قسمت بیست و سوم: سوغاتی

ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۲۳

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

تو راه فرودگاه بودیم که استیو ناگهان پرسید:
ـ راستی ما اصلن داریم میریم ایرون پیش کی؟



آگهی

گفتم:
ـ من چه می دونم. فکر کردم تو اونجا کس و کاری داری.

ـ نه بابا، تمام کس و کارای من خارج از کشورند.

ـ عیب نداره اونجا که رفتیم میریم خونه زن آینده ات.

ـ زن آینده مو که من هنوز پیدا نکردم. بعدش هم این همه سوغاتی برا کی خریدیم؟

ـ آخه آدم ایرون که میره سوغاتی رو که برا شخص معینی نمی بره. میره فروشگاهها چن تا چمدون پر سوغات می کنه میره اونجا بعد همه چیز خود بخود درست می شه.

داخل سالن که رسیدیم دیدیم دم باجه لوفت هانزا هیچ صفی وجود نداره. هم خوشحال شدیم هم تعجب کردیم. جلو رفتیم و بلیتمونو دادیم دست مامور لوفت هانزا. بلیتمونو نیگا کرد و گفت بلیتتون منتقل شده به شرکت هواپیمایی ابوطیاره.

ـ اِ برا چی؟

ـ اضافه بار.

ـ از کجا می دونید ما اضافه بار داریم؟

ـ همه اونایی که میرن ایرون اضافه بار دارن.

با کمال نارضایتی بارمون رو برداشتیم و رفتیم دنبال باجه هواپیمایی ابوطیاره.

دیدیم اون دورا غلغله است، جمعیت گروه گروه دور هم جمع شدن، کامیونا با بارای عظیم وارد سالن می شدند و بارشون رو کنار جمعیت خالی می کردن، به استیو گفتم:
ـ فقط امیدوارم این باجه هواپیمایی ابوطیاره نباشه.

استیو گفت:
ـ نه بابا حتمن اونجا دارن ساختمونی چیزی درست می کنن.

اونجا که رسیدیم دیدیم اون بالا نوشتن:
ـ به هواپیمایی عظیم الجثه ابوطیاره ـ دروازه خاورمیانه ـ خوش آمدید.

دم دروازه خاورمیانه اونقدر آدم جمع شده بود که قسمت کارمندا پیدا نبود. از لابلای جمعیت رد شدیم که از مامورای ابوطیاره سئوال کنیم. صدای مسافران دراومد که آقا جلو نزن. از یکی از ماموران پرسیدیم:
ـ هواپیمای ما همینه.

ـ بله همینه.

ـ این هواپیمایش مگه چند نفر جا داره؟

ـ 250 نفر.

ـ توی این صف که حدود هفده هجده هزار آدم وایساده، مطمئن هستین این هوایپمای ماست.

ـ بعله همینه آقا.

ـ ته صف کجاست؟

ـ از این جا میرید تا ته سالن بعد از پله ها میرید بالا.

بار و بندیل رو برداشتیم و به دنبال کشیدیم تا ته صف رو پیدا کنیم صف تا ته سالون می رفت و بعد از راه پله می رفت بالا، از سالن بالا می چرخید میرفت از توی راهرو رد می شد می رفت توی رستوران که پر از مسافرایی بود که مشغول گردهمایی بودند و از اونجا رد می شد میرفت توی آسانسور و بعد از قسمت انباری فرودگاه رد می شد که یه عده رختخواب پهن کرده بودن و خوابیده بودن و بعد از اونجا می رفت رو پشت بـوم فرودگاه چـن دور می چرخیـد از نردبـون می رفت پایین توی خیابون یه دور دور فرودگاه می چرخیـد از توی پارکینـگ رد می شـد بعـد می رفت تو باند فرودگاه از زیر چن تا هواپیما رد می شد، استیو گفت:
ـ چه خوب ته صف رو پیدا کردیم؟

گفتم:
ـ بدو.

ـ دیگه چرا بدویم؟

ـ آخه نیگا کن یه خانوم و آقای مسن هم دارن میرن اونجا اگه بدویم از اونا زودتر میرسیم ته صف.

خانم و آقای مسن تا ما رو دیدن شروع کردن به دویدن، استیو هم شیر شد و شروع کرد با بار و اسباب دویدن، خوشبختانه چمدون اونا به علت پر بودن بیش از اندازه، بعد از چند تا دست انداز نتوانست شوک سفر با سرعت زیادو تحمل کنه و از هم ترکید و اسبابش ریخت بیرون. خانوم ناراحت شدو گفت:
ـ من چقدر بهت گفتم این چمدونو اونقدر پر نکن منفجر میشه گوش نکردی.

آقای مسن گفت:
ـ ا چرا به من میگی تو بودی که گفتی چمدون زیاد داریم اسباب چند تا چمدونو بچپون تو یه چمدون که اضافه بار ندیم.

استیو دلش سوخت و وایساد کمک خانوم و آقا که چمدونشون رو دوباره ببندن.

آقای مسن گفت:
ـ شماها طنابی چیزی ندارید؟

ـ برای چی؟
ـ برا اینکه چمدون رو دوباره بهم ببندیم.

استیو گفت:
ـ مگه کسی چمدونو با طناب می بنده؟

ـ بله آقا خودتون نیگا کنید.

استیو نیگا کرد به صف مسافرا و چمدونا که با طناب، نخ، ملافه و غیره بهم بند بودند، استیو دست تو جیبش کرد و یه نوار چسب درآورد و داد به اونا.

آقای مسن گفت:
ـ شما که داشتید پس چرا یه طوری پرسیدید انگار کسی چمدونوشو وصله پینه نمی کنه.

ما اسبابامونو کشیدیم رفتیم به طرف ته صف پشت سر یه آقای جوون و خانوم و بچه هاش، آقای جوون تا ما رو دید گفت:
ـ آقا میشه مواظب چمدونا و جای ما باشید؟

ـ شما که تازه رسیدید کجا میرید؟

ـ هیچی میریم یه چلوکباب بخوریم و برگردیم.

یکی دیگه از اونطرف با صدای داش مشدی گفت:
« اِ نوکرتم اگه میری چلوکباب بگیری دو تا پرس سلطانی ام بگیر برا ما یه کشک بادمجون هم باهاش بگیر، بهش بگو روش خوب کره بذاره، سماقم یادت نره، نوکرتم.

زنش گفت:
ـ بهش بگو دوغ هم بگیره، دوغ یادت نره، بگو دوغ بگیره، یادت نره ها که بگی دوغ بگیره.

ـ آره داداش یه پپسی هم باهاش بگیر، اینم پولش.

زنش گفت:
ـ بهش بگو دوغ بگیره، یادت نره، بگو دوغ بگیره.

ـ گفتم بابا گفتم.

ـ نه، تو گفتی پپسی بگیره، من دوغ می خوام، بهش بگو دوغ بگیره، دوغش خوب باشه، مال اراج باشه حتما.

ـ پس دادش قربون مرامت یه دوغم بگیر، خانوم دوغ می خواد، دوغش اراج باشه، ای قربون دستت.

جای اونارو گرفتیم و اونا رفتن که چلوکباب بخورن، آقا و خانم مسن با چمدونای چسبی رسیدن. به اونا بفرما زدیم که بیان جلوتر از ما توی صف، تعارف رو رد کردن ولی اونارو به زور فرستادیم جلومون. آفتاب گرم و گرم تر می شد و صف هی جلو می رفت. برا این که چمدونای آقا و خانوم جوون رو ببریم جلو مجبور شدیم آقا و خانوم مسن رو بفرستیم جلوی چمدونای اونا. هی عرق می ریختیم و هی چمدونای اونا و هی چمدونای خودمون رو می کشیدیم جلو زیر اون آفتاب داغ.

بالاخره یه ساعت بعد آقا و خانوم جوون و بچه هاشون که رفته بودن چلوکباب بخورن یا چند ظرف غذا برگشتن و ظرفا رو دادن به آقای داش مشدی و خانومش. خانوم آقای داش مشدی نیگاهی کرد و گفت:
ـ پس دوغ اراج چی شد؟

آقای داش مشدی گفت:
ـ بابا ولمون کن حتما یادش رفته.

خانومه صداشو بلند کرد و گفت:
ـ از اول می دونستم که بی عرضه ای، هیچ کاری رو درست انجام نمی دی، حالا من چه جوری چلوکباب بدون دوغ بخورم.

جلوی ما آقای جوون با خانوم و بچه هاش که تازه متوجه شده بودن آقا و خانوم مسن جلوی چمدونای اونا قرار گرفته ان، داشتن با آقا و خانوم مسن سر جا بحث می کردن، آقای جوون صداشو هی بلند می کرد، آقای داش مشدی داشت با خانومش سر دوغ اراج بحث می کرد، آقا و خانوم مسن به من نیگا کردن که مگه بیکار بودی مارو فرستادی جلوی چمدونا.

آقا و خانوم جوون با بچه هاشون چمدوناشونو کشیدن ببرن جلوی خانوم و آقای مسن که یه هو یکی از چمدوناشون ترکید و پخش شد روی زمین. استیو رفت به اونا کمک کنه که ناگهان خانوم آقای داش مشدی که دوغ براش نیومده بود، در حالی که یه ساک کوچیک دستش گرفته بود فریاد زنون گفت:
ـ می دونستم، می دونستم، من میرم خودم دوغ بگیرم، بعدش هم که برگشتیم صد سال دیگه رو صندلی کنار تو نمی شینم، تا برسیم تهرون تکلیفمونو روشن کنیم.

خانوم آقای جوون که داشت بارای چمدون خودشونو که رو زمین ولو شده بود جمع می کرد یکهو از وسط بارا یه شیشه پلاستیکی دوغ درآورد و آورد داد به خانوم آقای داش مشتی و گفت:
ـ بفرمایین خانوم، حالا خونتون رو کثیف نکنین، من داشتم این دوغو می بردم برا مامانم سوغاتی حالا میدم به شما، بفرمایین، بخورین، دوغشه اراجه.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید