معلم و دیوانه عاقل

پ پ پ

شاهین که گویا با یادآوری حادثه فوق دوباره اعصابش ‌شدیداً تحت تأثیر جو آن‌ روز قرار گرفته بود از گفتن باز ماند ولی پس از چند لحظه که آرامش خود را دوباره باز یافت شروع به شرح وقایع نمود و گفت: «دنباله حادثه درست یادم نیست، تنها چیزی که در آن حالت برایم اهمیت داشت نابود کردن مردی بود که کینه توزانه تصمیم گرفته بود با دیوانگی‌اش زندگی مرا نابود کند».

درحالی‌که گلویش را در چنگ داشتم متوجه شدم تلاش می‌کند با شیئی برنده‌ ضربه‌هائی بر سر و دست من وارد کند ولی دستهای قوی و بلند من به‌ او امکان نمی‌داد تا ضربهای کاری به‌ من وارد کند.

درگیر و دار کشمکش ما، تنی چند از مأمورین و مراقبین جلسه به ‌کمک او آمده سعی می‌کردند تا گلوی او را که در حال خفه ‌شدن بود از چنگال من بیرون آوردند، آن‌ها برای موفق شدن در این کار سعی می‌کردند با زدن ضربه‌هائی از پشت بر سر و بدنم او را از خفه شدن به‌ دست من نجات دهند.



آگهی

وقتی توانستند او را نجات داده و مرا در حالی‌ که کف بر لب آورده و نعره می‌کشیدم از جلسه امتحان بیرون بردند در اتومبیل مأمورین اداره آگاهی انداختند و ساعتی بعد خود را مجروح و خونین با دست‌های بسته ‌چون دیوانه‌‌ها در زندان آگاهی دیدم.

از نظر روانی چنان ضربه خورده بودم که تا چند روز در زندان هم‌ چون دیوانگان تنها فریاد می‌زدم و خود را به ‌دیوار زندان می‌کوبیدم به‌ طوری‌ که مجبور شدند مرا به‌ تختی که قرار بود روی آن بخوابم بستند و به‌کمک دارو‌های آرام کننده مانع از حرکات دیوانه‌وارم شدند.

پدر و مادرم که روز کنکور در بیرون حوزه امتحان منتظر بیرون آمدن و نتیجه کارم بودند وقتی جلسه پایان یافت و مرا ندیدند نگران و متوحش به‌ دفتر دانشکده رفتند و با معرفی خود جویای غیبت من شدند. آن‌جا بود که دریافتند من به یکی از مراقبین جلسه حمله کرده و قصد کشتن او را داشته‌ام. پیرو این خبر به‌ آن ‌ها گفته شده بود که با شئی برنده‌‌ قصد داشته ام یکی از مأمورین مراقب جلسه را زخمی کنم که در حال حاضر در بخش بیماران اضطراری بیمارستان بستری شده ‌است. آخرین خبری که آن‌ روز دریافت کردند این بوده که مرا دستگیر و به زندان اداره آگاهی برده‌اند.

پدرم که باورش نمیشد من وسیله برنده ‌ای در اختیار داشته و قصد جان کسی را کرده باشم فوری به ‌اداره آگاهیم ی‌رود و تقاضای دیدن مرا می‌کند که با جواب منفی آن‌ها روبرو می‌گردد. مادرم که سخت نگران حالم بوده با حالـی گریـان روی پله‌ هـای اداره آگاهی می‌ نشیند و مسئولین امر را تهدید می کند: «در صورتی که اجازه ندهید فرزندم را ببینم از این‌جا تکان نخواهم خورد».

پس از مدت زمانی طولانی در نهایت اجازه میدهند تا مرا از پشت پنجره اطاق زندان به‌بینند. وقتی آن‌ها مرا روی تخت‌خواب زندان بی‌هوش و دست بسته می‌بینند و از مأمورین می‌شنوند که با حرکات جنون ‌آمیزی قصد حمله و مضروب کردن مراقبین جلسه و نگهبانان را داشته‌ام بلافاصله به ‌وخامت حال من پی ‌می‌برند و با‌ این‌که هنوز نمی‌دانستند دلیل حمله من به‌ مراقبین جلسه و مأمورین چه بوده است همان شب نزد وکیل خانوادگی خود رفته از او می‌خواهند اولاً هرچه زودتر مرا از زندان بیرون آورد تا نسبت به مداوایم اقدام کنند و بعد تحقیق کند دلیل زد و خورد من در جلسه کنکور چه بوده است.

