معلم و دیوانه عاقل: قسمت هفتم

پ پ پ

مدیر دبستان که آمبولانس خبر کرده بود اطلاعاتی را که علی ‌بیگی به‌او داده بود به ‌‌شرح زیر در اختیار دکترها گذاشت: «شاگرد شروری است، تکالیف خود را خوب انجام نمی‌دهد، با معلم خود قلدری و از دستورات او سرپیچی می‌نماید» و در پایان نظر خود را این‌طور اضافه کرده بود که: «از نظر روانی مشکل دارد».

دکترها در مورد کبود شدن پشتم از مدیر دبستان توضیح خواستند که جواب داده بود: «اطلاعی از این موضوع ندارد».

پدر و مادرم که بلافاصله خود را به بیمارستان رسانده بودند پس از این‌ که هشیار شدم واقعیت حادثه را برایشان تعریف کردم، آن‌ها که از سابقه دشمنی‌ علی‌بیگی مطلع بودند با شکایت از او درخواست تحقیق و رسیدگی به حادثه فوق را از کلانتری ناحیه نمودند.

پس از دو هفته تحقیقات مأمورین کلانتری از شاگردان کلاس صحت گفته های مرا تأیید و با توجه به سابقه کار علی‌بیگی که تنبیه با ترکه و خشونت بود او را خطاکار اعلام کردند. رئیس دبستان نیز ادامه کار او را در آن دبستان مضر تشخیص داد و درخواست انتقال او را نمود. آن‌طور که بعد‌ها مطلع شدم علی‌بیگی برای مدتی از خدمت در وزارت فرهنگ نیز کنار گذاشته شده بود.

بعد از یک ‌هفته که با کمک داروهای آرام بخش سلامت جسمانی و روانی‌ام رو به بهبودی نهاد و تشنج دست و پایم قطع شد از بیمارستان مرخص شده به خانه رفتم.

پدرم تصمیم گرفته بود تا پرونده مرا از دبستان فوق گرفته به دبستان دیگری ببرد ولی چون سال تحصیلی به نیمه رسیده بود و مدیر دبستان هم مایل نبود شغلش به‌ خاطر دیوانگی‌های علی‌بیگی مخدوش شود قول داد با انتخاب یک معلم کارآزموده جبران مافات را نموده توجه و دقت بیشتری در کار آموزش کلاس بنماید.

پس از بهبودی نسبی دوباره در همان کلاس روی نیمکت خود نشسته بودم. معلم جدید که از طریق مدیر دبستان به نقص گفتار و لکنت زبانم آگاه شده بود سعی داشت وضعی پیش نیاورد تا دوباره از آن طریق برایم استرس و ناراحتی ایجاد گردد.

البته خودم هم سعی داشتم تا به دروس کلاس بیشتر توجه کرده تکالیف داده شده را همان ‌طور که می‌دادند انجام دهم تا جای هیچ‌گونه ایراد و شکایتی از طرف مسؤلین دبستان نباشد ولی متأسفانه بنائی که علی ‌بیگی در کلاس بنیان نهاده و اساس آن بر ترس از معلم و رعب و وحشت شاگرد از فضای کلاس بود همیشه آزارم می داد و اغلب بدون اینکه خود بخواهم از دبستان گریخته بی‌هدف در کوچه‌ها پرسه می‌زدم و گاهی فراموش می‌کردم هنگام تعطیل دبستان گذشته و بایستی به ‌خانه بروم و برای مدتی پدر و مادرم را وحشت زده در کوچه‌ها به‌ جستجوی خود می‌کشاندم.

***

دوره دبستان را با یک سال عقب ماندگی به‌ پایان رساندم و آماده رفتن به ‌دبیرستان شدم که هم ‌زمان بود با دوران رشد و شکوفائی اندام و قدرت جسمانی‌ام بود که با یک نگاه می شد‌ تفاوت آن را با دیگر شاگردان مشاهده نمود.

هنگامی‌که برای ثبت نام در یکی از دبیرستان‌ها پرونده تحصیلی‌ام را از دبستان قبلی دریافت کردم کنجکاو دانستن مطالبی بودم که در نامه‌های محرمانه موجود در پرونده وجود داشت، آن‌ها را باز کرده نگاهی به نوشته های آن کردم.

با خواندن مطالب نامه‌ها دریافتم که در میان آدم‌هائی که وظیفه تربیت کودکان مردم را بر ‌عهده دارند چه موجودات پست و کینه توزی زندگی می‌کنند و چگونه قادرند تنها با راندن نوک قلم ‌بر روی کاغذ، زندگی و سرنوشت کودکان مردم را تباه سازند.

نامه‌ای با خط و امضای علی‌بیگی یافتم که در زیر نامم نوشته بود: «این بچه وحشی و ناآرام است، در کلاس به ‌درس و تکالیف خود توجه ندارد، بی‌تربیت و تندخو است و با معلم خود درشتی می‌کند» در پاراگراف دیگری نوشته بود: «او به‌تمام معنی یک دیوانه کامل است و تصور نمی‌کنم هیچ‌گاه تربیت شود» و در زیرش برای آن‌ که ضربت آخر را نیز زده و اتهامات خود را کامل کرده باشد نوشته بود: «در روز……ساعت….. به ‌من حمله کرده و قصد داشته مرا از بالای پله‌های کلاس به‌ پائین پرتاب کند که خوشبختانه موفق شدم از دستش فرار کرده خود را به ‌اطاق رئیس دبستان برسانم» مطالبی سرتا پا دروغ و برخلاف آن ‌چه در واقع اتفاق افتاده بود چرا که در حقیقت این من بودم که مورد حمله وحشیانه او واقع شده و با لگد محکمی که از پشت خورده بودم به بیرون پرتاب شدم.

عجیب آن بود که مدیر دبستان نیز به‌ جای انکار لاطائلات علی ‌بیگی و غیرواقع قلمداد کردن اظهارات او زیر نامه او نوشته بود: «تصدیق می‌شود» و امضا کرده بود.

وقتی نامه‌ها را به ‌پدرم نشان دادم آن ‌قدر عصبانی شد که تصمیم گرفت از آن‌ها کپی گرفته علیه مدیر دبستان اقامه دعوی کند چرا که دادگاه شهر چند سال قبل علی ‌بیگی را به دلیل خشونت با شاگردان و دروغگوئی محکوم نموده و مدیر دبستان نیز اخراج او را از شغل معلمی از وزارت فرهنگ تقاضا نموده بود و این نامه‌ها خلاف موارد فوق را نشان می‌داد و باید از پرونده تحصیلی من بیرون کشیده می‌شد.

وقتی پدرم کپی نامه‌ها را به ‌وکیلی که در همان سال‌ها وکالت مرا به‌ عهده داشت و علی ‌بیگی را محکوم کرده بود، نشان داد، وکیل مزبور او را از اقامه دعوی علیه مدیر دبستان و معلم او منصرف کرد و هشدار داد: «چون نامه‌های فوق محرمانه بوده لذا باز کردن آن‌ها وسیله شما خود یک نوع جرم به ‌شمار می‌رود لذا بهتر است آن‌ها را دوباره در جوف پاکت بگذارید و سرش را به‌بندید و از شکایت نیز صرفنظر کنید چون به ‌هر حال فرزند شما در حال حاضر بهبود یافته و آشکار شدن متن نامه‌ها به ‌نفع او نخواهد بود».

پدرم پرسیده بود: «اگر آن‌ها پاکت‌‌ها را باز کنند و نامه‌ها را بخوانند برای فرزندم مشکل به وجود نخواهند آورد؟».

وکیل فوق جواب ‌داده بود: «به‌ طور معمول پاکت‌ها را باز نخواهد کرد مگر آن‌ که وضعی اضطراری باعث شود تا مجبور به بازکردن آن‌ها شده مطالب آن‌را بخوانند».

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد ولی چون شوق فراوانی بر ادامه تحصیل داشت در کلاسهای شبانه ثبت نام نمود و در سال 1336 موفق به اخذ دیپلم طبیعی گردید. در همان سال با قبول شدن در کنکور، در رشته زمین شناسی دانشکده علوم تهران ثبت نام نمود.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نمود. ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...