قبرستان یا دنیای مردگان

پ پ پ

ديشب هم مثل شبهاي گذشته بچه ها كنار ديوار تنها سقّاخانه محله نشسته بودند و از هر دري سخن مي گفتند. در میان صحبت ها فوت استاد حبيب بنا پیش آمد كه هفته قبل از دنیا رفته بود.

حسن يكي از بچه‌ها گفت: «چون استاد حبيب شب هنگام فوت كرد جسد او را به ‌مسجد محل بردند تا روز بعد پس از انجام مراسم مذهبي به‌ خاك بسپارند. عده‌اي از اهالي محل از جمله پدرم نيز همان شبانه به ‌مسجد رفته بودند تا بر مرده نماز بگذارند» و بعد از لحظه‌ای مکث اضافه كرد: «من ‌هم همراه پدرم به ‌مسجد رفته بودم…..».

رضا ‌ميان حرفش پريد و پرسيد: «تو هم بالا سر مرده نماز خواندي».

حسن گفت: «نه، موقعي‌كه آن‌ها نماز مي‌خواندند من گوشه مسجد نشسته بودم و به ‌تابوت مرده كه شال ترمه خوشرنگي روي آن انداخته بودند نگاه مي‌كردم».

رضا که بچه ‌شوخي بود گفت: «برای ‌چه تابوت مرده را نگاه مي كردي، مي ترسيدي مرده فرار كنه».

حسن كه دلخور شده بود گفت: «رضا خوب نيست وقتی در مورد مرده صحبت می‌کنیم شوخي كني» و درحالي‌كه معلوم بود خوفي كه از ديدن تابوت جسد استاد حبيب در وجودش رخنه كرده هنوز باقي است گفت: «وقتي آن ‌ها نماز ميّت مي‌خواندند من چند بار زير چشمي تابوت را نگاه كردم، گاهي اوقات اين ‌طور به ‌نظرم می‌رسيد كه جسد داخل آن تكان مي‌خورد و مي‌خواهد از جاي برخيزد».

رضا خنديد و گفت: «خيالاتي شده بودي، مرده كه حركت نمي‌كند».

حسن گفت: «چطور حركت نمي‌كند، بابام مي‌گفت شب اول قبر همه مرده‌ها زنده مي‌شوند و وقتی می‌خواهند از جا بلند شوند سرشان به‌ سنگ لحد خورده مي‌فهمند كه مرده‌ و در قبر هستند».

يكي ديگر از بچه‌ها كه ساكت نشسته بود و گوش مي‌داد در حالي ‌كه معلوم بود سخت تحت تأثير خوف از مرگ قرار گرفته به‌ ميان حرف حسن دويد و گفت: «شنيده‌ام وقتي مرده‌ها شب اول قبر زنده مي‌شوند و مي‌فهمند مرده‌اند و در قبر هستند آن‌ قدر گريه مي‌كنند كه خاك زير سرشان تبديل به‌ گل مي‌شود».

حسن گفت: «انكر و منكر هم همان ‌وقت به‌ سراغشان مي‌آيند و در مورد دين و ايمان و رفتار و كارهاي خوب و بد آن‌ها در دوران زندگيشان سؤالاتي مي‌كنند».

رضا درحالي‌كه موهاي تنش سيخ شده و در كلامش ديگر اثري از شوخي دیده نمی‌شد گفت: «آن‌ها هم چه‌ وقت بدي را براي سؤال و جواب انتخاب مي‌كنند».

حسن ادامه داد: «بله، همين سؤال و جواب‌هاست كه روز قيامت تكليف آن‌ها را معلوم مي‌كند كه جهنمي هستند يا بهشتي».

يكي از بچه‌ها كه كوچكتر از همه بود پرسید: «اگر دروغ بگويند چي».

حسن با همان لحن جدي خود حرف او را قطع كرد و گفت: «زكي، دروغ، در آن ‌موقع اصلاَ نمي‌تواني دروغ بگويي چون كه زبانت لال مي‌شود».

یکی دیگر از بچه‌ها آهسته توضیح داد: «منکر گرز بزرگی در دست دارد که اگر به‌فهمد دروغ گفته‌اند با آن محکم توی سرشان می‌کوبد».