پس از چند روز هنگامی‌که آرامش خود را باز یافتم دیگر امیدی به‌ زندگی نداشتم، علی ‌بیگی دیوانه با کشیدن خط قرمز بر ورقه‌ام و محروم کردن من از ورود به ‌دانشگاه و رسیدن به آرزوی خود که نشستن در کنار دوستان قدیمی‌ام بود، ضربه سنگینی بر زندگی و آینده من زده بود که پذیرش آن برایم آسان نبود. دیگر میلی به ‌ادامه تحصیل و زندگی نداشتم لذا سعی کردم از خوردن و آشامیدن خودداری کنم تا هرچه زودتر جانم از کشیدن بار زندگی آزاد گردد لذا دیگر لب به ‌غذاهائی که برایم می‌آوردند نمی‌زدم و آن‌ها را دست نخورده بیرون می‌فرستادم.

پدرم که از وخامت حالم مطلع و شنیده بود قصد خودکشی دارم درخواست فوری دیدارم را کرد. مسؤلین زندان و اداره آگاهی که خود از تصور خودکشی من در هراس بودند اجازه ملاقات پدرم را وسیله ای برای خودداری من از خودکشی یافتند و به او اجازه دادند تا مرا ملاقات کند.

چنان از ادامه زندگی و ماندن در این جهان بی‌زار بودم که به دعوت پدرم برای ملاقات جواب رد دادم، ولی او که بی‌نهایت برای سلامتی‌ام نگران بود با کمک وکیلم اداره آگاهی را مجبور کرد تا مرا به بیمارستان بفرستند و با تزریق سرم از مرگ من جلوگیری کنند.

زمانی‌که در بیمارستان بستری بودم وکیلم با تلاش فراوان موفق شد از دلیل درگیری من در جلسه کنکور آگاه و ازنام مراقبی که خط قرمز بر ورقه‌ام کشیده بود باخبر گردد.

از آن پس بود که کار پرونده من سرعتی بیشتر یافت چون شناخته شدن علی‌بیگی که در گذشته نیز سابقه درگیری با مرا داشته و محکومیت او در ‌آن زمان ثابت گردیده بود باعث شد تا وکیل ما کشیدن خط قرمز بر روی ورقه‌ام را در جلسه امتحان نه به دلیل تقلب بلکه انگیزه‌ای برای گرفتن انتقام عنوان کرده و جریان پرونده را کاملاً علیه علی‌ بیگی به جریان اندازد.

پدر و مادرم که توسط وکیل خود از اخبار فوق با اطلاع شدند با گرفتن اجازه ملاقات مرا در جریان امر قرار دادند و از من خواستند به اعتصاب غذا پایان داده منتظر تحقیقات لازم در مورد درگیری پیش آمده باشم.

تنها مسئله‌ای که هنوز روشن نشده بود موضوع شئی برنده‌ای بود که روز درگیری عده ای را زخمی و شریان یک نفر دیگر را بریده بود ـ که در آن موقع هنوز بین مرگ و زندگی دست و پا می زد ـ وکیل ما درصدد برآمد تا با تحقیق از مآمورین و مراقبین جلسه امتحان روشن کند شئی برنده متعلق به چه کسی بوده و چگونه از آن استفاده شده است.

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد ولی چون شوق فراوانی بر ادامه تحصیل داشت در کلاسهای شبانه ثبت نام نمود و در سال 1336 موفق به اخذ دیپلم طبیعی گردید. در همان سال با قبول شدن در کنکور، در رشته زمین شناسی دانشکده علوم تهران ثبت نام نمود.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نمود. ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...