معلم و دیوانه عاقل: قسمت دوم

پ پ پ

گاه از یکی از شاگردان خواب ‌آلود می‌خواستم پای تخته برود تا آن‌چه را فهمیده برای دیگران شرح دهد. این ترفند تنها برای مدت کوتاهی کارساز بود و توجه تعدادی از شاگردان را به ‌درس جلب می‌کرد ولی پس از لحظاتی چند دوباره سرها روی شانه‌ها خم می‌شد.

تلاش می‌کردم تا چون دبیران گذشته خود جنتلمن و مؤدب باشم ولی وضع شاگردان کلاسم چنان بود که گاه ادب را فراموش ‌کرده مجبور می‌شدم مقداری خشونت چاشنی کارم کنند تا بتوانم آن‌ها را متوجه درس و کلاس نمایم.

در یکی از شب‌ها چند بار به‌ یکی از شاگردان که از همان اول کلاس گیج و خواب آلود بود هشدار دادم که نخوابد و به ‌درس توجه کند ولی چون باز هم چشم‌های او را بسته دیدم تخته پاک‌ کن را برداشته به‌ طرفش پرتاب کردم، محکم به ‌سرش اصابت کرد و وحشت‌زده از خواب پرید، هنگامی که شلیک خنده دیگر شاگردان را مشاهده کرد متوجه امر شد و نگاه خشمگینی توأم با اعتراض به ‌من کرد، از او معذرت خواسته گفتم: «متأسفم، راه دیگری برای بیدار کردن شما نیافتم».



آگهی

این روش سبب شد تا خواب چنان از چشمانش خارج شود که تا پایان وقت کلاس بیدار باشد و به ‌درس توجه کند.

***

در یکی از شب‌ها که زودتر به ‌خانه رسیده بودم هنگام خوردن غذا از مادرم شنیدم که یک دیوانه به‌ محله ما آمده است.

هنوز حرفش تمام نشده بود که بی‌اختیار پرسیدم: «معلم بوده است؟»..

خنده بلندی کرد و گفت: «مثل این‌که خودت هم باور کرده‌ای پایان کار تدریس دیوانگی محض است.»

گفتم: «اگر حقیقتش را بخواهی جواب درستی برای شما ندارم، از بس شنیده‌ام پایان کار تدریس دیوانگی است و خود شب‌ها درکلاس با استرس روبرو می‌شوم کم کم باورم شده‌ که همه دیوانه‌ها اول معلم بوده‌اند.»

گفت: «از شغلش خبر ندارم، تنها شنیده‌ام چند سالی در تیمارستان بوده و اخیراً بیرون آمده است.»

پرسیدم: «آیا خبر داری حالا چه‌ می‌کند؟»

گفت: «این‌طور که آقای اکرمی همسایه ما می‌گفت مدتی است در کار ساختمان درمانگاه محله با کارگران همکاری می‌کند.»

شنیدن این‌ که دیوانه‌ای به‌ محل آمده فکرم را به‌ خود مشغول کرد، سال آخر دانشکده را می‌گذراندم و در این فکر بودم که برای تز دکترای خود موضوعی را انتخاب کنم تا با تخصص رشته‌ام هم‌خوانی داشته باشد از این ‌رو گرفتن اطلاعاتی از یک دیوانه‌ که بهبود یافته می‌توانست کار تهیه تز را برایم آسان‌تر‌ کند.

***

هنگامی‌که کودک بودم در یکی از تعطیلات تابستانی پدرم مرا نزد نجار محله مان برده بود تا با حرفه‌‌ نجاری آشنا شوم. نجار فوق که پیرمرد زنده دلی بود و در همان زمان برای تعمیر قسمتی از درهای شکسته تیمارستان نزدیک محل کارش احتیاج به یک کمک داشت مرا با خود به‌ محل مزبور برد.

دیدن دیوانه‌ها در آن محل و اعمال و رفتار غیرعادی آن‌ها که گاه خنده آور و گاه متأثر کننده بود به ‌علاوه اطلاعاتی که دکتر بیمارستان در اختیارم گذارد و داستان‌هائی که پیرمرد نجار از وضع بیماران روانی برایم تعریف ‌‌‌کرد علاقمندم نمود تا در طول زندگی نسبت به ‌مسائل روانی انسان‌ها و پیچ و خم‌ ذهنی آن‌ها و این‌که چرا و چگونه درگیر بیماری‌های روانی می شوند بیشتر مطالعه و پرس و جو کنم، حالا که رشته روانکاوی را انتخاب کرده بودم سرگذشت یک دیوانه می‌توانست کمک مهمی در تهیه تز دکترای من بنماید.

***

درنهایت بعد از چند روز فرصتی یافتم تا برای دیدن او به‌‌ محل ساختمان در حال ساز درمانگاه بروم. چون او را نمی‌شناختم مدتی ایستادم و منتظر بودم تا از یکی از کارگران در مورد او سؤال کنم.

هرکس به‌ کاری مشغول بود، یکی بیل می‌زد وگل درست می‌کرد، یکی گل‌ها را در ظرفی چوبی ریخته بر شانه می‌گذاشت و از نردبانی بلند بالا می‌برد، یکی از کارگران آجرها را یکی یکی از زمین برداشته به‌ بالا پرتاب می‌کرد تا کارگر دیگری که برسر دیوار نشسته بود آن‌ها را گرفته روی دیوار بچیند.

آن‌ قدر سریع و منظم کار می‌کردند که محو کار آن‌ها شده فراموش کرده بودم برای‌ چه آن‌جا رفته‌ام که ناگهان دستی به ‌شانه‌ام خورد وکسی تکانم‌ داد و پرسید: «آقا، برای چه این‌جا ایستاده‌ای، خطرناکه، ممکنه آجر از دست یکی از کارگرها دربره بخوره تو سرتون.»

برگشتم و جوان تنومند و چهارشانه‌ای را در مقابل خود دیدم که کتی رنگ و رو رفته و گشاد برتن داشت، درزهای زیر بغلش شکافته و به ‌نظر می‌رسید متعلق به کارگر دیگری بوده است و برای کار در آن محیط برتن او کرده‌اند. موهای سیاه و انبوهی سرش را می‌پوشاند و معلوم بود مدت‌هاست شانه به خود ندیده است.

هشدار او آگاهم کرد که مدتی است بدون توجه به‌ خطراتی که در آن محل وجود دارد ایستاده‌ام. موقع را مغتنم شمرده خواستم از او در مورد دیوانه‌ای که به ‌تازگی در آن محل مشغول کار شده سؤال کنم، در این ‌موقع کارگری که بر سر دیوار نشسته بود جوان مزبور را مخاطب ساخته فریاد زد: «شاهین، دیوونه ‌ی خدا، باز هم که از زیر کار در رفتی، زود بیا آجرها را بنداز بالا که داره غروب میشه و کار نیمه‌تمام می‌مونه».

جوان هم‌ صحبت من مثل خطاکاری که گیر افتاده باشد فوری برگشت و با سرعت به‌ طرف توده آجرها رفت تا دستور کارگر بالای دیوار را اجرا کند.

دیگر احتیاج نبود دنبال دیوانه مورد نظر بگردم، زود کارگاه ساختمانی را ترک کرده به‌‌ خانه رفتم زیرا حالا دیگر می‌دانستم جوانی که در کنارم ایستاده وه شدارهای آگاه دهنده می‌داد همان شاهین و یا دیوانه‌ای بود که اهل محل درباره او صحبت می‌کردند.

شب هنگام موضوع دیدن دیوانه را با مادر و برادرانم در میان گذاشتم وگفتم: «به نظر من که او هیچ دیوانه نبود چون هنگامی‌که مرا آن ‌جا دید هشدارم داد که نباید به‌ محل کار کارگران نزدیک می‌شدم و مرا متوجه خطرات احتمالی محل کار خود کرد».
ادامه داستان  هفته آینده 

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد ولی چون شوق فراوانی بر ادامه تحصیل داشت در کلاسهای شبانه ثبت نام نمود و در سال 1336 موفق به اخذ دیپلم طبیعی گردید. در همان سال با قبول شدن در کنکور، در رشته زمین شناسی دانشکده علوم تهران ثبت نام نمود.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نمود. ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...