معلم و دیوانه عاقل: قسمت اول

پ پ پ

برخلاف بچه‌هائی که در کودکی از رفتن به دبستان هراس دارند از اولین روزی که پا به‌ محوطه زیبا و با صفای دبستان گذاردم عاشق آن شدم.

برای کودکی که در خانه‌ای چند اطاقه، پر جمعیت و عاری از درخت و محیط سبز زندگی کرده بود و فضای قابل استفاده ای برای بازی کودکان وجود نداشت دیدن حیاط وسیع دبستان با حوض آبی تمیز مملو از ماهیهای فراوان به رنگ های قرمز و خاکستری، احساس خوبی در قلبم بوجود می آوردند.

چند درخت بلند و قطور درکنار باغچه های پر گل دبستان بود که بر بدنه یکی از آنها ورقه آهنی بزرگ و ضخیمی آویزان کرده بودند و یک میله فلزی چون گرز با دسته چوبی قطور بر آن که کار چکش را انجام می داد و هرگاه مدیر و یا ناظم احتیاج به زدن زنگ داشتند چکش را برداشته با آن محکم به صفحه فلزی می کوبیدند و صدائی چون رعد از آن برمی خاست به طوری که طنین آن تا کوچه های اطراف دبستان کاملاً شنیده می شد و همه می دانستند که زنگ دبستان است که زمان شروع کلاس های درس را اعلام می کند.

بعدها هنگامی که چند کلاس را گذراندم عاشق نحوه تدریس معلمین شدم و می توانم بگویم که آن ها سهم به‌سزائی در شکل گرفتن عشق کودکانه من به تدریس داشتند.

تا کلاس چهارم دبستان خانم‌ها کار تعلیم و تربیت بچه‌ها را به‌ عهده گرفته بودند، رفتارشان با شاگردان کلاس بسیار مؤدبانه و احترام برانگیز بود و نحوه تدریس بسیار ساده‌ای را انتخاب کرده بودند به ‌طوری‌که کمتر اتفاق می‌افتاد تا درهرکلاس شاگردی بیش از یک سال بماند.

از کلاس پنجم به ‌بعد نیز تا آخرین سال‌های دبیرستان مردان حاکم بر کلاس‌ها بودند. آن‌ها نیز همگی بسیار رئوف و مهربان بوده رفتاری کاملاً انسانی و پدرمآبانه با شاگردان خود داشتند. اغلب آن‌ها دوران جوانی را پشت سر گذارده و با کوله باری از تجربیات سال‌های پسین روش تدریس خود را چنان تنظیم می‌کردند که اگر شاگردان در کلاس با دقت گوش به‌ گفته‌ آن‌ها می‌دادند دیگر لازم نبود وقت خودرا درخانه برای دوباره خوانی درس‌ها تلف کنند.اغلب آن‌‌ها از مشهورترین دبیران دبستان های تهران بودند و در تهیه و تنظیم کتـب درسـی زمـان خود سهم به‌ سزائی داشتند.

دوره دوازده ساله تحصیل با معلمین و دبیران فوق سبب شد تا عاشق تدریس شوم و نهایت آرزویم این بود که پس از گرفتن دیپلم به‌ هنرسرای معلم رفته خود را برای تدریس در دبیرستا‌ن‌ها آماده سازم ولی متآسفانه قبل از این‌که زمان شرکت در کنکور فرا رسد خانواده‌ام که به‌تمام معنی مخالف تدریس من بودند مجبورم کردند تا در کنکور پزشکی شرکت کرده در صورت قبولی دکتر شوم.

پدرم می‌گفت: «سر و کله زدن با بچه ها کار حضرت فیل است».

پدر بزرگم عقیده داشت که آدم اگر عقل داشته باشد معلم نمی شود، ورد زبانش همیشه این بود: «احمقالرجال، معلمالاطفال!».

برادرانم می‌گفتند: اگر بعد از یکسال معلمی کارت به دار‌المجانین نکشد شانس آورده ای».

ناچار برای راضی کردن آن‌ها در کنکور پزشکی شرکت و هنگامی‌که جواز قبولی در کنکور را به‌ دستم دادند از همان سال اول برآن شدم تا رشته روانکاوی را که ارتباط نزدیکی با شغل معلمی داشت انتخاب کنم.

از بد روزگار هنگامی‌که خود را برای رفتن به‌ دانشگاه آماده می‌کردم پدرم که پشتوانه مالی من بود درگذشت و ناچار شدم برای پرداخت هزینه‌های دانشگاه شغلی برای خود دست و پا کنم.

تنها شغلی که می‌توانست این خواست مرا تأمین کند تدریس در کلاس‌های شبانه بود که می‌توانستم شب‌ها درس بدهم و روزها تحصیل و در عین حال آزمایشی بود برای آن‌که بدانم تدریس چگونه شغلی است.

یکی از برادرانم که خود چند سالی مدرس بچه‌ها بود ‌و از تصمیم من آگاه شد گفت: «انتخاب خوبی است و با شغل روانکاوی جور در می‌آید» و با خنده اضافه ‌کرد: «حالا اگر بعد از چند سال تدریس کارت به‌‌ دیوانگی کشیده شود‌ قادر خواهی بود خود را معالجه کنی».

جوابی قانع‌کننده برایش نداشتم ولی راهی بود که انتخاب کرده بودم لذا آهسته شعر زیر را برایش خواندم: «وقت مصیبت چو نباشد گریز، دست بگیرد لب شمشیر تیز».

برادرم فوری گفته‌ام را تصحیح کرد و گفت: «خودکشی هم می‌خواهی بکنی آگاهانه بکن»

به ‌هرحال روزها دانشگاه بود و شب‌ها کلاس تدریس با شاگردانی که مانند خودم مجبور بودند روزها کار کنند و شبها به ‌کلاس درس بیایند، نگفته معلوم بود که اغلب آن‌ها تنها برای گرفتن مدرک تحصیلی و استفاده از آن برای موقعیت‌های بهتر در کار و به ‌طریق اولی حقوق ماهانه بیشتر به کلاس می‌آمدند.

هنوز سالی از کار تدریسم در کلاس‌های شبانه نگذشته بود که پی‌بردم سیستم تدریس آنهم در شب با آن‌چه که در دوران کودکی خود دیده بودم کاملاً متفاوت است و آن‌چه را که پدر و برادرانم درباره این شغل شریف می‌گفتند به حقیقت بیشتر نزدیک است و شب‌ها آن‌قدر خواب‌های پرت و پلا می‌دیدم که ناچار بودم هر شب قبل از رفتن به ‌بسترچند عدد قرص خواب آور مصرف کنم.

شاگردان کلاسم نیز وضع بهتری از من نداشتند چرا که فشار کار روزانه بر روی آن‌ها طوری بود که اغلب بر اثر خستگی فراوان سرکلاس می‌خوابیدند. این امر به‌ طور نا‌خواسته‌ای مرا عصبی و خشمگین می‌کرد، صرفنظر از این‌که تلاش مرا برای شرح و بسط متون درس‌ها بی‌نتیجه می‌ساخت و راندمان کارم را پائین می‌ورد اطلاع داشتم که هرکدام از آن‌ها مبلغ زیادی ماهانه بابت شرکت در هر جلسه از کلاس می‌پردازند، از اینکه وقت و پولشان هدر می‌رفت سخت ناراحت بودم. سعی می‌کردم در خلال درس گاهی لطیفه و یا مطلبی خارج از درس برایشان تعریف کنم تا از به‌ خواب رفتن آن‌ها جلوگیری کند ولی خستگی روزانه بر روی اعصاب آن‌ها قویتر از تلاش من بود و هنوز نیمی از وقت کلاس نگذشته بود که مشاهده می‌کردم سرهای زیادی روی شانه‌ها خم شده است.

ادامه داستان  هفته آینده 

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد ولی چون شوق فراوانی بر ادامه تحصیل داشت در کلاسهای شبانه ثبت نام نمود و در سال 1336 موفق به اخذ دیپلم طبیعی گردید. در همان سال با قبول شدن در کنکور، در رشته زمین شناسی دانشکده علوم تهران ثبت نام نمود.

در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نمود. ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...