قسمت سی و سوم: زیر خاکی

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۳

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

شب برا مهمونی با یه دسته گل و چن تا سوغاتی رفتیم خونه قنبرخان. پسر قنبرخان درو باز کرد و با سلام و علیک رفتیم تو. قنبر خان ما رو به بقیه مهمونا که از مستاجرای ساختمون خود قنبرخان و همسایه ها بودن معرفی کرد، یکیشون آقای تورمی بود در کار صادرات و واردات، یکی دیگه آقای زیرزمینی بود که نفهمیدیم چیکار می کرد، آقای طلادوست تو کار تجارت بود، قنبرخان ما رو هم معرفی کرد، آقای طلادوست تا فهمید غلامحسین و من از کانادا اومدیم روشو به خانومش کرد و گفت:
ـ عزیزم شنیدی چی گفتن، آقای غلامحسین خان از کانادا اومدن، من می گم سال دیگه برا عید بریم کانادا، یه سَرم می زنیم به آقای غلامحسین خان.



آگهی

خانوم آقای طلادوست گفت:
ـ وا، طلادوست چرا حواست پرته، سال دیگه عید که قراره بریم آمریکا پیش بچه ها.

آقای طلادوست گفت:
ـ خانوم، حالا کریسمس میریم پیش بچه ها، مگه چی می شه؟

خانوم آقای طلادوست گفت:
ـ وا طلا دوست مگه قرار نشد کریسمس بریم اروپا هم یه خرده خرید کنیم، هم من دماغمو جراحی پلاستیک کنم، دیدی حالا، من اصلن از اولش می دونستم تو با جراحی بینی من مخالفی و این سفرو به هم می زنی.

آقای تورمی وارد صحبت شد و گفت:
ـ البته بنده خودم تو کار صادرت و واردات هستم، اما پارسال که بینی خانوممو تو کریسمس عمل کردیم چون زمستون بود همش نوک بینی خانومم مث هویج سرخ بود و خیلی ناراحت بود، من میگم تابستون عمل کنید که سرما اذیتتون نکنه، وانگهی بهترین جراح های پلاستیک تو آمریکان، شما چرا می خواین تو اروپا عمل بکنین؟ تو جراحی بینی آمریکا خیلی جلو افتاده.

استیو از آقای تورمی که اطلاعات جامعی درباره جراحی بینی داشت و داشت اون اطلاعاتو رو می کرد پرسید:
ـ حالا شما تو صادرات و واردات چی هستین؟

آقای تورمی گفت:
ـ صادرات و واردات جنس.

ـ چه جور جنسی؟
ـ جنس های مختلف دیگه.

ـ مثلن چه جورش؟
ـ همه جورش دیگه.

ـ حالا یکی دو جورش رو اسم ببرید دیگه.
ـ مثلن کدومشو؟

ـ اگه می دونستم که نمی پرسیدم.
ـ اگه نمی دونید، پس چرا می پرسید؟

استیو یواش به من گفت:
ـ می دونی این آقا منو یاد کی میندازه، یاد اون دوستت زوبین که می گفتی زیر شکنجه هم چیزی بروز نمیده.

آقای تورمی پرسید:
ـ خوب شما خودتون تو چه کاری هستید؟

استیو گفت:
تو یه کار حرفه ای.

ـ چه کار حرفه ای.

ـ کار تموم وقت دیگه.

ـ می شه بگین توی چه خطیه؟

ـ تو همون خطی که مدرک دانشگاهیو گرفتم.

ـ چه مدرکی گرفتید؟

ـ همون مدرک توی کارم دیگه.

ـ آهان که اون مدرک.

ـ آقای تورمی که فهمیده بود اگه با استیو روراست حرف نزنه استیو هم رو راست حرف نمی زنه گفت:
ـ البته بنده خودم تو کار صادرات زیر خاکی و اشیای عتیقه و واردات تیرآهن و مبلمان و این چیزا هستـم. زیر خاکی و اشیای عتیقه صادر می کنیم و تیرآهن و مبل و قاشق و چنگال وارد می کنیم.

استیو پرسید:
ـ زیر خاکی دیگه چیه؟

آقای تورمی گفت:
ـ به چیزایی که صد سال زیر خاک مونده و دیگه به درد هیچ کس نمی خوره.

استیو گفت:
ـ بله متوجه هستم ولی من می دونستم که استیو داره تو مغزش سعی می کنه رابطه ای بین زیر خاکی و اشیای عتیقه با تیرآهن و مبلمان و قاشق و چنگال پیدا کنه.

آقای تورمی گفت: البتـه ما همه چیز صادر می کنیم تا به حال یه عالمه هواپیمای پر صادر کردیم.

ـ هواپیمای پر صادر کردید؟
ـ تقریبا پر صادر کردیم بعد هواپیمای خالی شو دوباره وارد کردیم هردو طرف هم استفاده داشت.

ـ خوب حالا چرا شما به جای صادرکردن اشیای عتیقه و وارد کردن تیرآهن، همون تیرآهنو توی کشور نمی سازید که اقتصاد کشور راه بیفته؟

ـ نه بابا، دردسرش زیاده، اینطوری خودمم و خودم، با یه تلفن همه کاراشو راه میاندازم نه محبورم از تو خونه بیام بیرون، نه مجبورم دفتر داشته باشم، نه مجبورم کارمند استخدام کنم، نه مجبورم با مردم سر وکله بزنم، چون همه چیزرو هم نقد معامله می کنم مالیاتم نمی دم، صبح ندیده می خرم، شب ندیده می فروشم، استفاده شو میزارم توی جیبم خدا بده برکت.

آقای طلادوست گفت:
ـ بله آقا اصلن کار خونه مارخونه صرف نداره، من خودم یه موقع با چن نفر دیگه شریک بودیم تو یه کارخونه جوراب شلواری اونقدر دردسر داشتیم که نگو و نپرس، یه روز اون نمی اومد سرکار، یه روز بین خانوما مون سر رنگ جوراب شلواریا دعوا می شد، یـه روز دولـت میـومد می گفت باید به کارگرای بالای 70 سال بازنشستگی بدید، خلاصه اصلن حوصله اش نبود اصلن پولی تو اون جور کارا نیست، پول تو صادرات زیر خاکیه و واردات تیرآهن، تازه پول خودتو هم وسط نمیزاری، صبح می خری، شب می فروشی، همون پولی که گرفتن میدی واسه خرید استفاده شو می زاری جیبت خدا بده برکت.

نه با کارگر سروکله میزنی، نه باید سی سال روی کارخونه کار کنی تا بسازیش و به استفاده بیفته، نه با قوانین و ضوابط دست و پنجه نرم می کنی.

اینجا بود که غلامحسین رو به من کرد و یه چیزی گفت، نفهمیدم چی میگه، دوباره گفت. همینطوری زمزمه می کرد.

گفتم:
ـ استیو جان چی میگی؟

داشت یه ضرب المثلی که بهش یاد داده بودم زمزمه می کرد تا یادش بیفته، کلماتش درست یادش نمی اومد، به کمکش رفتم:
ـ دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم تا دیگران بخورن.

گفت:
ـ آره خودشه.

سکوت همه جا رو فرا گرفت، بعد از چن لحظه آقای طلادوست روشو به استیو کرد و گفت:
ـ خوب شما فرمودید اونجا دلار چنده؟

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید