قسمت بیست وپنجم: قوری رو کجا بزاریم!

ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۲۵

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

پرواز ما در شهر ولگاگراد توقف کرد و اونجا بود که فهمیدیم قراره هواپیما از ولگاگراد به آدیس آبابا و سپس به کشور عاج طلایی بره و سپس به کازابلانکا برگرده و بعد از چن توقف دیگه به اوکراین برسه و تازه اون وقته که باید هواپیما رو عوض کرده و سوار هواپیمای شرکت هواپیمایی «عقاب پشمالو» بشیم که به سوی ایران بره.

استیو که قدری عصبی شده بود گفت:
ـ این که دو هفته دیگه طول می کشه که تازه بخوایم به طرف ایران بریم، این چرا اینطوری شد؟
ـ فکر می کنم به خاطر اینکه پروازش 100 دلار ارزونتر بشه.
ـ اینطوری که اینا به این همه شهر پرواز می کنن که خرجش بیشتر میشه نه کمتر.
ـ آخه این حسابا برا سفرای منطقی اثر داره، برا پرواز با هوپیما همه چیز برعکسه.
ـ خوب حالا اگه ما نخوایم دور آفریقا بگردیم قبل از اینکه بریم ایران باید چیکار کنیم؟
ـ هیچی، ما سوار هواپیما نمیشیم، اوکراین که همین بغله، میریم یه گشتی می زنیم هم فاله و هم تماشا، بعد دو هفته برمی گردیم سوار هواپیمای خودمون به ایرون میشیم.

آقای تفاسد که تازه از هواپیما پیاده شده بود اومد طرف ما و گفت:
ـ خوب برید اسباباتون رو جمع کنید باید بریم آفریقا.
ـ ما آفریقا نمیایم آقای تفاسد.
ـ اِ نمیشه که باید بیایید.
ـ آخه ما نمیخوایم دو هفته توی هواپیما مزاحم شما بشیم.
ـ آخـه اگـه شمـا نیایید کـه مـن کسـی رو نمی شناسم. آفریقا نمی آیین کجا میرین؟
ـ ما میخوایم بریم برلن، میگن دیوار برلن خیلی قشنگه.
ـ دیوار برلن؟ مگه برلن دیوار داره؟
ـ آره بابا.
ـ سقفم داره؟
ـ نه اونجا سربازه، برا همینه که هواش تازه است.
ـ خوب پس شماها اومدید سوار هواپیمای من شدید بعد کلی سفر منو خراب کردید خودتون رفتید معلوم نیست چه کلکی زدید تو قسمت فست گلاس نشستید بعد حالا منو می خواید بذارید برم تو آفریقا وسط حیوونای وحشی اش معلوم نیست چی بشه.
ـ اگه دلتون نمی خواد آفریقا برید خوب شمام بیایید با ما بریم دیوار برلن رو ببینیم.
ـ من دیوار برلینو میخوام ببینم چیکار؟ من تو تهرون کوچه برلن رو دیدم خود برلن هم حتما مث کوچه برلنه دیگه.
آقای تفاسد رفت سوار هواپیما شد و مام رفتیم به گشتن اروپا.
چن روز بعد تو فرودگاه اکراین دوباره با آقای تفاسد ملاقات کردیم، هنوز همون لباسی تنش بود که تو فرودگاه ولگاگراد به تن داشت، زیر چشماش حسابی گود افتاده بود و خستگی از صورتش می بارید، ما رو که دید عصبانی اومد جلو.
ـ شماها خجالت نمی کشید؟
ـ برا چی خجالت بکشیم؟
ـ منه پیرمردو فرستادید از این کشور به اون کشور، قاره آفریقا رو وجب کنم بعد خودتون رفتید این چند روزه گشت و گذار، از قیافتونم معلومه خیلی بهتون خوش گذشته، کدوم قبرستونی رفتید؟
استیو گفت:
ـ از کجا فهمیدید ما قبرستون بودیم، تو فرانسه رفتیم قبرستون کنکورد اونجا ژنرال دوگل رو دفن کرده بودن.
ـ اِ؟ دوگل مرد؟
ـ آره بابا خیلی وقته.
ـ عجب، من اصلن خبردار نشدم، دیگه کجاها رفتید؟
ـ یه نوک پا هم رفتیم ونیز تو ایتالیا.
ـ بیخود رفتید ونیز، توی ایران جوب داره خیلی از کانالای اونجا بهتره، اونجا جیبتون رو نزدن؟
ـ نه بابا.
ـ آخه هر کی رفته ایتالیا جیبشو زدن، مال شما رو هم حتمن زدن خودتون خبر ندارید، حالا بعدا میفهمید.
وسط حرف استیو دستش رو به جیباش کرد و گفت:
ـ اِ، جیبمو زدن؟
گفتم:
ـ حالا چی رو ازت زدن؟
ـ فکر می کنم تموم ویتامینا رو که قرار بود ببرم واسه فامیلای اون آقاهه.
ـ هیچ اشکالی نداره اتفاق می افته، وقتی سی چهل تا چمدون بار اضافه داری توش همه چیز هست، مردم کاملن درک می کنن وقتی چندتاش نباشه.
در بلندگوی فرودگاه اعلام کردند که هواپیمای «عقاب پشمالو» آماده سوار کردن مسافر است، وسط غرغرهای آقای تفاسد به سوی هواپیما رفتیم، آقای تفاسد ادامه میداد:
ـ اصلن من اگه می دونستم با دو تا آدم بی سر و پا که صندلی فست گلاس منو از چنگم با حقه بازی درآوردن قراره همسفر بشم و منو گول بزنن بفرستن به آفریقا بعد خودشون برن اروپا با شاه و ملکه فرانسه ملاقات و گفتگو بکنن و حال بکنن و بعد هم ادعا کنن که نه بابا ما همین یه نوک پا رفتیم اوکراین دیوار کوچه برلن رو نیگا کنیم آره جون خودتون شماها فقط رفتید دیوار نیگا کردید هان؟ یه آدم صاف و ساده و هالو شفتالو مث من بی گناه پیدا کردید هی سرشو کلاه میزارید.
در اینجا به در هواپیما رسیدیم و سوار شدیم، دم در آقای تفاسد از مهماندار هواپیما پرسید:
ـ شما میتونید به ما بگید این پروازش پرواز دمپایی است یا نه؟
مهماندار لبخند زد و گفت:
ـ حالا شما بفرمایید بشینید.

