معلم و دیوانه عاقل

پ پ پ

در آن‌ موقع در تلویزیون فیلمی نشان می‌دادند که قهرمان فیلم اسب سیاهی بود به ‌نام «توسن» عاشق توسن بودم و جست و خیزهای او را دوست داشتم و سعی می‌کردم حرکات او را در حال دویدن تقلید و مانند او که گه‌گاه سم بر زمین می‌کوبید من نیز پا بر زمین بکوبم.
در نهایت این پدر بزرگم بود که متوجه نقص کلامی من شد و پی برد لکنت زبان دارم و خیلی زود دریافت دلیل صحبت نکردم این ‌است که از آشکار شدن لکنت زبانم نزد دیگران خجالت می‌کشم.

البته بعد از این ‌که پدر و مادرم متوجه این امر شدند مرا نزد یک دکتر متخصص بیان درمانی بردند که با کمک او لکنت زبانم در طول زمان بهتر شد ولی متأسفانه در دوران دبستان این نقص مشکل بزرگی برایم به‌ وجود آورد.

وقتی به کودکستان رفتم از نشستن روی نیمکت‌های کلاس نفرت داشتم و دلم می‌خواست به‌ فضای باز حیاط رفته بازی کنم، به تلاش مسؤلین کودکستان در مورد ساکت نشستن و گوش فرا دادن به‌ نصایح آن‌ها بی‌توجه بودم، در فضای کودکستان نیز حین دوندگی گاه به ‌بعضی از کودکان تنه ‌زده آن‌ها را سرنگون می‌کردم که منجر به ‌شکایت خانواده آن‌ها به ‌اولیای کودکستان می‌شد و به ‌دنبال آن مسئولین کودکستان نامه‌ای شکایت آمیز برای والدینم می‌فرستادند.



آگهی

در دبستان نیز همین وضع ادامه داشت مضافاً این‌که در آن ‌موقع جثه‌ام درشت تر از همسن و سال‌هایم بود و طبعاً قویتر از آن‌ها بودم و در برخوردها سرنگونشان می‌کردم ولی در عین حال هیچ‌گاه اتفاق نمی‌افتاد تا از زور بازویم برای درگیری با دیگر شاگردان دبستان استفاده کنم.

در آن دوران مقدار زیادی از انرژی زمان کودکی‌ام کاسته شده و آرامش و سکون جایگزین آن گردیده بود ولی هنوز علاقه‌ای به نشستن در کلاس درس نداشتم و فکر و حواسم بیشتر متوجه بیرون کلاس و فضای باز دبستان بود این امر باعث می‌شد تا توجهی به دروس کلاس نداشته باشـم کـه سبب می گردید گهگاه یادداشت‌های شکوائیه‌ در باب توجه نکردنم به‌ درس‌ها در کلاس برای والدینم بفرستند.

در سال دوم تحصیلی معلمی داشتیم به ‌نام علی ‌بیگی، مردی لاغر اندام و بلند بالا بود که بعد‌ها دانستم معتاد به دود کردن تریاک است. بسیار خشن و سخت‌گیر بود و از همان لحظه ورودش به‌ کلاس چند قطعه ترکه تراشیده با خود آورد و همه شاگردان را تهدید کرد که هیچ خطائی را نخواهد بخشید و آن‌ را با ترکه‌های خود پاداش خواهد داد.

هنوز چند روز از آمدنش نگذشته بود که بی‌توجهی مرا به‌ درس‌ها تاب نیاورد و با زدن ترکه به‌ کف دست‌هایم پاداش داد. اولین بار بود که طعم تنبیه را می‌چشیدم، او انتظار داشت بر اثر درد ضربات ترکه ‌ها به‌ گریه و لابه افتاده از او پوزش بخواهم ـ عکس‌العملی که اکثر شاگردان کلاس قبلاً براثر ضربات ترکه‌ها نشان داده بودند ـ ولی من ‌بسیار مغرور بودم و در مقابل ضربات او ضعف نشان نمی‌دادم لذا هربار که ترکه را فرود می‌آورد بدون این‌که دستم را عقب بکشم در حالی‌که با غرور در چشم‌هایش نگاه می‌کردم نشان می‌دادم که برای خوردن ضربه‌های دیگر نیز آماده‌ام. عکس‌العمل‌ غیرعادی من نه ‌تنها او را از زدن ضربه‌های دیگر پشیمان نکرد که با خشمی مضاعف و با قدرتی دو چندان ضربه‌های بعدی را یکی بعد از دیگری فرود می‌آورد تا شاید صدائی که نشان دهنده درد و یا پشیمانی از جانب من باشد ظاهر سازم ولی چون مرا هم‌چنان خاموش و مغرور سرپا ایستاده دید در نهایت ترکه را از دست انداخت و با خشمی که درونش را می‌کاوید گفت: «گم‌شو برو بشین سرجات».