در اين‌ موقع ناگهان مرتضي كه از همه ما بزرگتر بود از راه رسيد و در حالي‌كه نور چراغ قوه خود را كه هميشه همراه داشت به‌ صورت تك تك بچه‌ها مي‌انداخت با لحني مسخره گفت: «به‌بينم چي شده كه همه‌تان مثل مادر مرده‌ها اين گوشه كز كرده‌ايد و رنگتان پريده».
حسن گفت: «درباره فوت استاد حبيب و زنده شدن مرده‌ها در شب اول قبر صحبت می‌كرديم».

مرتضي سرش را با تأسّف تكان ‌داد و گفت: «ديوانه‌ها، شما هم شب تاريك را براي صحبت در مورد مرده‌ها انتخاب كرده‌ايد، مي‌گويند شب‌ها كه سكوت برقرار مي‌شود گوش مرده‌ها هر صدائي را مي‌شنود و اگر چيزي برعليه آن‌ها گفته شود دمار از روزگار گوينده در می‌آورند».

رضا گفت: «آن‌ها كه مرده‌اند، چطور مي‌توانند زنده‌ها را اذيت كنند».

مرتضي جواب داد: «آن‌ها براي اين‌كار راه‌هاي مختلفي در اختیار دارند».

رضا كه معلوم بود ترسيده گفت: «مثلاً چه راه‌هائي».

مرتضي بادی به‌ غبغب انداخت و گفت: «اولاً اين‌كه به‌ خوابشان مي‌آيند و آن‌ها را مي‌ترسانند. ثانياً روح آن‌ها به ‌بدن حيواناتي مثل سگ و گربه مي‌رود و شب‌ها در تاريكي به‌آدم حمله مي‌كنند». بعد در حالي‌كه به‌ چشم‌هاي رضا نگاه مي‌كردگفت: «تو از كجا مي‌داني روح استاد حبيب در تن گربه خانه‌شان نرفته باشد، همان گربه لاغر و مردني كه هر وقت او را مي‌بيني لگدی به ‌طرفش پرتاب مي‌كني».

حسن در حالي‌كه حرف مرتضي را تأييد مي‌كرد گفت: «من اصلاً از مرده‌ها مي‌ترسم».

مرتضي گفت: «موقعي‌كه استاد حبيب را دفن مي‌كردند من آن‌جا بودم، وقتي او را داخل قبر گذاردند يكي بايستي پائين مي‌رفت و كفن را از روي صورت او كنار مي‌زد، معمولاً پسر بزرگ شخص متوفي بايد اين‌ كار را انجام دهد ولي چون او پسر نداشت باید اين مشكل را به‌ عهده يكي دیگر از اعضاي فاميلش می‌گذاردند».

رضا پرسيد: «براي چه كفن را از روي صورت مرده كنار مي‌زنند».

مرتضي گفت: «شب اول قبر بايد صورت مرده باز باشد تا وقتي زنده شد بتواند اطرافش را به‌بيند».

يكي از بچه‌ها توضيح داد: «براي اين‌كه وقتي انكر و منكر از او سؤالاتي مي‌كنند از چشم‌هايش مي‌فهمند راست مي‌گويد يا دروغ».

مرتضي از بچه‌ها پرسيد: «آيا شما تا به‌حال شب هنگام به‌ قبرستان رفته‌ايد».

همه يك‌صدا جواب دادند: «نه»

او گفت: «شب‌ها فضاي قبرستان خيلي خوفناك است، من يك ‌بار شب گذارم به ‌قبرستان افتاد، براي رفتن به‌ خانه يكی از خويشاوندانم بايد از ميان آن عبورمي‌کردم، وقتي از بين قبر‌ها مي‌گذشتم این احساس را داشتم که هر آن ممكن است دستي از درون يكي از قبرها بیرون آمده پايم را بگيرد، حتي يك ‌بار كه پايم به‌ سنگ قبري گير كرد و سكندري خوردم فكر كردم يكي از مرده‌ها پايم را گرفته است، جرأت نداشتم به‌ اطراف و يا پشت سرم نگاه كنم، حس مي‌كردم مرده‌ها پشت سرم حركت مي‌كنند و دنبال فرصت هستند تا يقه‌ام را از پشت بگيرند، تا به‌ آن سر قبرستان برسم از ترس خيس عرق شده بودم. از آن پس با خودم عهد كردم ديگر هيچ‌گاه شبها از ميان قبرستان عبور نكنم».

