قسمت بیست و چهارم: این بسته رو هم ببرید!

ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۲۴

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

در حالی که خانوم و آقای جوون داشتن چلوکباب میل می کردن و از حرارت آفتاب از تنمون عرق سرازیر بود، استیو با کمال رضایت گفت:
ـ نیگا کن من از همین چیز ایرونیا خوشم میاد، هنوز نرسیده همه با هم دوستن و برا هم چلوکباب می گیرن، اصلن ایرونیا مثل یه خونواده بزرگ هستن، هیچ کس همدیگه رو نمی شناسه ولی مث اینه که همه با هم فامیلند.



آگهی

خانوم آقای داش مشدی گفت:
ـ حالا که دوغ برام نگرفتی برو خیارشور برام گیر بیار.

آقای داش مشدی گفت:
ـ من خیارشور از کجا گیر بیارم؟

ـ اینجا حتمن یکی خیارشور داره.

ـ تو صف فرودگاه؟ خیلی خوشبینی.

ـ نه، تو خیلی بدبینی.

آقای داش مشدی با صدای بلند گفت:
ـ دوستان اینجا کسی خیارشور داره؟

همه به هم نیگا کردن و کسی چیزی نگفت.

آقای داش مشدی به زنش گفت:
ـ دیدی گفتم.

در این موقع آقای کت و شلوار کرواتی یه قوطی خیارشور از تو چمدونش درآورد و گفت:
ـ بفرمایید آقا ولی در قوطی رو خودتون باز کنید.

خانم مسن جلوی ما چسب روی چمدون رو کند و از اون تو یه در باز کن درآورد و داد به اونا. خانم دوغی گفت:
ـ دیدی گفتم.

کمی بعد وقتی چلوکبابشون تموم شد، خانوم آقای داش مشدی نصفه قوطی خیارشور رو برگردوند به صاحبش که گفت:
ـ نه دیگه اون مال شماست.

ـ مرسی دیگه بسمونه.

ـ نه بابا خدمتتون باشه.

ـ خیلی زحمتتون دادیم باشه پیشتون شاید تو هواپیما لازمتون بشه.

ـ نه من دو تا قوطی دیگه دارم.

به زور قوطی نیمه خالی خیارشور رو پس دادن و اون آقا قوطی رو چپوند توی چمدون.

در اینجا یه پسر جوون دوون دوون خودشو رسوند به ما:
ـ غلامحسین خان شمایید؟

استیو گفت:
ـ بله خودم هستم.

پسر جوون یه جعبه بزرگ داد و گفت:
ـ این بسته دوا رو بابام داد و گفت خودتون میدونید چیکار کنید.

ـ باباتون کیه؟

ـ بابام پسر خانم فندقیه، این بسته رو برا عمو حسامم داده.

ـ گفتید دواست.

ـ بله دیگه… ویتامین ث، ویتامین د، مولتی ویتامین، به کمپلکس.

ـ ویتامین که دوا نیست، مگه تو ایرون ویتامین ندارن که دارید براشون ویتامین می فرستید؟

ـ عمو حسامم گفته از ویتامینای اونجا خوشش نمیاد میگه بدمزه است، وقتی می خورم باید روش آدامس بخورم که مزه اش بره، اینه که اگه برام ویتامین نمی فرستید باید جاش برام آدامس بفرستید به من مربوط نیست.

ـ من که چمدونمو بستم دیگه نمی تونم یه بسته بزرگ دیگه بزارم توش.

ـ دستتون بگیرید.

ـ من این بسته بزرگ رو از اینجا برا دو روز دستم بگیرم ببرم اونجا؟

ـ پس اگه دوا رو نمی برید این بسته آدامسو جاش بگیرید.

ـ چه فرقی می کنه، بسته آدامس شما هم که از بسته ویتامیناتون کوچیکتر نیست.

ـ بابام گفته باهاتون جر و بحث نکنم، بسته رو بدم بهتون و برم بعدش سینما فیلم هم تا چن دقیقه دیگه شروع میشه، من عجله دارم.

ـ خوب، پس اگه اینطوریه مث اینکه مجبورم.

ـ بله مامان بزرگم گفته مجبورید.

استیو بسته رو گرفت و پسر جوون رفت سراغ آقای داش مشدی و یه بسته به اونا داد و گفت:
ـ این بسته دوا رو بابام داده گفته برسونید به دست دایی ام.

ـ شما بابات کیه؟

ـ من بابام پسر خانم فندقی هستن. گفتن شما خودتون میدونید با این بسته چیکار کنید.

استیو به من گفت:
ـ مث اینکه این آقا پسر حرفه ایه، به هر کسی یه بسته دوا میده.

ـ آره اینا حرفه ای اند، تا درس عبرت بشه برات دیگه بسته مسته قبول نکنی، راستی تو چرا فقط دو تا چمدون داری؟ من فکر کردم با این همه بسته که توی این چند ماه قبول کردی به اندازه چند تا کامیون بار داری.

ـ خوب دارم، ولی چون توی چمدون جا نمی گرفت مجبور شدم یه کانتینر کرایه کنم اونا رو اونطوری بفرستم.

