محّلل: قسمت دوم

پ پ پ

وقتی زن حاجی از موضوع خبردار شد چون کوهی از آتش بر سر حاجی فرود آمد و در خانه آتش به پا کرد ولی حاجی به دروغ برای او قسم خورد که فقط زهرا را برای مدتی کوتاه صیغه کرده است و با این تدبیر مدتی آتش جنگ را در خانه خاموش نمود ولی از آنجائی که شور عشق او روز به روز نسبت به زهرا بیشتر می شد و هدایای خریداری شده توسط او هر روز بیشتر سر و سینه زهرا را زینت می داد اول از همه مستأجرین خانه و سپس اهالی محل و دست آخر هم زن حاجی خبردار شدند که کار از صیغه و این حرفها گذشته و عشق زهرا حاجی را چون موم در دستهای او قرار داده است.

چون سالی از این ماجرا گذشت و حاجی اغلب شبهای جمعه پس از تعطیل مغازه مستقیماً نزد زهرا می رفت همسرش به دست و پا افتاد تا با بستن درب خانه به روی حاجی در شب های دیگر او را مجبور به طلاق از زهرا کند ولی این سیاست نتیجه منفی به بار آورد و حاجی هر چه بیشتر جذب پذیرائی های گرم زهرا شد تا اینکه در نهایت برای فیصله بخشیدن به این رسوائی که داستانش می رفت تا از خانه و محله به بیرون نفوذ کند به پا درمیانی بزرگان فامیل کشید و حاجی هم که آبـروی چندیـن سالـه خود را در خطر می دید در حالی که هنوز قلبی انباشته از عشق زهرا داشت با توصیه فامیل و در یک تصمیم غافلگیرانه او را سه طلاقه کرد.

این اقدام سبب شد تا مدت زمانی آبها از آسیاب ریخته زن حاجی خوشحال از اینکه زهرا سه طلاقه شده و دیگر سر راه حاجی قرار نخواهد گرفت زندگی عادی خود را شروع و برای دور کردن زهرا از معرکه از حاجی خواست او را از خانه اجاره ای اخراج کند ولی در کمال ناباوری شنید که زهرا مالک سه دانگ از خانه است و مستأجر به حساب نمی آید.



آگهی

در این میان حاج ابوتراب ما که در نتیجه فشار فامیل پا روی عشق سوزان خود گذارده و زهرا را سه طلاقه کرده بود پس از گذشت چند ماهی دوباره فیلش یاد هندوستان کرد و به سراغ زهرا رفت و از او خواست تا با رجوع مجدد موافقت کرده دوباره همسرش گردد ولی زهرا هر بار به او خاطر نشان می ساخت که این عمل دیگر آسان نیست و احتیاج به محللی سر به زیر و مطیع دارد.

در نهایت حاجی برای اینکه بهانه ای برای دیدن او داشته باشد از او خواست اجاره ماهیانه اطاق ها را جمع آوری کرده در آخر هر ماه پس از کسر هزینه ها نیمی از آن را برای خود برداشته بقیه را دراختیار او بگذارد.

3
روزها با همین وضعیت از پی هم می گذشت و حاجـی هـر بـار کـه بـرای دیدن زهرا می رفت ضمن خرید هدایای بیشتری برای او درخواست خود را برای دوباره زیستن با او تکرار می کرد.

در یکی از روزها که حاجی بیشتر از هر موقع دیگر در پاشنه درب اطاق زهرا خانم ایستاده و عجز و لابه می کرد، زهرا برخلاف همیشه او را برای خوردن چای به داخل اطاق دعوت و ضمن پذیرائی از او خواست در صورتی که تمام سند خانه را به اسم او کند راهی برای دوباره زیستن با او پیدا خواهد نمود. حاجی هم که بی تاب وصل او بود قسم خورد و وعده داد در صورت انجام این امر به تمام خواسته های او عمل خواهد کرد.

4
یکی از ساکنین خانه حاجی آخوندی بود به نام آشیخ علی که سالها قبل از ده به شهر آمده و در یکی از اطاقهای حاجی سکونت اختیار کرده بـود. مـردی بـود میانـه سال که تنها می زیست و سرگرمی او چون دیگر همکارانش کشیدن تریاک بود.

او نیز چون حاجی از روزی که چشمش به زهرا افتاده بود دل به او داده و آرزوی همبستری با او هوش و ذهنش را پر کرده بود ولی چون مال و منالی نداشت رقابت با حاجی را در شأن و قدرت خود ندید و از همان روز اول بر آرزوی خود مهار زد و صلاح خود را در آن دید که دل به تنها وسیله تفریح خود که همان کشیدن تریاک بود دل خوش کند.

روزهائی که هوا خوب بود پنجره اطاقش را باز و سینی محتوی منقل و بساط کشیدن تریاک را روی ایوان جلو اطاق می نهاد و ضمن مرتب و مشتعل نمودن ذغالها بستی روی حقه وافور نهاده با طمأنینه مشغول کشیدن تریاک می شد.

از زمانی که شنید حاجی زهرا را سه طلاقه کرده آرزوی وصل این زن زیبا دوباره چنگ به دلش زد و کششی بیش از حد نسبت به زهرا وجـود او را انباشـت. او بـه خوبـی می دانست که حالا دیگر حاجی از معرکه و از دور رقابت دور شده و میدان برای ترکتازی او باز است.

در یکی از روزها که مثل همیشه پس از آماده کردن کار مشغول دود کردن وافور بود زهرا که حالا چون مالک واقعی خانه عمل می کرد در حالیکه چادر به کمر بسته و یک روسری گلدار هم موهای سرش را پوشانده بود قدم زنان در جلوی درگاه اطاق شیخ حاضر و با لحنی ملامت آمیز او را مخاطب ساخت که: «آشیخ، باز هـم که دود و دم راه انداختی، نمی دانم تو کی می خواهی از این اعتیاد خانه براندازت دست برداری».

آشیخ علی پس از اینکه آخرین نفس را نیز از حقه وافور گرفت و با انبر مسلح به یک قطعه ذغال آتشین محل چسباندن تریاک را لیسید لب از وافور برداشت و در حالیکه دود غلیظ آن را از سوراخ های بینـی و دهـان بیـرون می داد جواب داد: «زهرا خانم، اگه قراره خونه ای برافته اون خونه خودمه نه خونه شما» و با این کنایه به او فهماند که حالا دیگه او را صاحب خانه می داند نه حاجی ابوتراب را.

زهرا خانم که قصدش از ملامت شیخ در واقع بازکردن باب آشنائی و نزدیکی با او بود برای اینکه قدری از زهر کلام خود بکاهد به گفته خود افزود: «همسایه ها جسته گریخته از این دود و دم شکایت دارند و از من خواسته اند اینرا به تو بگویم».

آشیخ که به فراست دریافته بود زهرا بعد از سه طلاقه شدن بیشتر دور و بر او می چرخد گفت: «زهرا خانم، خودت می دانی که من تنها و یالقوزم و هیچ کاری جز روضه خوانی و کشیدن تریاک ندارم».

زهرا این بار با لحنی که نشانه دلسوزی بود گفت: «آخه که چی، اینهم شد تفریح که آدم زحمت بکشه پول درآره بعد همه را بده تریاک بخره و دود کرده به هوا بفرسته».

آشیخ علی با کمی دلخوری پرسید: «خوب، میگی چکار کنم؟».

زهرا که جواب را از قبل آماده کرده بود فوری گفت: «خیلی راحته آشیخ، ترکش کن».

آشیخ سری تکان داد و گفت: «شما همینو بلدی که بگی ترکش کن، اولاً که آسون نیست، خوب حالا ترکش هم کردم، بعدش چی، کجا برم، چکارکنم، هر روز بیام اینجا تو ایوون خونه تنها بشینم و همسایه های تو رو سرشماری کنم».

زهرا که به هدف اصلی خود از این بحث نزدیک شده بود با لحنی محبت آمیز گفت: «آشیخ چرا تنها، مثل همه مردها زن بگیر و تشکیل خونواده بده، بچه مچه راه بنداز، قول میدم دیگه هوس کشیدن تریاک از سرت بیرون میره».

آشیخ علی برای اینکه منظور زهرا را از این راهنمائی ها بهتر بفهمد و از راز دل او بیشتر باخبر شود پرسید: «آخه چه کسی را بگیرم که حاضر بشه با من یک لا قبا زندگی کنه».

زهرا خانم در حالی که دستش را روی سینه های برجسته اش فشار می داد و قیافه حق به جانبی به خود گرفته بود، گفت: «آشیخ، نگران نباش، توحقه وافور روبزن زمین و بشکن، من خودم پا درمیانی کرده برات زن پیدا می کنم» و بعد با چشمان سیاه خود که سرمه آن را سیاه و جذاب تر کرده بود نگاهی پرسشگرانه که تا اعماق وجود شیخ را لرزاند، به او کرد و از جلوی درگاهی اطاق او دور شد. زهرا کلمه «خودم» را آن چنان محکم و تم آمیز به زبان آورده بودکه قلب شیخ علی را لرزاند به طوریکه حیران و با دهان باز رفتن زهرا خانم را تا مدتی دنبال کرد.
ادامه داستان  هفته آینده 

Loading Facebook Comments ...