حسن ضمن تأييد گفته مرتضي اضافه كرد: «من هم يك ‌بار همراه پدرم به ‌قبرستان ابن ‌بابويه رفته بودم، وقتي غروب از آن‌ جا بازمی‌گشتيم از كنار پدرم دور نمي‌شدم و انتظار داشتم هر آن از زير يكي از سنگ‌هاي قبر مرده‌اي بلند شده مرا با خود به ‌داخل آن بكشد».

يكي از بچه‌ها پرسيد: «چرا قبرستان شب هنگام خوفناك است».

مرتضي گفت: «شايع است که مي‌گويند چون همه مردم شب‌ها در خوابند مرده‌ها هم آن ‌موقع را براي انجام كارهايشان انتخاب مي‌كنند كه با مردم روبرو نشوند».

همان بچه پرسيد: «پس راست است اين ‌كه مي‌گويند مرده‌ها شب‌ها از قبر بيرون مي‌آيند».

مرتضي گفت: «درست نمي‌دانم، گفتم كه شايع است. حالا اجازه بدهيد اتفاقي را كه در همين رابطه برای پدرم افتاده برايتان شرح دهم تا بدانيد موضوع تا چه حد درست است».

«پدرم در ميان دوستانش به شجاعت و داشتن دل و جرئت فراوان شهرت داشت و اغلب براي نشان دادن شجاعـت خـود با دوستانش شرط مي بست و اغلب اوقات هم برنده بود، يك روز كه صحبت از قبرستان و مرده‌ها به‌ ميان آمد پدرم گفت كه از مرده‌ها و رفتن به ‌قبرستان هنگام شب نمي‌ترسد، چون دوستانش ادعای او را باور نكردند با آن‌ها بر سر مقدار زیادی پول شرط بست و پس از گرفتن موافقت آن‌ها در يكي از شب‌هاي سرد زمستان همگی كنار قبرستان شهر رفتند و قرار گذاشتند پدرم داخل قبرستان شده در كنار سنگ قبري كه از قبل تعيين كرده بودند ميخ بلندي بكوبد و بازگردد، چنان‌چه دوستانش صبح روز بعد ميخ را در كنار همان قبر كوبيده ديدند پدرم برنده شده مي‌تواند پول شرط بندی را بگيرد.

قبرستان مزبور در كنار بيشه‌اي قرار داشت و اهالي معتقد بودند شب‌ها صداي ناله‌هاي جگر‌خراشي از داخل آن به‌گوش مي‌رسد. كساني كه برحسب اتفاق هنگام شب از ميان قبرستان عبور كرده بودند باور داشتند که صدای صحبت مرده‌ها را هنگام شب شنيده‌اند. حتی بعضی‌ها معتقد بودند که رفت و آمد مرده‌‌ها را هم ديده‌اند كه از قبري درآمده داخل قبر ديگر مي‌شوند.

«با ‌اين‌كه پدرم داستان‌های فوق را شنيده بود ولي برای این‌که نشان دهد دل و جرأت رفتن به قبرستان را هنگام شب دارد ميخ و چکّش را برمی‌دارد و در حالي‌كه از فرط سرما پالتوش را دور خودش پيچيده بوده وارد قبرستان ميشود و در تاريكی شب پس از قدری جستجو قبر مورد نظر را پيدا و ميخ بلند را تا انتها در كنار سنگ قبر مي‌كوبد».

«در حالي‌كه ميخ را ميكوبيده چند بار چكش او به‌سنگ قبر برخورد کرده جرقه مي‌زند، در نور ايجاد شده از جرقه به‌ن ظرش مي‌رسد كسی بالای قبر ايستاده با قیافه‌ای خشمگين او را نگاه مي‌كند ولی اوب دون توجه به ‌قیافه خشمگین او كارش را ادامه مي‌دهد و خوشحال از پایان یافتن كارش بلند شده تصمیم می‌گیرد زودتر بازگشته پول شرط‌بندی را از آن خود کند ولی همین‌که راه می‌افتد متوجه مي‌شود کسی پالتوش را گرفته و محکم نگه داشته است».

مرتضی ساكت شد و در روشنائی كورسوی شمع‌های سقاخانه نگاهی به‌ قيافه وحشت‌زده بچه‌ها انداخت كه دهانشان باز و چشم‌هايشان از فرط وحشت از حدقه درآمده بود.

حسن بلافاصله پرسيد: «خوب بعد چی‌شد».

مرتضی كه تصميم به ‌آزار بچه‌ها گرفته بود گفت: «مي‌ترسم اگر بقيه‌اش را بگويم امشب خوابتان نبرد».

ولی بچه‌ها در عين حال كه از ترس مي‌لرزيدند همگی با صدای بلند گفتند: «ترا به‌خدا بگو بعد چی‌شد».

مرتضی سينه‌اي صاف كرد و گفت: «پدرم برای اولين بار در زندگي وحشت مي‌كند. به‌ نظرش می‌رسد مرده‌اي كه ميخ را در كنار قبرش كوبيده ناراحت شده و براي گرفتن انتقام از قبر خارج و دامن پالتو او را گرفته است و قصد دارد او را به‌ درون قبر خود بکشد، با اين فكر دامن پالتو را با دو دست می‌گیرد و سعی می‌کند آن‌ را از دست مرده در آورد ولی زورش به ‌مرده نمي‌رسد. در اين ‌موقع ترس چنان بر او چيره مي‌شود كه بی‌اختيار فريادی از ته دل مي‌كشد و در همان‌ حال دست‌های خود را از آستين پالتو درآورده با تمام نيرو پا به‌ فرار مي‌گذارد و چون درتاريكی جلوی پاي خود را درست نمي‌ديده و از فرط وحشت تعادل خود را از دست داده بوده چند بار روی سنگ قبرها مي‌افتد و سر و صورتش به ‌شدت زخمي و خونين مي‌گردد، وقتي در نهایت نزد رفقايش مي‌رسد قبل از اين‌كه بي‌هوش نقش زمين گردد با دست به‌ داخل قبرستان اشاره مي‌كند و مي گويد آن‌ها پالتوی مرا گرفته بودند و در نظر داشتند مرا داخل قبرشان بكشند».

مرتضي كه ديد بچه‌ها مثل بيد مي‌لرزند و دندان‌هايشان از فرط ترس به‌هم مي‌خورد گفت: «فكر مي‌كنم بهتر است قبل از اين‌كه سكته كنيد از گفتن بقیه ماجرا صرفنظر کنم تا شما به‌ خانه‌هايتان برويد، برای این‌که من حوصله مرده كشي ندارم، از طرفي ممكن است پدر و مادرتان از اين‌كه باعث مرگتان شده‌ام برای من درد‌سر درست كنند».

ولی بچه‌ها در عين‌حال كه از ترس مي‌لرزيدند برای ارضای حس كنجكاوی خود مرتضی را به‌ شرح بقیه ماجرا تشويق می‌كردند.

مرتضی كه وضع را چنين ديد گفت: «آن‌ شب پدرم را به‌ خانه آوردند، مادر بزرگم كه موضوع را شنيد دوستان پدرم را سرزنش كرد كه چرا اقدام به ‌بستن ‌اين‌گونه شرط بندي‌های خطرناك مي‌كنند و پس از قدری دوا و درمان خانگی و بستن زخم‌ها، پدرم را در رختخوابش می‌خواباند».

مادربزرگم تعریف می‌کرد: «طفلك پسرم خيلی ترسيده بود، سعی کردم تا صبح بخوابد و حالش بهتر شود».

صبح فردا با روشن شدن هوا دوستان پدرم به قبرستان مي‌روند تا به ‌بينند بر سر ميخ و پالتوي پدرم چه آمده است، وقتي به ‌قبر مورد نظر مي‌رسند پالتوي پدرم را مي‌بينند كه لبه پائين آن با ميـخ محكـم بـه‌ زمين كوبيده شده است و مي فهمند بيچاره پدرم از فرط عجله و بدون اينكه خود متوجه باشد ميخ بلند را بر روي دامن پالتو خود كوبيده و چون موقع برگشتن گوشه پالتو به ‌زمين چسبيده بوده فكر كرده مرده‌ها آن را گرفته‌اند و وحشت زده پالتو را به‌ جاي گذارده و فرار كرده است».

مرتضی ساكت شد و گفت: «خوب ديگه برای امشب كافی است بهتر است راهی خانه‌هايتان شده استراحت كنيد تا فردا داستان ديگري در مورد قبرستان و مرده‌ها برايتان تعريف كنم».

بچه‌ها همگي از جا برخاستند و پس از خداحافظي از يكديگر هركدام با كوله باري از ترس و وحشت به‌ خانه‌هاي خود رفتند.

مرداد سال 1380

Loading Facebook Comments ...