زنان شاهنامه

قیدافه پادشاه اندلس

پ پ پ

29ـ قیدافه Qaydafe (پادشاه اندلس در زمان اسکندر)
در داستان پادشاهی اسکندر: نامه اسکندر به قیدافه پادشاه اندلس و پاسخ آن.

در زمان اسکندر در اندلس زنی به نام قیدافه پادشاهی می کرد. او زنی دانا و هوشیار و سنجیده بود و با رغبت به نیکویی و عدالت رفتار می کرد.
قیدافه دارای لشگری بزرگ بود که همگی آنها زن بودند. اسکندر به او نامه نوشت و از او باج و خراج خواست. قیدافه در پاسخ نامه اسکندر نوشت «من از کسانی که تو بر آنها غلبه کردی قوی ترم.»
اسکندر خواست کشور اندلس را تصرف کند. چون این خبر به قیدافه رسید نقاشی ماهر را مامور کرد به مصر که اسکندر در آن جا بود برود، تصویری از او بکشد. بیاورد و نقاش به فرموده قیدافه به مصر رفت و تصویری زیبا که در کمال نیکویی ترسیم شده بود برای قیدافه آورد.
چون اسکندر شنید که تمام لشگریان قیدافه زن می باشند و بیشتر کسانی که در آن کشور زندگی می کنند زن هستند در پاسخ نامه قیدافه نامه ای نوشت و خود رسول آن نامه شد.

در تعریف قیدافه از زبان پادشاه مصر:
به رای و به گفتار نیکی گمان
نبینی بمانند او در زمان



آگهی

قیدافه در پاسخ نامه اسکندر:
مرا زان فزون است فر و مهی
همان لشگر و گنج شاهنشهی
چون اسکندر به طرف اندلس حرکت کرد به کشوری رسید که نام پادشاه آن قرقار بود و پسر قیدافه داماد او. اسکندر آن جا را متصرف شد و قرقار کشته شد. پسر قیدافه و همسرش اسیر گردیدند. اسکندر وزیر خود را به جای خود نشاند و خود وزیر گردید و دستور داد که پسر قیدافه و همسر او را بیاورند. قبلا به وزیر گفته بود که تو دستور کشتن آنها را بده و من شفاعت کنم و تو آنها را به خاطر من ببخش. به این ترتیب اسکندر با پسر قیدافه و همسرش به عنوان رسول به اندلس آمد. پسر قیدافه تعریف بسیاری از وزیر که همان اسکندر بود پیش مادر نمود. قیدافه بسیار شادمان شد. پسر قیدافه به مادر گفت بهتر است که از اسکندر اطاعت کند و خراج دهد. قیدافه که روی فرزند دید او را در آغوش گرفت و از رسول (اسکندر) استقبال شایان به عمل آورد و احترامات خاصه معمول داشت. روز دیگر قیدافه اسکندر را به حضور طلبید. اسکندر از جاه و جلال قیدافه شگفت زده شد و مجلس بزم برای رسول برپا کردند. قیدافه به گنجور دستور داد که تصویر اسکندر را بیاورد. چون آن را با صورت رسول یکی دید یقین کرد که اسکندر همین رسول است. پیام اسکندر را از رسول خواست.

