محّلل: قسمت اول

پ پ پ

1
حاج ابوتراب یاالله گویان از چهارچوب درب خانه که همچون کاروانسرا همیشه باز بود وارد حیاط شد و مستقیماً به سمت اطاق پنجدری زهرا خانم در انتهای حیاط رفت.

از وقتی زهرا را سه طلاقه کرده بود دیگر جرأت نمی کرد شب های جمعه از او دیدن کند ولی چون مالک خانه بود به بهانه وصول کرایه ها ـ که همسر مطلقه اش را مأمور وصول آنهـا کرده بود ـ هر ماه سری به او می زد و ضمن گرفتن پول، دیداری نیز با او تازه می کرد.

در اینطور مواقع همیشه جعبه ای شیرینی و یا یک پاکت میوه با خود می برد تا زهرا بداند حاجی هنوز هم او را دوست دارد و تنها اصرار و فشار همسر قانونی و بزرگان فامیل او را مجبور به طلاق او کرده وگرنه حاجی هنوز هم همان حاجی قدیمی است و مرغ روحش همواره در هوای او پرواز میکند.



آگهی

زهرا نیز که خود بر این موضوع وقوف کامل داشت بدون اینکه از بابت سه طلاقه شدن ناراحت وغمگین باشد هنگام دیدارها خود را زیباتر از پیش می آراست و با چهره ای خندان و اطواری طناز با حاجی روبرو می شد. او که در دوران ازدواج با حاجی با زرنگی خاص خود نقاط ضعف او را به دست آورده بود از بابت طلاق بیمی به خود راه نمی داد و زمینه را برای آینده ای که می دانست زیاد هم دور نیسـت و به نفع او رقم خواهد خورد آماده می ساخت.

او که فهمیده بود حاجی بیشتر از هر چیز به سینه های برجسته و زیبای او توجه دارد هنگام دیدارها تا آنجا که می توانست سر و سینه خـود را آشکارتر در برابر دید او قرار می داد ولی در عین حال طوری رفتار می کرد که حاجی جرئت نداشت از چهارچوب درب اطاق پا پیش گذارد. او ضمن گرفتن پاکت میوه و تشکر از حاجی فوراً کرایه های جمع آوری شده را که در پاکتی پیچیده بود در دست او نهاده از او می خواست هر چه زودتر او را ترک کند.

حاجی که در آتش عشق زهرا می سوخت و در هر دیدار شوقش برای در آغوش کشیدن او بیشتر می شد زبان به شکوه می گشود که: «زهراجان، باور کن هنوز هم از دل و جان دوستت دارم، زن و بچه ها و فامیل، شب و روزم را سیاه و دیوانه ام کرده بودند، همانها مجبورم کردند طلاقت بدهم، حالا هم حاضرم دوباره رجوع کنم، قسم می خورم اگر حاضر به قبول تقاضایم باشی هرچه بخواهی به تو خواهم داد».

او دروغ نمی گفت و حاضر بود برای رسیدن دوباره به زهرا هر اندازه پول لازم باشد به پایش بریزد و هر کاری او بخواهد انجام دهد.

گاهی حاجی سعی می کرد وارد اطاق شده اندام زیبای زهرا را چون قبل در آغوش کشد ولی هر بار زهرا با لطافتی خاص و با به کاربردن کلماتی از این قبیل که: «حاج آقا، مواظب باش همسایه ها مواظب هستند» و یا «حالا دیگه ما به هم حرام هستیم» مانع ورود حاجی به اطاق می شد. او خوب می دانست با التهاب و حرارتی که حاجی برای در آغوش کشیدنش دارد در صورت ورود به اطاق به راحتی نمی تواند او را از سر باز کند و این چیزی بود که نقشه های اورا برای زندگی آینده اش به هم می ریخت.

زهرا از ترس اینکه مبادا همسایه ها گوش خوابانده صدای آنها را بشنوند اغلب سرش را نزدیک گوش حاجی برده آهسته می گفت: «حاج آقا، حالا دیگه کار از این حرفها گذشته، تو مرا سه طلاقه کرده ای و نمی توانی به این آسانی ها برای همسری دوباره رجوع کنی» و بعد هم اضافه می کرد: «خودت بهتر می دانی که حالا ما برای رسیدن به هم، احتیاج به یک محلل داریم» و حاجی را بیچاره تر از قبل در پاشنه درب اطاق حیران و تشنه برجای می نهاد، چرا که حاجی باورش نمی شد آن محلل هر که باشد پس از به دست آوردن این زن زیبا او را به آسانی طلاق نخواهد داد و با خود می اندیشید: «حتماً باید یک دیوانه باشد که چنین کاری بکند».

2
تو بازارچه نـواب همـه حـاج ابـوتـراب را می شناختند. او با سه دهنه مغازه خواربار فروشی معروف تر از آن بود که لازم به معرفی باشد. مردی بود سلیم النفس و خوش برخورد که همیشه با قیافه ای بشاش و خندان با مشتریان خود روبرو می شد. سالهای جوانی را پشت سر گذارده و با داشتن زن و تعدادی فرزند ریز و درشت سر در لاک خود داشت، اهل محل او را به درستی و دیانت می شناختند و حاضر بودند پشت سرش نماز بخوانند.

او صرف نظر از مغازه خواربار فروشی و خانه و زندگی شخصی یک خانه بزرگ مشتمل بر ده اطاق در یکی از کوچه های همان محله خریده بود و اطاق های آن را برای اجاره در اختیار مستأجرین قرار می داد.

مشکل او از زمانی آغاز شد که زن میانه سال مطلقه ای به نام زهرا خانم وارد محل شد و یکی از اطاق های او را برای سکونت اجاره کرد. چون حاجی به دلیل مشغله زیاد خود نمی توانست به وضع خانه اجاره ای برسد مش قاسم ـ پیرمردی که از سالها قبل ساکن همان خانه بود ـ را مأمور اجاره دادن اطاق ها و وصول کرایه ها کرده بود.

هنگامی که برحسب تصادف در آخر یکی از ماهها برای سرکشی به وضع خانه رفت برای اولین بار با زهرا روبرو شد. او که مانند همیشه انتظار داشت با زنی تکیده و مغموم همچون زنان دیگر خانه ـ که اغلب یا کارگر حمام بودند و یا در خانه های مردم رختشوئی می کردند ـ روبرو شود ناگهان خودرا در مقابل زنی جوان، شاداب و بی نهایت زیبا و کاملاً متفاوت با دیگر مستأجرین دید و از همان نگاه اول دست و بالش لرزید و دل به او باخت. او بی درنگ برای اینکه از حال و روز زهرا باخبر شود از مش قاسم خواست تا در مورد او تحقیق کرده نتیجه را خیلی زود به اطلاع او برساند.

چند روز بعد همین که دانست زهرا زنی تنها و بیوه میباشد شوق بیشتری برای دیدار او پیدا کرد و در اولین قدم به مش قاسم سفارش نمود اطاق پنجدری انتهای حیاط را برای زهرا آماده و در مورد مبلغ اجاره نیز او را زیاد تحت فشار نگذارد.

هنوز چند هفته ای از آمدن زهرا به آن خانه نگذشته بود که مستأجرین متوجه شدند حاجی که تا آن موقع برای مرمت و تعمیر خرابی های خانه اقدامی نمی کرد و درخواست تعمیرات را مرتب پشت گوش می انداخت حالا هر روز برای تعمیر خرابی ها و بزک کردن در و دیوارها دستورات جدید می دهد و خود نیز برای بازدید آنها هرچند روز یکبار سری به خانه می زند و انجام کارها را سخت کنترل میکند.

این همه تلاش برای رسیدگی به وضع خانه نمی توانست از چشم مستأجرین دور بماند و دلیل آن را با آمدن زهرا خانم بی ارتباط نمی دانستند و ناخودآگاه نسبت به او علاقمند شدند. در این میان زهرا خانم نیز که با شامه تیز خود متوجه این تغییرات شده بود سعی می کرد هرچه بیشتر با حاجی گرم گرفته هر از گاه با چرب زبانی او را برای خوردن چای و شیرینی و رفع خستگی به اطاق خود دعوت نماید که حاجی نیز اغلب با خوشروئی و اشتیاق دعوت او را پذیرفته دقایقی چند با او به گفت و شنود می نشست.

در این نشست و برخاست ها بود که حاجی زهرا را زنی فهمیده، خوش صحبت و مهربان دید و به همین دلیل روز به روز علاقه اش نسبت به او بیشتر شده خواه و ناخواه مجذوب محبت های او می شد و تا آنجا که می توانست سفارشات لازم را در مورد راحتی او به مش قاسم می کرد.

رفت و آمدهای مکرر حاجی برای مرمت خانه و در حقیقت دیدار زهرا به تدریج سبب صحبت های درگوشی بین مستأجرین و اهالی محل و شایعات کم و بیش درست و نادرستی در مورد آنها گردید به خصوص زمانی که شایع شد حاجی زهرا خانم را صیغه کرده است.

از آنجائیکه ماه برای همیشه زیر ابر نمیماند به تدریج ماجرای عشق و علاقه بیش از حد حاجی به زهرا نیز برملا شد و همه اهل محل به خصوص همسر حاجی فهمیدند که او زهرا را مخفیانه عقد کرده است. چیزی که آنها هنوز نمی دانستند این بود که حاجی برای راضی کردن زهرا به این امر سه دانگ از سند خانه اجاره ای را نیز پشت قباله اش انداخته است. البته این امر برای رضایت زهرا به ازدواج انجام گرفته بود زیرا حاجی مردی شصت ساله و پا توی سن گذاشته بود در صورتیکه زهرا بیش از سی و پنج بهار از سنش نمیگذشت ودر اوج سالهای زیبائی و طراوت زندگی خود بود.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید