معلم و دیوانه عاقل

پ پ پ

با توجه به‌ توصیه وکیل از شکایت منصرف شدیم ولی نکته‌ای‌ که از آن غافل بودیم و به ‌آن توجه نکرده بودیم پرونده بیمارستان بود.

زمانی ‌که با علی ‌بیگی درگیری پیدا کرده و کارم به بیمارستان کشیده شده بود. نظر به این‌که تمام گزارش‌های بیمارستان با توجه به اطلاعات اخذ شده از مدیر و اولیای دبستان تنظیم گردیده بود سلامت روانی من همه‌ جا زیر سؤال رفته و تشنج‌های عصبی مرا عطف به‌ ماسبق کرده و این ‌طور نتیجه گرفته بودند که من از زمان کودکی مشکل عصبی و روانی داشته‌ام.

سال‌ها بعد براثر ماجرائی که تفصیل آن را بیان خواهم کرد به دادگاه کشیده شدم قضات و دادستان دادگاه همه جا به ‌مندرجات نامه‌های بیمارستان که وضع روانی مرا به دوران کودکی وصل می‌کرد استناد می‌ نمودند



آگهی

***

در دوران دبیرستان شور و جست و خیز گذشته‌ام کاملاً فروکش کرده و آرامش و سکون بردبارانه‌ای جای آن ‌را گرفته بود. هنوز لکنت زبان آزارم می‌داد و مانع از آن می‌شد تا در جمع شرکت کنم و تنها با دو نفر از همکلاسان خود رابطه دوستی داشتم و جز ورزش و کوهنوردی و گوش دادن به‌ موسیقی‌های کلاسیک سرگرمی دیگری نداشتم.

برخلاف دوران ابتدائی که به ‌درس و تکالیف خود بی‌توجه بودم دوران دبیرستان را با گرفتن نمرات خوب طی می‌کردم و جزو شاگردان ممتاز کلاس بودم ولی متأسفانه ضربه‌ای ‌که در کلاس دوم و در ارتباط با دیوانگی‌های علی ‌بیگی گریبان‌گیرم شده بود اثراتش گهگاه ظاهر می‌شد و کار درس و کلاسم را مختل می‌کرد و ناچار می‌شدم با نظر دکتر روانپزشک مدتی را در خانه استراحت کرده از داروهای آرام بخش استفاده کنم که این امر سبب شد بار دیگر در دوران دبیرستان یک‌ سال از همکلاسان خود عقب بمانم و زمانی‌که خود را آماده امتحان کنکور دانشگاه می‌کردم بهترین دوستان همکلاسم سال اول دانشگاه را نیز گذرانده بودند.

شوق رفتن به‌ دانشگاه و بودن در کنار سایر دوستان قدیم شور و انرژی فوق‌العاده‌ای به ‌من داده بود و برای شرکت در کنکور روزشماری می‌کردم.

در آن ‌زمان کنکور برای هر دانشکده‌‌ای به‌ طور جداگانه‌ برگزار می‌شد که من برحسب علاقه‌ام به‌ رشته فیزیک در کنکور آن شرکت کرده بودم.
هنگامی‌که در ردیف شرکت کنندگان کنکور در یکی از اطاق‌ها روی نیمکتی که شماره و کارتم روی آن نصب شده بود نشستم التهابی بیش از اندازه داشتم به ‌طوری که بی‌ختیار متوجـه شـدم دست‌ها و زانوهایم ناخواسته می لرزند.

زمانی‌که ورقه‌های‌ سؤال و جواب‌ توسط چند نفر از مراقبین جلسه با سرعت جلوی شرکت کنندگان گذاشته می‌شد متوجه شدم شخصی که ورقه مرا جلویم گذارد برای لحظه‌ای توقف کرد، چون سرم را بلند کردم تا دلیل توقف نابهنگام او را بدانم ناگهان تمام وجودم به لرزه درآمد چرا که مقسم ورقه‌ کسی جز علی ‌بیگی نبود که او هم مرا شناخته و چون برایش خارج از انتظار بود می‌خواست اطمینان حاصل کند که درست دیده است یا خیر.

لرزه‌ای‌که با دیدن او بر وجودم عارض شده بود از او پنهان نماند، بلافاصله بدون این‌ که نشان دهد مرا شناخته ورقه را گذاشت و از کنارم دور شد.

در مدتی‌که تقسیم ورقه‌ ها ادامه داشت سعی کردم آرامش خودرا دوباره به‌ دست آورده برخود مسلط شوم.

وقتی دستور شروع کار داده شد با اولین نگاه به سؤالات آرامشی ناخودآگاه قلبم را فرا گرفت چون متوجه شدم شمار زیادی از سؤالات برایم آشناست لذا با سرعت شروع به نوشتن جواب‌ها کردم، آن‌قدر محو خواندن سؤالات و نوشتن جواب‌ها بودم که دیدن علی ‌بیگی و آن‌ چه را که اتفاق افتاده بود به ‌فراموشی سپرده و تنها به ‌تمام کردن کار برگه‌ها و دادن آن به‌ مراقبین جلسه فکر می‌کردم.

هنگامی‌که یکی از برگه‌‌ها پر شد و تصمیم داشتم برگه دوم را از خلال برگه‌های دیگر بیرون آورده نوشتن جواب ‌ها را ادامه دهم دوباره علی ‌بیگی را در کنار خود دیدم که ایستاده و نوشته‌های مرا زیر نظر دارد

دیدن مجدد او باعث شد تا دوباره تمرکز فکری خود را از دست داده لرزشی ناخودآگاه بر وجودم مستولی شود.

لرزش ناگهانی دست‌هایم باعث شد تا هنگام مرتب کردن برگه‌ها، برگه‌‌ای را که قبلاً نوشته بودم از دستم رها شده بر زمین افتاد، هنگامی‌که برای برداشتن آن خم شدم پای علی ‌بیگی را دیدم که روی ورقه‌ گذاشته است.

با تعجب سرم را بالا آوردم تا دلیل ممانعت او را از برداشتن برگه بدانم که متوجه شدم خودش خم شد و برگه را برداشته روی میز گذاشت و فوری با خودکار قرمز رنگی که در دست داشت ضربدر بزرگی روی آن کشید و با لحن بی‌ادبانه‌ و تحکم آمیزی گفت: «در جلسه امتحان کنکور هم قصد تقلب داری».

کارش چنان برایم عجیب و خارج از انتظار بود که برای چند لحظه فکر کردم قصد شوخی دارد ولی وقتی دیدم سینه را جلو داده و فاتحانه می‌رود تا از من دور شود ناگهان دنیا در نظرم تیره و تار شد، چرا که خوب می‌دانستم کشیدن خط قرمز روی برگه امتحان درجلسه کنکور به ‌معنی اخراج از جلسه و پایان همه چیز است.

باورم نمی‌شد که او چنین آسان با کشیدن یک قلم قرمز بر روی برگه‌ام خط بطلان بر زندگی من و آرزوهایم کشیده باشد. تصمیم داشتم فریاد زده به او بگویم: «من که کار خلافی انجام نداده‌ام» که بدبختانه زبانم چنان لال شده بود که تنها ناله‌ای کوتاه که نشان از فغان درونی من می‌داد از گلویم بیرون آمد و چون متوجه شدم بی‌توجه به ضربه‌ای که بر من وارد نموده از من دور می‌شود دیوانه‌وار خود را به او رسانده گلویش را در چنگ خود گرفتم تا هرچه زودتر از قید زندگی آزادش کنم.

  ادامه داستان  هفته آینده 

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد ولی چون شوق فراوانی بر ادامه تحصیل داشت در کلاسهای شبانه ثبت نام نمود و در سال 1336 موفق به اخذ دیپلم طبیعی گردید. در همان سال با قبول شدن در کنکور، در رشته زمین شناسی دانشکده علوم تهران ثبت نام نمود.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نمود. ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...