قسمت بیست و دوم: دختر همسایه ما چطوره؟

ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۲۲

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

هنوز به در خونه نرسیده بودیم که یکی از مهمونا جلومونو گرفت و با اصرار تمام مارو به داخل خونه هدایت کرد. استیو چاره رو تو این دید که یه دستشویی بره و منم به صندلی خودم برگشتم.

خانم مسن به من نیگاهی کرد و قدری ارزیابی کرد و بعد پرسید:
ـ شمام تو رشته مهندسی غذایی هستین؟ چقدر حقوق می گیرین؟

از اون جایی که می دونستم اون گفتگو قراره در جهتی بره که من هم به سوی دستشویی برم گفتم:
ـ ببخشیـد مث اینکه تلفن دستی ام داره زنگ می زنه. تلفنو باز کردم و گفتم:
ـ الو؟ بله! سلام! چطوری! خوب از فخری خانوم چه خبر؟ نه منم خبر ندارم، آخه چند ماه پیش مث اینکه به جرم فضولی زیادی دستگیرش کردن بردنش اول انگشت نگاریش کردن بعد هم یه تن سبزی گذاشتن جلوش گفتن اینارو پاک کن چون زیاد سوال کردی.

خانم مسن اخمش رو توی هم کرد و زیر لب گفت:
ـ واه واه و از جا بلند شد و رفت طرف سفره هفت سین. قدری اونو ورانداز کرد و گفت:
ـ مهوش خانوم سبزه تون چقدر قشنگه و پر پشته، اینا رو خودتون درس کردین یا خریدین؟ بازم داشتن؟

مهوش خانم گفت:
ـ نه اینا رو خودم درست کردم.

ـ خیلی خوب شده ولی یه خرده پر پشت نیست؟ آخه اینقدر پرپشته آدم میترسه لاش شیر و پلنگ قایم شده باشه، بد نبود یه خرده کم پشت ترش می کردین بچه ها نترسن، من میگم این دفعه که باغبونتون اومد بهش بگین اینو یه خرده بزنه کوتاه بشه، این یکی چیه؟ این سمنوئه؟
ـ بعله اونم سمنوئه.
ـ میشه یه قاشق بدید یه خرده ازش بخورم ببینم چه مزه ای میده؟
استیو از دستشویی دراومد و قدری اینور و اونور رو نیگا کرد و اومد کنار من وایستاد.

ـ این خانوم هنوز اینجاست.

ـ آره حالا داره صاحبخونه رو بازجویی می کنه، گوش کن ببین چی میگه.

خانوم مسن قدری از سمنو خورد و گفت:
ـ نمکش کمه.

مهوش خانم گفت:
ـ ای بابا سمنو که نمک نداره.

ـ چرا داره ولی به کسی نمی گن، یواشکی توش می ریزن، یه خرده نمک بیار مزه شو برات درست کنم.

ـ نه بابا تورو خدا نمک توش نریزید.

ـ این سکه هاش طلای اصله؟

ـ آره دیگه.

ـ چن خریدید؟

ـ نمیدونم یکی بهمون کادو داده.

ـ من فکر می کنم بدلیه ها رسیدشو دارین؟

ـ گفتم که این کادو بود.

استیو گفت:
ـ این خانم چرا اینقدر فضوله؟

ـ آخه همونطوری که تو دانشگاه رفتی سالها درس خوندی توی رشته خودت خیلی وارد شدی، این جور آدما هم دانشگاه فضولی میرن و توی سئوال پیچ کردن و زیر و بم زندگی مردم رو درآوردن متخصص می شن، به این جور آدما میگن خاله زنک.

ـ خاله زنکا فقط توی زنا پیدا می شن؟

ـ نه مدل مردونه اشم هست بهش میگن دائی مردک.

مهوش خانوم اومد جلو و به مهمونا بفرما زد:
ـ بفرمایید ناهار.

استیو یواش گفت:
ـ چه خوب، به موقع بود چون خیلی گشنمه.

ـ یه وقت نگی گشنمه، خیلی بی ادبیه.

ـ یعنی نگم گشنمه؟ دروغ بگم؟

ـ چن دفعه بهت گفتم تعارف با وجود اینکه توش دروغ زیاده اما دروغ نیست تعارف قسمتی از رسم ایرونیه که باید انجام بشه و گرنه مردم فکر می کنن بی ترتیب و بی خانواده ای.

مهوش خانم اومد و مارو به جلو هل داد:
ـ بفرمایید یه لقمه غذا.

استیو هم گفت:
ـ بعله خانوم اصلن میل نداریم چون قبل از اینکه اینجا بیاییم یه جای دیگه بودیم که هم بهمون ناهار دادن هم صبحونه و هم عصرونه و ما هم وسط غذا بلند شدیم در رفتیم، اینکه اصلن گشنه نیستیم.

مهوش خانوم گفت:
ـ این حرفا چیه آدم سالم بعد از سیر شدن تازه باید چهل لقمه غذا بخوره، اصلن ژیلا خانوم اگه بفهمه پسراش اومدن اینجا غذا نخوردن خیلی دلگیر میشه.

مهوش خانوم و شوهرش مارو به زور سر میز غذا نشوندن و به دستمون بشقاب دادن، رو میز اونقدر غذا زیاد بود و شلوغ بود که جایی برای گذاشتن بشقاب نبود، از شانس استیو خانوم مسن نیز پهلوی او نشست.

ـ تقی خان شما آشپزی هم بلدید؟

ـ نخیر خانوم.

ـ پس دیگه وقت زن گرفتنتون شده، اونقدر دخترای خوب و خوشگل هستن که یکی از اون یکی بهتر، اصلن چرا راه دور بریم؟ همین دختر همسایه من افسانه رو مثال بزنم براتون، خوشگل نیست که هست، مواش بلند نیست که هست، تحصیل کرده نیست که هست، اصلن خواستگارها اومدن دم در اونارو از پاشنه کندن.

ـ این که غیر قانونیه، چقدر بی ادبن.

ـ خلاصه تقی خان افسانه ما دست پختشم که نگو و نپرس هر کی بخوره اونقدر خوشش میاد که انگشتاشم می خوره.

ـ انگشتای خودشو؟

مهوش خانم چند کفگیر غذا کشید توی بشقاب و استیو حمله ور شد.

با آرنج بهش زدم و گفتم:
ـ یواش تر بخور، اگه ادعا کردی چند تا نهار و صبحونه خوردی حداقل یه طوری رفتار نکن انگار از اعتصاب غذا دراومدی.

خانم مسن ادامه داد:
ـ افسانه ما هم اسب سواری بلده، هم چتر بازی هم تیراندازی هم قهرمان مسابقه دو و میدونیه.

غذای استیو به نصف بشقابش رسیده بود که دست شوهر مهوش خانوم ظاهر شد و یه کفگیر بزرگ غذا توی اون خالی کرد، خانوم مسن ادامه داد:
ـ تو مدرسه اش شاگرد اول بود توی دانشگاه هم اگه می رفت حتمن شاگرد اول می شد.

ـ مگه دانشگاه نرفت؟

ـ نه گفت این درسا زیاد برام آسونه حوصله ام سر میره.

ـ پس الان چیکار می کنه؟

ـ میخواید بیاید از خودش بپرسید خیلی دختر خوبیه.

ـ باشه کی بیام.

دوباره با آرنج زدم به استیو، استیو پرسید:
ـ این افسانه خانوم چند سالشه؟

ـ هان؟

گفتم ایشون چند سالشونه؟

ـ ای بابا سن که مهم نیست، این حرفا دیگه مال قدیمیاست.

من گفتم:
ـ پس مث اینکه افسانه خانوم بالای چهلو دارن.

خانم مسن گفت:
ـ نه، پنجاه، پنجاه و یک.

البته اصلن بهش نمیاد، شما ببینیش فکر میکنی 20 فوقش 22 سالشه.

استیو به سرفه افتاد، دست شوهر مهوش خانوم یه بار دیگه پدیدار شد و بشقاب استیو رو پر کرد، استیو نگاه هراسونی به غذا انداخت، آشکار بود اون اشتهایی که با اون شروع کرده بود، دیگه داشت تموم می شد، گفت:
ـ خیلی ممنون، ولی من نمیتونم اینقدر بخورم، حروم میشه.

ـ چی رو نمیتونم بخورم؟ بخورید بابا شماها جوونید، من سن شما که بودم یه گاو درسته رو کباب می کردم میخوردم.

ـ تنهایی؟

ـ آره بابا تنهایی، البته اگه نمی خواستم اشتهامو برای دسر نگه دارم دو تا کباب می کردم می خوردم.

خانم مسن گفت:
ـ دلیل اینکه افسانه جون تا به حال عروسی نکرده اینه که منتظره اون جوون دلخواهش رو پیدا کنه، چون نمیخواد خودشو به دست هر آدم بی سر و پایی بده، آخه میدونید که تازگیا شوهر خوب کمیاب تر از یه آلبالو پلوشده، آهان گفتم آلبالوپلو یادم رفت بگم که یه آلبالو پلوهایی درست میکنه که اون سرش ناپیدا.

این بار دست مهوش خانوم از اون لابلا ظاهر شد و بایه کفگیر بزرگ مقدار زیادی برنج تو بشقاب استیو خالی کرد، استیو که از بس خورده بود به سختی نفس می کشید آهسته به من گفت:
ـ بابا اینا اونقدر برا من کشیدن که من دارم می ترکم.

ـ آهان هی خواستی ایرونی بشی حالا بکش، این همه سال ما هی ترکیدیم، حالا تو یه خرده بترک.

Loading Facebook Comments ...