معلم و دیوانه عاقل: قسمت چهارم

پ پ پ

مادرم سری به‌ علامت موافقت تکان‌ داد وگفت: «آقای اکرمی هم همین عقیده را دارد و می‌گوید وضع روانی او بهبود یافته و برای همین هم او را موقتاَ آزاد کرده‌اند تا رفتار و برخوردش را با مردم بیازمایند.»

خوشحال از این خبر گفتم: «حال که حالش بهتر شده می‌تواند اطلاعات با ارزشی در مورد این‌ که چرا و چگونه روان پریش شده و کارش به تیمارستان کشیده در اختیارم بگذارد.»

مادرم ضمن تایید نظرم ‌گفت: «تا آن‌جا که دیده و شنیده ام دیوانگی مراحل مختلف دارد، از بعضی‌ها تنها حرکاتی غیرعادی دیده می‌شود که آن‌ها را (خول) و یا (ناقص‌العقل) می‌گویند، ولی ‌کسانی‌‌ هم هستند که اعمالشان آسیب رساننده و خطرناک برای اطرافیان می‌شود، این نوع بیماران روانی را فوراً روانه ‌تیمارستان می‌کنند تا ضمن درمان تحت محافظت شدید نیز قرار گیرند.»

وقتی نظر خود را در مورد صحبت با شاهین با یکی از استادان رشته روانکاوی دانشکده مطرح کرده گفتم که او به ‌نظر من دیوانه عاقلی بود گفت: «ممکن است به‌ طور کامل معالجه شده و یا روان پریشی او تحت فشارهای عصبی بوده باشد که در آن حالت دست به ‌کاری خطرناک ‌‌زده و کارش به ‌تیمارستان کشیده است» و بعد برایم توضیح داد: «کسانی هم هستند که بر اثر ضربه‌های مغزی و یا فشارهای روانی کنترل خود را از دست می‌دهند و دست به کارهای غیرعادی می‌زنند، ‌این ‌گونه افراد که آن‌ها را روان پریش‌های موقتی نام می‌دهند گاه ممکن است اقدام به قتل نیز کرده به زندان بروند ولی چنان‌چه زود معالجه گردند و بتوانند خود را دریابند پس از مدت کوتاهی بهبودی کامل خود را به‌ دست خواهند آورد».

***

در نهایت موفق شدم شاهین را ملاقات و در یکی از روزهای تعطیل هفته با او در یکی از اطاق‌های تازه ساز درمانگاه به ‌گفتگو بنشینم.

پیراهن سفید و شلواری طوسی پوشیده و به‌ نظر می‌رسید به ‌آرایشگاه رفته و حمام گرفته باشد دیگر از آن ژولید‌گی و به ‌هم ‌ریختگی لباس و شمایلی‌که روز اول در او دیده بودم اثری دیده نمی‌شد. می‌گفت بیست و هفت سال بیشتر ندارد و در خانواده‌ای مرفه به ‌دنیا آمده است.
به ‌او یادآور شدم که در دیدار اول او را بسیار عاقل و فهمیده یافتم به طوری‌که اصولاً نتوانستم به‌ خود به ‌قبولانم که او مشکل روانی داشته و از تیمارستان بیرون آمده است.

لبش به‌ خنده باز شد و گفت: «والدینم همیشه می‌گفتند از روزی ‌که به‌ دنیا آمده‌ ام بچه‌ای نا‌‌آرام و بی تاب بوده‌ام، شب و روز گریه می‌کردم و زبان به‌ دهان نمی‌گرفتم. دکتر خانواده دلیل نا‌آرامی‌های مرا گرسنگی تشخیص داده و حدس زده بود شیر مادر برای سیر کردن شکم گرسنه من کافی نمی‌باشد پیشنهاد کرده بود از شیرخشک نیز به‌ عنوان کمک غذای من استفاده کنند.

روش غذائی فوق سبب شد رشد جسمانی من سرعت بیشتری گیرد و هنگامی‌که شش ماه از تولدم گذشته بود چون کودکان سه ساله روی پاهای خود قرار گرفته و می‌دویدم، یک ‌ساله بودم که با کودکان بزرگتر از خود هماوردی می‌کردم، به پدر و مادرم اجازه نمی‌دادم در بیرون از خانه و خیابان مرا در آغوش گیرند، دوست داشتم همیشه طول کوچه‌ها و عرض خیابان‌ها را تنها و بدون حمایت بزرگترها طی کنم و چون طبعاً چنین اجازه‌ای به‌ من داده نمی شد گهگاه به مجردی که از من غافل می شدند و دستم را رها می کردند از آن ها فاصله گرفته از عرض خیابان‌ها عبور می‌کردم.

یک بار که والدینم در حال صحبت با دوستانشان بودند و از من غافل شده بودند از عرض خیابانی پر ترافیک عبور کردم که ترس رانندگان از برخورد با من سبب شد تا از مسیرخود منحرف شده با یکدیگر برخورد نمایند که خوشبختانه توانستم جان سالم بدر بردم.
آن‌قدر پر انرژی و فعال بودم که از آهسته راه رفتن لذت نمی‌بردم و دوست داشتم در همه حال و همه جا بدوم. اغلب روزهای تعطیل با برادرم به کوهنوردی می‌رفتم، چون دوست نداشتم سربالائی و سرازیری کوه را آهسته بروم، دستم را از دستش کشیده تمام راه را می‌دویدم ولی چون این کار را بدون توجه به‌خطرات احتمالی آن انجام می‌دادم برادرم مجبور می‌شد با من و در کنارم بدود و در همه حال مواظبم باشد تا از کنار پرتگاه‌ها نروم و سرعت دویدنم نیز از حد معینی تجاوز نکند تا بتوانم در سرازیری‌های ممتد خود را کنترل کنم.
زمانی‌که از کوهنوردی به ‌خانه بازمی‌گشتم شکایت پیش پدر می‌بردم که دیگر دوست ندارم با برادرم به‌ کوه بروم. پدرم می‌پرسید: «چرا؟ خسته می‌شوی؟»

جواب می‌دادم: «خیر، برادرم نمی‌گذارد در کوه بدوم.»

پدر نگاهی سرزنش آمیز به برادرم می‌کرد، او نیز با خنده سرش را تکان می‌داد و پدر بلافاصله درمی‌یافت که مشکل کار چیست و رو به‌ من کرده می‌ گفت: «باشه دفعه بعد خودم می برمت.»

در یکی از روزها که با برادرم به کوه رفته بودم در یک شیب تندکه سرعتم زیاد شده بود در یک پیچ تند از جاده خارج شده سرنگون شدم، سرم به سنگی خورد و شکست که فوراً مرا به ‌بیمارستان رساندند و پس از دوختن شکاف به‌ وحود آمده سرم را پانسمان کردند.

یک شبانه روز در بیمارستان بودم و پس از عکسبرداری از سرم و نظر دکتر که شکستن سرم را بدون خطر تشخیص داده بود از بیمارستان مرخص شده به خانه رفتم.

حادثه فوق خیلی زود فراموش شد و من دوباره جست و خیز و فعالیت خود را هم‌چون قبل شروع کردم و کسی متوجه عارضه‌ای که ضربه فوق بر سرم به ‌وجود آورده بود نشد.

بعد‌ها پدرم برایم گفت: «بعد از آن حادثه تو کمتر صحبت می‌کردی و در جواب پرسش‌های ما تنها به ‌دادن جواب‌های کوتاه اکتفا می‌نمودی.»

پدربزرگم عاشق من بود، در تابستان اغلب نزد ما می‌آمد و مرا به پارک نزدیک منزلمان می‌برد، خود روی یکی از نیمکت‌ها می‌نشست و مرا آزاد می‌گذاشت تا هر چه دلم می‌خواهد بدوم. معمولاً کودکان زیادی همان‌ موقع در پارک بودند ولی هیچ‌گاه دوست نداشتم با آن‌ها بازی کنم.
ادامه داستان  هفته آینده 

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد ولی چون شوق فراوانی بر ادامه تحصیل داشت در کلاسهای شبانه ثبت نام نمود و در سال 1336 موفق به اخذ دیپلم طبیعی گردید. در همان سال با قبول شدن در کنکور، در رشته زمین شناسی دانشکده علوم تهران ثبت نام نمود.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نمود. ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

 

Loading Facebook Comments ...