چند نفر با یه گاری مخصوص پر از کالا از پهلوی ما رد شدن و به چند نفر دیگه ملحق شدن. استیو گفت:
ـ اینا کی اند دیگه؟

ـ اینا هم مسافر حرفه ای اند، می دونن دارن چیکار می کنن، جاشونو توی صف نگه داشته و در حال انتظار برمی گردن باز سوغاتی می خرن.

ـ عجب آدامای خوبی هستن که اینقدر به فکر دوستان و اقوامشونند، چقدر دلم می خواد منم مثل اونا یه روز مسافر سوغاتی بر حرفه ای بشم.

در اینجا یکهو هوشنگ جلوی ما سر درآورد و گفت:
ـ ا شما دو تا ناقلای بی همه چیز اینجا چیکار می کنین؟

گفتم:
ـ هیچی، داریم همینجا می پلکیم.

ـ دارید میرید ایران ناکسا؟

ـ نه بابا وایستادیم منتظر چن تا مسافر.

ـ مگه این صف سوار شدن هواپیما نیست؟

ـ نه، این صف اونایی است که منتظر مسافرایی هستن که دارن میان، تو اینجا چیکار می کنی؟

ـ منم هیچی داشتم از اینجا رد می شدم گفتم یه سری اینجا بزنم شاید جواد و غلامحسینو اینجا ببینم.

ـ آهان که پس داشتی همینطوری رد می شدی؟

ـ آره دیگه، همینطوری بود چون این روزا سرم خیلی شلوغه، آخه دادشم یه شرکت جدید راه انداخته خیلی گرفته، شرکت بادمجون پوست کندن، بزرگترین شرکت بادمجون پوست کنی دنیاست.

ـ چن نفر توش کار می کنن؟

ـ هان؟ فعلا فقط من و داداشیم ولی قراره چن هزار نفرو استخدام کنیم.

ـ شما چه جور بادمجونایی پوست می کنید؟

ـ بادمجونای پوست نکنده، چیزه، حالا که شما دارید میرید ایرون می خواستم یه بسته هم برا من ببرید چیز زیادی نیست، یه پتو برقیه و یه کیسه خواب و یه پالون خر و…

ـ بله؟ پالون خر؟

ـ آخه این پالون خر رو فرستاده بودن اینجا که به یه موزه بفروشیم، چون چن سال پیش پسرعموم می خواست بزرگترین شرکت واردات و صادرات پالون خر رو درس کنه ولی موزه ها چند وقتیه از جهت پالون خر اشباع شده ان میگن فقط چرخ درشکه می خرن. اینه که چون اینجا این پالون خر متقاضی نداره گفتم پس بفرستیمش سر جاش و به جاش چرخ درشکه وارد کنیم.

ـ چرا؟ شما که الان دیگه توی صادرات و واردات زیور آلات حیوانات باربر نیستید؟ چرا جاش بادمجون پوست نکنده وارد می کنید؟

ـ دیگه این قسمتش به من ربطی نداره، اونا به داداش ربط داره.

ـ یعنی شما می خواید ما این بسته پالون خر و نعل اسب رو براتون ببریم و به جاش یه چن تا چرخ درشکه برگردونیم؟

ـ آره، اگه زحمتتون نباشه.

ـ نه بابا چه زحمتی، اتفاقن ما مقدار زیادی جا کنار گذاشتیم توی چمدون که اگه یه وقت کسی پالون خری چیزی آورد بتونیم براش ببریم.

ـ نه بابا جدی میگی؟ عجب شانسی آوردم پس!

اصلن خودم می دونستم چون گفتم این غلامحسین که موهاش بوره بار اولشه که میره اونجا چیزی نداره با خودش ببره، پس حالا که اینطور شده چن تا چیز کوچیک دیگه هم هست که بدم ببرید حیفه که اون همه جای خالی که توی بارتون هست بی استفاده بمونه، من چن نمونه آجر می خوام بدم که اونجا دادش داداشم می خواد بزرگترین کارخونه آجر جنوب دریای خزر رو راه بندازه.

ـ داداش داداشتون؟ مگه خودت نمیشی؟

ـ نه.

ـ پس اگه اونطوره داداش داداشتون باید داداش تو هم باشه دیگه.

ـ نه آخه من با اون قهرم با هم حرف نمی زنیم، اینه که دیگه اونو داداش خودم حساب نمی کنم، فقط داداش دادشم حساب می کنم.

ـ آهان که اینطور. خوب باشه، شما اون کامیون مال شرکت هواپیمایی لوفت هانزا رو می بینی که زیر اون هواپیما پارک کرده؟

ـ بله، بله!

ـ آهان، اون کامیون رو ما اجاره کردیم برای اضافه بارمون، شما اون پالون خر و آجرا رو ببر بذار اونجا ما ترتیبشو میدیم، همه چیز رو میدیم دست داداش داداشت. سلام داداش داداش داداشت رو هم بهش می رسونیم.

Loading Facebook Comments ...