استیو پرسید:
ـ پرواز دمپایی دیگه چیه؟
ـ حالا دیگه با یه شرکت هواپیمایی صددرصد ایرونی سروکار داری، خودتو آماده کن برا چن تا شوک 220 ولتی.
سرجامون نشستیم، آقای تفاسد بعد از چن دقیقه گفت از صندلیش خوشش نمیاید و منو مجبور کرد جام رو باهاش عوض کنم. جامون رو عوض کردیم ولی بعد آقای تفاسد گفت که سرش رو کلاه گذاشتیم و گفت جای قبلیش رو پس می خواد، بعد به استیو گفت بهتره که جاش رو با اون عوض کنه چون ممکنه اون طرف هواش خفه باشد، بعد خلبان رو دیدیم که وارد شد، آقای تفاسد تا اونو دید ذوق زده بلند شد و رفت با خلبان روبوسی کرد و چن دقیقه با هم حرف زدن و برگشت و نشست، چن دقیقه بعد خلبان تو بلندگوی هواپیما اعلام کرد:
ـ مسافران عزیز به هواپیمایی عقاب پشمالو خوش آمدید، برای آسایش شما خواهش می کنم سماورهاتون رو به طرز امنی زیر صندلیتان بچپانید و اگه قوری هم آوردید لطفا اونو به مهماندار تحویل بدید چون در طول پرواز برای همه چایی پررنگ، چایی کم رنگ، چایی داغ، چایی خیلی داغ، چایی بیش از اندازه داغ و چایی داغ مادرزنی فراهم خواهد بود. در ضمن مژده که این پرواز پرواز دمپایی است، لطفن کمربندهای خودتونو محکم ببندید و از روشن کردن آتیش تا خاتمه پرواز خودداری کنید.

در اینجا خانوم و آقایی که در صف فرودگاه سر چلوکباب جر و بحث می کردن و در ردیف بغل ما نشسته بودن با هم پچ پچ کردن و سپس آقاهه مهماندار رو صدا کرد و گفت:
ـ سلام خانوم حالتون چطوره؟ مامان بابا خوبن؟ خوب خیلی عالی شد، چیزه می خواستم یه خواهشی ازتون بکنم خانوم بنده، همین خانوم که بغل دستم نشسته دیگه، بعله ایشون یه کسالتی دارن که دکتر گفته هر وقت سوار هواپیما میشه باید دوغ بخوره، اینه که خواستم خواهش کنم غذا که حاضر شد لطفا مال ما رو اول بدید و برا خانوم من به جای یکی سه تا دوغ بدید.
ـ میبخشیـد آقـا ولی ما تو این پرواز دوغ سرو نمی کنیم.
ـ ده چطور همچین چیزی ممکنه؟ ما اصلن فقط و فقط به خاطر این با هواپیمای شما پرواز میککنیم چون به ما گفتن شما تنها هواپیمایی هستید که دوغ سرو می کنید، اصلن می خاید خودتون تلفن کنید به آژانس مسافرتی خودشون بهتون میگن که شما دوغ سرو می کنید.
ـ نه میبخشید، حتما اشتباه شده، حالا جاش بهتون یک بسته پسته میدیم.
ـ نه خانوم، پسته چیه، خانم بنده دوغ باید بخوره
اصلن شما چطوری به خودتون اجازه میدید اسم هواپیمای خودتون رو جدی بگیرید وقتی دوغ سرو نمی کنید؟ راستشو بخواید اگر قراره دوغ به ما ندیدی بیخودی مارو سر نگردنید، ما همین جا پیاده میشیم.

Loading Facebook Comments ...