم.

با موفقيت در امتحانات متوسطه و كسب ديپلم وسپس ورود به دانشگاه وارد مرحله حساسي از زندگي شديم، حالا روزها درس بود و شبها كار، با اينكه از نظر تأمين معاش بسيار در زحمت بوديم ولي ديگر راه برگشتي وجود نداشت، بايد به هر قيمت شده آنرا به آخر ميرسانديم.

كار شاق شبانه، درسهاي فشرده و انباشته دانشگاه، فعاليتهاي صنفي دانشجوئي در دانشگاه در آنزمان به منظور يافتن راهي براي زندگي بهتر و درعين حال رسيدگي به وضع زندگي خود و فرزندانمان نيروي ما را روز به روز تحليل ميبرد و درحالي که آنها (نسل جديد) روز بروز بزرگتر و نيرومند تر ميشدند ما (نسل ميانه و واسط) بر سالهاي عمرمان افزوده شده به پيري نزديكتر ميشديم.

پس از اخذ مدارك دانشگاهي من و همسرم بدون درنگ به كار فعال مشغول شديم تا كمبود های مالي دوران تحصيل را جبران کنیم، حالا ديگر زماني بود كه با كسب درآمد بيشتر بايستي براي خود و فرزندانمان خانه و زندگي بهتر فراهم ميکردیم.

*******

سالها از پي يكديگر ميگذشت، تمامش كار بود، كار بدون استراحت براي پركردن گودال هاي ژرف هزينه ها كه گويا خيال پر شدن نداشت. حالا فرزندانمان روز به روز بزرگتر و هزينه درس و دانشگاهشان كمر شكن ميشد ولي من و همسرم با كار و فعاليت بيشتر اجازه نمی داديم آنها كوچكترين كمبودي را از نظر مالي احساس کنند.

گردش و تفريح را به كلي از برنامه زندگي حذف نموده بوديم زيرا في الواقع وقتي براي آن نداشتيم، دوران جواني را بدون استفاده از امكانات و لذايذ آن پشت سر گذارده بوديم و اكنون نيز كار و فعاليت براي جبران كمبود هاي گذشته وقتي برايمان نمي گذاشت، درحقيقت خود نيز انتظاري از اين بابت نداشتيم، ما از نسل خود پلي ساخته بوديم بين دوران گذشته (پدرسالاري) و نسل آينده، باورمان هم اين بود «تا يك نسل فدا نشود نسل آينده پا نميگيرد».

به خاطر دارم در یکی از سالها بنا به تقاضای استاندار وقت فارس، وزارتخانه ای که در آن کار می کردم مرا به عنوان کارشناس منابع آب به همراه هیئتی شامل مهندسین کشاورزی، خاکشناسی مأمور اجرای طرحي به منظور اسکان عشایر در آن استان کردند. قرار بود این هیئت وضع منابع آب و زمينهاي باير منطقه را از نظر آمادگی برای کشاورزی بررسی نمايد.

اعضای هیئت همگی جوان ولي داراي تجربه چندين ساله در کار خود بودند که میتوانستند طرح مورد نظـر را بررسی و گزارش جامعی تهیه نمایند.

قبل از ديدار با آقاي استاندار اطلاع یافته بودیم كه ايشان براي پروژه مذكور تبليغ زيادي كرده و آنرا يكي از طرح هاي اساسي براي اسكان عشاير قلمداد نموده و به طور قطع در نظر دارد جلسه استانداري را با شرح عكس و تفصيلات در روزنامه ها چاپ و برای خود اعتباری بیشتر کسب نمايد.

وقتي همگي اعضای هیئت طبق قرار قبلي در جلسه استانداري حاضر شديم آقاي استاندار كه با حالتي خوشحال وخندان آماده ديدن كارشناساني پير و قديمي و به قول معروف (استخواندار) و اسم و رسم دار بود به محض ورود با مشاهده قيافه هاي جوان اعضاي هيئت ناگهان يكه اي خورد و بيدرنگ شور و شوق خود را براي مذاكره درباره طرح پر سر و صدايش از ياد برد، او تنها به اين بسنده كرد كه ما با رئيس دفترش تماس بگيريم تا او ما را در مورد وظايف مأموريتمان راهنمائي كند.

آنطور كه بعدها شنيدم او پس از ترك جلسه با تلفن از رؤساي ادارات مربوطه گله كرده كه چرا فلان كارشناسان قديمي را براي انجام اينكار نفرستاده اند.

پس از انجام مأموريت هنگاميكه براي تهيه گزارش به تهران باز گشتم موضوع را با رئيس اداره خود درميان گذاشتم. او كه مرد شوخي بود خنديد و گفت:
«اين تقصير آقاي استاندار نيست، جور زمانه براي شما جوانها است. حالا كه پيرها را مي پسندند شما جوان هستيد، فكر ميكنم وقتي شما پير شويد زمانه تغيير يافته جوان پسند خواهد شد و نسل شما باز هم محلي از اعراب نخواهد داشت».

همانطور كه او پيش بيني كرده بود در سالهاي دهه پنجاه (دوران حكومت حسنعلي منصور و هويدا) كه ديگر عمري از ما گذشته بود تكنوكراتهاي جوان در كشور به دوراني از شكوفائي خود رسيده و بيشتر پستهاي حساس را در اختيار گرفته بودند.

روزيكه من و همسرم براي شركت در جشن فارغ التحصيلي اولين فرزند خود به دانشگاه رفتيم خوشحال بوديم كه نهايتاً پس از آنهمه تلاش بدون استراحت به باور خود دست يافته ايم. همسرم در حالي كه اشك در چشمها داشت نگاهي به موهاي سفيد من كرد و بدون كلمه اي سر خودرا آهسته بر شانه ام نهاد، نميدانستم اين اشكها، اشك شوق است به مناسبت موفقيت فرزندمان و يا اشك حسرت است براي سالهاي از دست رفته عمرمان.

آوریل 1995

Loading Facebook Comments ...