محّلل: قسمت سوم و پایانی

پ پ پ

5
زهرا از گفته های شیخ دانسته بود او فامیل و یا بستگان نزدیکی در شهر ندارد و با زرنگی خاص خود درک کرده بود که شیخ از او خوشش می آید و طعمه خوبی برای انجام منظورش می باشد لذا از زمانی که به حاجی قول داده بود محللی سر به راه پیدا کند هر از چندگاه جلو درگاه ایوان او حاضر و با زبان طنز و شوخی سعی می کرد او را قانع کند تا از کشیدن تریاک دست بردارد و مطمئن بود با زیبائی خدادادی که دارد سرانجام به منظور خود خواهد رسید.

در یکی از روزها که او را در حال کشیدن تریاک دید خندید و گفت: «آشیخ خیلی دلم می خواهد بدانم تو از کشیدن تریاک چه لذتی می بری».

شیخ علی هم که از شوخ زبانی این زن زیبا لذت می برد با خنده جواب داد: «خوب اینکه کاری نداره، بیا یک بست هم برای تو بچسبانم تا بدانی من چه حالی می کنم».



آگهی

زهرا خانم ابرو بالا انداخت و با ملاحت جواب داد: «وا، خدا مرگم بده، یعنی میگی منم تریاکی بشم».

شیخ علی جواب داد: «خوب چه عیبی داره خانم، تازه با یک بست که آدم تریاکی نمیشه».

زهرا خندید و با عشوه و خیلی خودمانی جواب داد: «آره جون خودت، همه تریاکی ها از همان یک بست اول شروع می کنند».

شیخ علی هم درحالی که پک غلیظی به وافور زده دود آن را به خارج می فرستاد گفت: «زهرا خانم، تنها هستم و تفریحم همین دود کردن تریاکه، کارم ضرری برای کسی نداره» او ضمن گفتن این جمله روی کلمه «تنهائی» بیشتر تکیه کرد.

در یکی از روزها بالاخره زهرا خانم طاقت نیاورد و در جواب شیخ با حالتی از قهر و دلخوری پاسخ داد: «ولی به من ضرر می زنه» و با همان حال از او دور شد.

6
چند روز بعد هنگامی که شیخ علی وارد منزل شد در میان حیاط زهرا را دید که ایستاده ضمن خوش و بش کردن با زنان همسایه صدای قهقهه اش فضا را پر کرده است. از فرم لباس وآرایش مناسبی که کرده بود متوجه شد باید از یک مهمانی و یا مجلس جشنی بازگشته باشد.

اولین بار بود که او را با آرایش و بدون حجاب می دید. صورت سفید و گونه های برجسته اش که با سرخاب کمی به قرمزی می زد با موهای مشکی او که فر خورده دور گردن صافش پراکنده بود او را بسیار زیباتر و جوانتر از سن و سالش نشان می داد. بی اختیار پایش از رفتن باز ماند و برای اینکه بیشتر حظ بصر کرده باشد ایستاد و پرسید: «چه خبر شده که خانم ها اینقدر خوشحال و خندانند».

زهرا فوری جواب داد: «مجلس عقد دختر نورعلیخان با پسر قصاب محله بود، ما را هم دعوت کرده بودند».

آشیخ گفت: «خیر است، انشاء الله همیشه از این خبرها باشه».

زهرا فوری گفت: «امیدوارم بعدش نوبت شما باشه».

لحن کلام او طوری بود که یکباره آتش به جان شیخ زد و احساس تمایل عجیبی برای تصاحب کردن این زن زیبا در خود احساس نمود و چون با دیدارهای اخیر زهرا از او به این باور رسیـده بـود کـه زهـرا نیـز او را می خواهد و این خواست خود را بارها با ایماء و اشاره به زبان آورده است لذا دیگر تأمل را جایز ندانست و گفت: «زهرا خانم، اگر زن خوشگلی مثل شما پیدا کنم همین الان می برمش محضر».

زهرا که موقعیت را برای اجرای نقشه اش مناسب دید شکفته تر از قبل از ته دل خندید و فوری گفت: «اگر آن زن خوشگل بخواد تو اعتیادت را ترک کنی، چی؟».

آشیخ که بی تاب بود فوری جواب داد: «فوری ترکش می کنم».

زهرا خانم که به منظور خود رسیده بود فوری جواب داد: «آشیخ علی، مرد است و قولش».

7
صبح روز بعد آشیخ علی در مقابل چشمان حیرت زده زهرا و ساکنین خانه حقه وافور در دست وارد حیاط شد، آن را سردست بلند کرد و با شدت بر زمین کوبید و شکست و بساط جنبی آن را نیز به زهرا سپرد تا هرطور مایل باشد از بین ببرد. خود نیز وضو گرفت و هنگام نماز قسم خورد تا از کشیدن تریاک دست بردارد.

مستأجرین که شاهد ماجرا بودند دریافتند به زودی شاهد عقد و ازدواج زهرا با آشیخ علی خواهند بود و برحال حاج ابوتراب افسوس می خوردند که بعد از این ازدواج و از دست دادن زهرا چه خواهد کرد.

زهرا که مایل به هیاهو نبود از شیخ خواست بی سر وصدا با یکدیگر به محضر رفته صیغه عقد را جاری کنند شیخ علی که خود نیز برای این وصلت عجله داشت و تنها به همبستری با زهرا فکر می کرد با درخواست او موافقت نمود منتها از او خواست پس از چند روز به ده رفته از بستگانش دعوت نماید تا برای شرکت در جشن عروسی به شهر آمده شاهد ازدواج او با همسر زیبایش باشند، زهرا نیز که این برنامه را با نقشه خود مناسب می دید بیدرنگ آن را تصویب و مهر قبولی بر آن زد.

کار به همان ترتیب انجام شد و بعد از چند روز آشیخ شال و کلاه کرد و به زادگاه خود رفت تا از فامیل و بستگانش دیدن و ضمناً از آنها برای آمدن به تهران و شرکت در جشن عروسی دعوت به عمل آورد تا خدای نکرده بعضی از مردم محل که دهانشان چفت و بست ندارد و حرف مفت می زنند نگویند آشیخ علی از زیر بته عمل آمده و قوم و خویشی ندارد.

زهرا خانم نیز خوشحال از اینکه بالاخره به منظور خود از این ازدواج رسیده است بی صبرانه منتظر دریافت خبری از آشیخ شد.

چون پس از گذشت چند هفته از آمدن شیخ خبری نشد اول از همه مش قاسم جویای حال شیخ از زهرا خانم شد. زهرا که چندان راغب به آمدن شیخ نبود در جواب او گفت: «آخه چند سالی می شد که شیخ به ده نرفته بود، لابد مشغول دید و بازدیـد از بستگان خود می باشد و به زودی باز خواهد گشت ولی چون هفته ها به ماه تبدیل شد و از بازگشت شیخ خبری به دست نیامد ناچار تلگرافی با این مضمون برای بستگان او فرستاد:
«آشیخ علی، نگران سلامتی ات هستیم، ما را بی خبر مگذار. زهرا»

چند روز بعد تلگرافی با این مضمون به دست زهرا رسید:
«با کمال تأسف به اطلاع می رساند که دو هفته قبل آشیخ علی پس از یک بیماری سخت عمرش را به شما داد، دکترها مرگ او را بر اثر ترک ناگهانی تریاک تشخیص داده اند. برادرش حسینعلی».

فوریه سال 2005

محمد سطوت ـ در سال 1311 در یک خانواده کارگری در شرق تهران به دنیا آمد. پس از دوره ابتدایی در یکی از چاپخانه های تهران مشغول کار شد ولی چون شوق فراوانی بر ادامه تحصیل داشت در کلاسهای شبانه ثبت نام نمود و در سال 1336 موفق به اخذ دیپلم طبیعی گردید. در همان سال با قبول شدن در کنکور، در رشته زمین شناسی دانشکده علوم تهران ثبت نام نمود.
در سال 1340 با اخذ دانشنامه لیسانس در قسمت منابع آب وزارت نیرو مشغول کار گردید. شوق فراوان او برای کار و فعالیت در خارج از محیط اداری سبب شد تا با گرفتن ماموریت های متعدد خارج از مرکز از بیشتر نقاط مختلف کشور بازدید و گزارشات مبسوطی برگرفته از مطالعات منابع آب و موقعیت های آب های زیرزمینی مناطق فوق تهیه نمود. ماموریت های او ضمنا سبب گردید تا با آشنایی از وضع مردم روستاها و خصوصیات فولکوریک مردم آن نقاط مطالبی تهیه و در دوران بازنشستگی آنها را به صورت داستان منتشر نماید.

Loading Facebook Comments ...