اسکندر هم درباره اطاعت و دادن خراج مطالبی بیان نمود. قیدافه سکوت کرده گفت «فردا پاسخ نامه را خواهم داد.» چون روز دیگر شد ایوان طلا را آراستند و اسکندر را بیاوردند. قیدافه مجلس را خلوت کرده روی به اسکندر کرد و گفت «پسر فیلقوس برای تو هم رزم وجود دارد هم بزم.» رنگ از صورت اسکندر پرید ولی به روی خود نیاورد. به قیدافه گفت من وزیر اسکندرم. قیدافه تصویر را که کنارش بود بدو نشان داد. دیگر شکی باقی نماند. اسکندر به قیدافه گفت «من هیچ گاه بدون خنجر نبودم. قیدافه گفت اگر خنجر هم داشتی نه جای جنگ بود نه جای گریز چون چندین هزار جنگجو در بیرون آماده دستور من هستند.» اسکندر خشمگین گفـت اگر سلاحی داشتم تـو را مـی کشتـم و کاخ را غرقه در خون می کردم. قیدافه خونسرد گفت «درست است که تو فور و دارا را کشتی ولی آن قدر خردمند نیستی وگرنه به جـای وزیر بـه رسالت پیش من نمـی آمـدی و پــای در کشـور دشمـن نمی نهادی ولی من تو را امان می دهم زیرا ریختن خـون پادشـاهان را گناهی بزرگ می شمارم. تو این را بدان که من تصویر هر پادشاهی را که در جهان است دارم با وجود این، من تو را همان وزیر معرفی می کنم که صدمه ای به تو نخورد، ولی باید سوگند یادکنی که با من و فرزندان و کشور من کاری نداشته باشی. پسر دیگر من طینوش اگر بدانـد تو کشنده فور هستی تو را امان نمی دهد چون دوست صمیمی فور بود.» اسکندر ناچار سوگند یاد کرد و روز دیگر قیدافه پاسخ نامه اسکندر را نوشت. اسکندر به طینوش گفت «اگر من اسکندر را به دست تو گرفتار کنم به من چه خواهی داد.» طینوش گفت «دُرّ و گوهر فراوان نثار تو خواهم کرد و تو را برادر خویش خواهم خواند.» قیدافه گوش می کرد و می خندید. اسکندر گفت «فردا تو با هزار سوار به همراه من بیا تا نزدیکی شهر مصر و در آنجا دشتی وسیع و خرم است و در کنار بیشه ای لشگر خود را نگهدار من اسکندر را خبر خواهم کرد که طینوش با باج و خراج در فلان مکان فرود آمده منتظر است و اسکندر را بدان جا خواهم آورد. تو او را دستگیر کن.» در تمـام ایـن گفتگو قیدافه سکوت کرده و می خندید. اسکندر به مسیح سوگند خورد.

قیدافه دو فرزند و بزرگان را طلبید و گفت «اسکندر قصد تصرف کشور ما را دارد. من با نامه ابتدا او را پند می دهم اگر نپذیرفت با او جنگ خواهم نمود.» همه رای قیدافه را پسندیدند و گفتند اگر با نامه تو هدایای شایسته ای همراه باشد بهتر و موثرتر خواهد بود.

قیدافه دستور داد تاجی مکلل و گران قیمت و تختی از عاج و گوهرهایی بی شمار و سایر اشیای قیمتی به همراه طینوش به پیش اسکندر ببرند و روز دیگر طینوش به همراه اسکندر راهی مصر گردیدند. نزدیک شهر که رسیدند طینوش در بیشه ای فرود آمد و اسکندر به لشگرگاه خود بازگشـت. لشگـر ابتدا گمان می کردند که اسکندر مرده است و از دیدار او شادی ها نمودند. اسکندر هزار مرد برگزید و مسیر را محاصره کرد. طینوش با دیدن این وضع رنگ از رخسارش پرید و خود را گرفتار دید. روی به اسکندر کرده گفت «با من همان رفتار کن که با برادرم کردی. از این گذشته تو پیمان بسته ای و سوگند خورده ای.» اسکندر فرمود «باک مدار، من از پیمان و سوگند خود سرپیچی نخواهم کرد و تو در امان هستی، من اسکندرم نه رسول و مادرت هم از این واقعه آگاه است.» اسکندر دستور داد طعام لذید با می نبیـد حاضـر کردنـد و بـا طینـوش بـه می خوردن نشست. آنگاه طینوش را مرخص کرد و گفت به مادرت بگو من عهدشکن نیستم:

به قیدافه گو ای هشیوار زن
جهاندار و بینا دل و رای زن
بدارم وفای تو تا زنده ام
روان را به مهر تو آکنده ام

درباره قیدافه:
زنی بود در اندلس شهریار
خردمند با لشگری بیشمار
جهانجوی و بخشنده قیدافه نام
ز روی بهی یافته نام و کام

تصویر اسکندر:
ز رنگ و ز چهر و ز بالای اوی
یکی صورتی کن سراپای اوی
نگار سکندر چنان هم که بود
نگارید و ز جای برگشت زود

در تعریف قیدافه:
سکندر ز قبطون بپرسید و گفت
که قیدافه را بر زمین کیست جفت

نام اسکندر:
به نزدیک قیدافه هوشمند
شده نام او در بزرگی بلند
چو قیدافه آن نامه او بخواند
ز گفتار او در شگفتی بماند
به پاسخ نخست آفرین گسترید
بدان دادگو کو زمین آفرید

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید