قسمت بیستم: میخوام برم ایرون، بسته دیگه ای نبود؟

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۲۰

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

صبح بود، داشتم ریشمو می تراشیدم که درو زدن، استیو بود، سراسیمه وارد شد و گفت:

ـ زودباش با من بیا میخوام برم بلیت بخرم.

ـ برا کجا؟

ـ برا ایرون.

ـ ایرون؟ ایرون که جای تو نیست؟ چی شده هوای ایرونو کردی؟

ـ آخه دیشب که با آقای فضلی حرف می زدیم من قانع شدم باید هر چه زودتر به ایرون برم و اونجارو بگردم و رگ و ریشه خودمو کشف کنم، تنها راهی که میتونه ایرونی بودنمو تکمیل کنه اینه که خودمو تو اون محیط غرق کنم.

ـ استیوجون تو حالا یه خرده مونده تا آمادگی یه جایی مث ایرونو داشته باشی، حالا شما یه خرده دندونتو بزار رو جیگر.

ـ من کاری به این حرفا ندارم، من میخوام برم ایرون، میایی با من بریم کمکم کنی بلیت بخرم یا خودم برم؟

ـ باشه بابا، حالا بشین یه صبحونه بخوریم بعدش باهات میام.

زنگ در دوباره به صدا دراومد، درو باز کردم، آقای فضلی بود گفتم:

ـ آقای فضلی حلال زاده اید، الان ذکر خیرتون بود.

ـ آره دیگه، آخه دیدم غلامحسین وارد ساختمون شدن گفتم بیام بگم اگه دارین صبحونه میخورین برا من درست نکنین، من صبحونه خوردم.

ـ چرا آقای فضلی اتفاقا می خواستیم تلفن کنیم شما هم بیاین اینجا صبحونه بخورین.

استیو سلام کرد و گفت:

ـ آقای فضله من میخوام برم ایرون.

ـ باباجون من اسمم فضله نیست، فضلیه.

ـ آهان ببخشید.

ـ اِ خوب مبارکه، یادت نره وقتی رفتی، برو اونجا یه زنی چیزی بگیر، بگو آقا فضلی منو فرستاده، حتمن یه زن خوب و گرد و قل قلی بهت می دن ولی بگرد خوبشو سوا کنی ها، آخه اونجا چپ بجنبی ممکنه سرتو کلاه بزارن.

ـ آقای فضلی من نمیرم زن بگیرم، من اول میخوام فقط برم اونجا بگردم خودمو پیدا کنم.

ـ مگه شما گم شدی؟

ـ خوب به یک نوعی بعله دیگه.

گفتم:

ـ آقای فضلی دارم املت درست میکنم، روی املتتون چی بریزم؟

ـ من صبحونه خوردم میل ندارم، ولی حالا که داری درست می کنی خوب پس میخوای گوجه فرنگی و پیاز و بادمجون بریز.

ـ بادمجون نداریم، می خواید جاش قارچ بریزم؟

ـ پسر جون شما چرا اینقدر به قارچ علاقه داری؟ مگه من مال ایتالیا هستم که هی شما قارچ به خورد من میدی؟ من قارچ برا مزاجم خوب نیست.

ـ پس پنیر چطور؟

ـ پنیر تبریز؟

ـ بله پنیر تبریز، منتها از اون پنیر تبریزا که زرد و سفته.

ـ باشه یه خرده بریز چون زیاد که بریزی ممکنه برای مزاجم خوب نباشه.

اینجا بود که تلفن زنگ زد، گفتم:

ـ غلامحسین جون اون تلفنو ور دار.

آقای فضلی گفت:

ـ اگه برا من بود من نیستم ها.

استیو گوشی رو برداشت:

ـ الو؟ بله؟ تالبوس جان شمایید؟ مث اینکه حرومزاده هستید، چون الان ذکر خیرتان نبود.

از اون پشت یه چشم غره به استیو رفتم ولی زیاد هم بد نگفت، چون هر چی باشه آقای تالبوس سردار مفتخواران بود، به بقیه حرف استیو گوش دادم.

ـ… بله؟ یه بسته برا شما به ایرون ببرم؟ خوب باشه دیگه حالا بهتون خبر میدم، باشه عیب نداره خداحافظ.

استیو با قیافه گیج گوشی رو زمین گذاشت و گفت:
ـ من که به کسی نگفته بودم دارم میرم ایرون، تازه نیم ساعت پیش تصمیم گرفتم برم، اون چطوری به این سرعت فهمید من دارم میرم اونجا که الان زنگ زد براش یه بسته ببرم؟

ـ پسرچون من که بهت گفتم این تالبوس یه شبکه جاسوسی داره از سیا وسیعتر، اصلن اون احتمالن تو خونه تموم ایرونیای اینجا یه میکروفن مخفی گذاشته در هر لحظه می دونه کی داره به کی چی می گیه، شاید هم تله پاتی بلده، داره افکار همه رو میخونه.

ـ حالا عیب نداره گفت یه بسته کوچک بیشتر نیست.

ـ آهان خوب باشه، حالا موقعی که بسته شو آورد معنی کوچولو رو هم می فهمی.

آقای فضلی گفت:

ـ باباجون اون املت من پس چی شد؟ توش فلفل نزنی ها برا مزاجم خوب نیست، چاییش هم پر رنگ باشه، نون هم میذاری؟ لطفا تستش کن، نسوزه ها، چون نون سوخته نفخ میاره میگن برای رودابه آدم خوب نیست.

استیو پرسید:

ـ رودابه آدم دیگه کجاشه؟

گفتم:

ـ حتمن اطراف سودابه آدم…

بعد از صبحونه، من و استیو از خونه دراومدیم که بریم به آژانس که برا استیو بلیت بخریم، در رو که باز کردیم یه آدم ژولیده که دم ماشینش منتظر بود جلو اومد و پرسید:

ـ شما آقای غلامحسین هستین؟

غلامحسین گفت:

ـ بله چطور مگه؟

آقای ژولیده یه جعبه مقوایی داد دست استیو و گفت:
ـ من شالکی هستم، یکی از فامیلای ظفرزاده، شنیدم شما دارین میرین ایرون، اگه لطف کنین این بسته رو هم برا من ببرین.

ـ من آقای ظفرزاده که نمی شناسم ولی خوب باشه اشکالی نداره، میبرم، حالا تو این بسته چیه؟

ـ هیچی یه جفت دمپاییه که مامانم واسه من فرستاده بود ولی سایز پام نیست، اگه زحمت نباشه لطفا اینو ببرید بدید مامانم، بعد مامانم قراره یه سایز بزرگتر بگیره بده بهتون زحمت بکشین بیارین، یه دنیا ممنون میشم، لطفا بهش بگین این دفعه قهوه ای پر رنگ بگیره چون سیاه به اون گرمکن سیاهی که پیارسال فرستاده بود نمیخوره، بعد هم اگه میشه لطف کنید یه سر برید شیراز اونجا یه قالیچه کوچولوی 6 در 12 برا من کنار گذاشتن، اونو هم بچپونید گوشه ساکتون بیارید، خیلی خیلی ممنون میشم.

گفتم:

ـ یخچالـی، کرسـی ای، تیـرآهنـی، چیـزی نمی خواید براتون بیاره.

ـ نه دیگه اونا رو به یکی دیگه از دوستا گفتم میاره.

Loading Facebook Comments ...