در حالی‌که کف دست‌هایم از شدت ضربه‌ها می‌سوخت رفته روی نیمکت نشستم ولی با همان احساس کودکانه خود پی بردم که این آزمون نه تنها او را راضی نکرده بلکه فهمیده که در مقابل شاگردان کلاس حیثیت و اعتبار خود را از دست داده و مطمئن بودم که از همان لحظه کینه مرا به‌دل گرفته است.

شب هنگام وقتی پدرم دست‌های تاول زده مرا دید و دانست که بر اثر ضربات ترکه‌ معلم می‌باشد چنان خشمگین شد که روز بعد به‌ دبستان آمد و مرا نزد مدیر برد و با نشان دادن دست‌هایم از او پرسید: «آیا معلمین شما اجازه دارند تا این‌گونه شاگردان را تربیت کنند».

* در آن ‌زمان وزارت فرهنگ بخشنامه کرده بود که معلمین حق ندارند برای تنبیه شاگردان از چوب و ترکه استفاده کنند.

مدیر دبستان علی ‌بیگی را فراخواند و با نشان دادن دست‌های من به او گوشزد کرد که برخلاف بخشنامه وزارتخانه رفتار کرده و دیگر حق ندارد از ترکه و وسایل شبیه به‌ آن برای تنبیه شاگردان استفاده کند.

علی ‌بیگی که روش بهتری برای تربیت شاگردان سراغ نداشت دستور آقای مدیر را زخم دیگری بر نهاد خشن خود ‌دانست و دردل گفت: «شاهین‌ خان کاری می‌کنم که از این به ‌بعد آرزوی خوردن ترکه‌ها را بکنی».

با این‌که طبق توصیه‌های پدر و مادرم سعی کردم به درس‌های معلم توجه بیشتری نشان دهم ولی علی ‌بیگی که کینه مرا به دل گرفته بود سعی بر آن داشت تا به ‌طرق مختلف و بهانه‌های پوچ و بدون اهمیت مرا خطاکار جلوه داده با گذاشتن مداد لای انگشتانم و پیچاندن گوشم تنبیه کند.

به ‌عنوان مثال گاهی که از کنارم می‌گذشت مدادم را برداشته نگاه می‌کرد و ضمن نشان دادن آن به ‌شاگردان با صدای بلند می‌گفت: «شما را به‌خدا مداد یک شاگرد مدرسه را نگاه کنید اصلاً نوک ندارد و بعد آن‌ را شکسته توی سطل آشغال کنار میزش می‌انداخت» و یا «به دفتر تکالیفم ایراد می‌گرفت که تمیز نیست».

می‌دانست که لکنت زبان دارم و نمی‌توانم به سؤالات او سریع جواب دهم لذا برای آزارم همیشه اولین نفر بودم که مرا پای تخته کلاس می برد و درسی را که روز قبل داده بود از من سؤال می‌کرد. با این‌ که پدرم هنگام ثبت نام به مدیر دبستان یادآوری کرده بود که: «فرزندم لکنت زبان دارد و قادر نیست به ‌سؤالاتی که از او می‌شود سریعاً جواب دهد و بهتر است سوال‌های درسی را کتباً از او سوال کنید».

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد ولی چون شوق فراوانی بر ادامه تحصیل داشت در کلاسهای شبانه ثبت نام نمود و در سال 1336 موفق به اخذ دیپلم طبیعی گردید. در همان سال با قبول شدن در کنکور، در رشته زمین شناسی دانشکده علوم تهران ثبت نام نمود.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نمود. ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید