لیونا

پ پ پ

لیونا نیز مانند هزاران مهاجری که به‌ امید زندگی بهتر روانه کانادا می‌شوند از کشور خود فیلیپین به‌ کانادا آمد. مراحل اولیه ورود را همانند آن‌هائی‌که غیرقانونی وارد می‌شوند طی کرد و با کمک اعضای فعال کامیونیتی خود توانست کارت بهداشتی بگیرد و چون نتوانست برای مدارک تحصیلی خود قبولی گرفته وارد دانشگاه شود برای گذران زندگی روزانه، گذارش به ولفر افتاد و طبق معمول مبلغ پانصد و شصت دلار برایش مقرری تعیین کردند که پس از کسر هزینه کرایه یک اطاق آن‌هم در بیسمنت یک خانه و هزینه‌های رفت و آمد و متفرقه چیزی در حدود یکصد و پنجاه دلار برای خورد و خوراک ماهانه‌اش باقی‌ماند که متأسفانه برای سیرکردن شکم گرسنه یکنفر هم کافی نبود که این مشکل را دوستان کامیونیتی‌اش با یافتن کاری (کَش) در یک رستوران (شستن ظرف‌ها و تهیه صبحانه برای مشتریان) به‌ انجام رساند.

مشکل کار هنگامی خود را نشان داد که لازم بود هرروز صبح هنگام برآمدن خورشید برای رسیدن به محل کار خود چند خط اتوبوس را عوض کند.

آن روز صبح وقتی از بستر برخاست متوجه شد قدری دیر شده لذا با عجله آبی به‌ سر و صورت خود زد و برای از دست ندادن زمان از شانه زدن موهایش نیز صرفنظر کرد چرا که با سرد بودن هوا می‌ توانست سرش را با کلاه بپوشاند لذا ژولیدگی موها مانعی برای رفتن ایجاد نمی‌کرد، کفش‌ها را به‌ پا کرد و با سرعت از در بیرون رفت.

چون به ‌خیابان و ایستگاه اتوبوس رسید متوجه شد عده زیادی منتظر ایستاده‌اند، چاره‌ای نداشت جز این‌ که در انتهای صف به‌ایستد و منتظر شود.

باد سردی می‌وزید، کلاهش را بیشتر پائین کشید تا سر و گردن را بپوشاند. نباید بیمار می‌شد چون بیماری در شرایط موجود مصادف با از دست دادن کار و در آمد و فلج شدن زندگی بود. غرورش اجازه نمی‌داد برای گذران زندگی دست جلوی این و آن دراز کند پس لازم بود بیشتر خودرا از سوز و سرمای موجود محافظت نماید.

اتوبوس اول پر بود و بدون این‌ که توقف کند از مقابل مسافران با سرعت عبور کرد، چند مسافر زیر لب فحشی نثار راننده کردند و چشم‌ها دوباره به ‌انتهای خیابان دوخته شد با این امید که شاید اتوبوس بعدی را در راه به‌بینند.

پس از ربع ساعتی اتوبوس دوم رسید که آن‌هم پر بود با این ‌همه عده‌ای از مسافران شانس این را داشتند که سوار شوند. دوباره چشم‌ها به ‌انتظار رسیدن اتوبوس بعدی به‌انتهای خیابان دوخته شد.

با رسیدن اتوبوس سوم لیونا این شانس را یافت تا سوار شود. اتوبوس برای پیاده و سوار شدن عده‌ای از مسافران ناچار در ایستگاه‌ها بیش از اندازه توقف می‌کرد. لیونا چاره‌ای جز خون دل خوردن نداشت. با خود فکر می‌کرد اگر دیر برسد کارفرمایش او را توبیخ و شاید هم اخراج کند.

وقتی به‌ ایستگاه بعدی رسید ترانسفری از راننده گرفت و پیاده شد. ایستگاهی که می‌بایست دوباره سوار می‌شد قدری دور بود، در حالی‌که دست‌ها را در جیب کرده و یقه لباس خود را بالا کشیده بود دوان دوان روانه آن‌جا شد. با رسیدن او اتوبوسی که در ایستگاه بود بدون این‌که به ‌فریاد‌های او برای یک لحظه توقف بیشتر و سوار کردن او توجه کند به ‌راه افتاد.

قلبش به‌شدت می‌طپید، حالا دیگر گرم شده و عرق سردی پیشانیش را فرا گرفته بود. برای یک ‌لحظه فکر کرد دیگر دیر شده و بهتر است به‌ خانه بازگردد، از روبرو شدن با کارفرمای خود و تصور این‌که سرش فریاد خواهد زد به ‌شدت بیمناک بود ولی باز هم ترس از بیکاری و از دست دادن درآمد او را بر آن داشت تا منتظر اتوبوس بعدی گردد.

دقایقی بعد اتوبوس رسید و سوار شد، ایستگاه بعدی زیاد دور نبود، با رسیدن اتوبوس به‌آنجا چون مجبور بود اتوبوس دیگری نیز سوار شود ترانسفر دیگری از راننده گرفت و با سرعت پیاده شد.

خوشبختانه اتوبوسی که بایستی سوار می‌شد آن طرف خیابان در ایستگاه ایستاده بود خوشحال از این موقعیت برای رفتن به ‌آنطرف خیابان به ‌اطراف خود نگاه کرد تا از خلوت بودن راه مطمئن شود. اتومبیلی نمی‌آمد، وارد خیابان شد، یک اتوبوس برقی راه او را سد کرد، ایستاد تا اتوبوس برقی رد شد، اتوبوس خود را دید که آماده حرکت است، برای این‌ که او را از دست ندهد بدون این‌که دیگر به آمد و رفت اتومبیل‌ها توجه کند به ‌طرف دیگر خیابان و اتوبوسی که در نظر داشت سوار شود، دوید، همان ‌دم اتومبیلی که با سرعت در جهت مخالف حرکت می‌کرد به ‌او رسید و لیونا را نقش زمین کرد، شدت تصادف به‌حدی بود که لیونا مسافتی دورتر از اتومبیل با سر بر روی آسفالت خیابان افتاد.

لحظاتی بعد آمبولانس رسید و پیکر کوفته شده لیونا را به ‌بیمارستان برد و اولین دکتری که بالای سر او رسید تشخیص داد همان لحظه تصادف جان باخته است.

جسد او چند روزی است که در سردخانه بیمارستان مانده تا بستگان او برای تحویل گرفتنش مراجعه کنند. ولی چه کسی؟ زیرا او کسی را در تورنتو نمی شناخت.

خانواده او در فیلیپین پس از اطلاع از مرگ دخترشان خواستار جسد او شده‌اند تا تنها دخترشان را در شهر خود دفن کنند. هزینه انتقال او به‌کشورش حدود ده هزار دلار هزینه دارد که اعضای کامینونیتی‌اش در صورت امکان بایستی با جمع آوری کمک از اعضای خود آن‌را بپردازند.

لیونا یکی از چهارده نفری است که در دو هفته اخیر به‌ عنوان عابر پیاده بر اثر تصادف با وسایل نقلیه جان خودرا از دست داده است.

کارشناسان برای جلوگیری از این حوادث تأسف بار رایزنی کرده و تنها راه چاره‌ای که یافته‌اند این ‌است که عده‌ای پلیس در تقاطع خیابان‌ها کنترل رفت و آمد افراد پیاده را در دست گیرند و در صورت تخلف به‌آن‌ها برگ جریمه دهند.

محمد سطوت
ژانویه 2010

Loading Facebook Comments ...