قسمت سی و دوم: پیشکش

طنـز ایـرونـی : ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۲

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

استیو پرسید:
ـ حالا قنبرخان رو کجا پیدا کنیم؟



آگهی

ـ قنبرخان دیگه کیه؟

ـ همونه که این یه قوطی دارو رو باید براش ببرم.

ـ همین یه قوطی؟

استیو وقتی تعجب منو دید گفت:
ـ آره، امانتی قنبرخان از همه کمتره، پسرش خیلی با عزت و احترام و خواهش و تمنا ازم خواست این دارو رو برا باباش بیارم، گفت باباش مریضه و این داروها رو خیلی لازم داره، تازه می خواست یه پولی هم به من بده که نگرفتم، بهش گفتم دیگرون یه چمدون بار دادن براشون ببرم، تو که همش همین یه قوطی کوچیک رو دادی، یه چیزیم باید بهت بدم که بیشتر ندادی.

نیگاهی به اطراف کردم و گفتم:
ـ بیا بریم از اون مغازه بپرسیم.

رفتیم تو مغازه آدرسو بپرسیم که تا اسم قنبرخان رو آوردیم، صاحب مغازه اول به ما یکی یه دونه چایی داد، بعد بستنی داد، بعدشم گفت:
ـ همین جا وایستید الان میام.

رفت بیرون و یه دقیقه بعد با یه پیکان نو که یه جوون 20 ساله پشتش نشسته بود برگشت و گفت:
ـ پسرم شما رو میرسونه.

استیو که خیلی تعجب کرده بود گفت:
ـ چقدر باید بدیم؟

صاحب مغازه گفت:
ـ آقا از این حرفا نزن که ناراحت میشم.

استیو که یاد درس تعارف افتاده بود گفت:
ـ نه آقا، جون شما نمیشه.

صاحب مغازه گفت:
ـ پسرجون، میری یا ببرمت؟

بازوی استیو رو کشیدم و رفتیم سوار پیکان شدیم. استیو که خیلی تعجب کرده بود گفت:
ـ نفهمیدم، بالاخره باید تعارف رو جدی بگیرم یا نگیرم.

گفتم:
ـ استیو جون، باید روانشناس باشی، وقتی دیدی با پیکان اومد عقبت باید می فهمیدی که اینجا دیگه نباید برای دادن پول بستنی و شیرینی اصرار کنی، این آقا حتمن به قنبرخان خیلی ارادت داره.

پسر صاحب مغازه ماشینو روشن کرد و با چن تا ویراژ ما رو رسوند دم یه ساختمون آجری سه طبقه که جلوش یه حیاط بود و یه حوض داشـت و از چن تـا آپارتمـان مجـزا تشکیل می شد. وسط حیـاط چـن تا بچه داشتن بازی می کردن، از اونا سراغ قنبرخان رو گرفتیم، معلوم شد قنبرخان صاحب اون ساختمونه. بعضی از آپارتمانا رو اجاره داده و خودشم با خانوم و بچه ها طبقه بالا زندگی می کنه، رفتیم بالا در زدیم اول من خودمو معرفی کردم. قنبرخان سینه اشو صاف کرد و گفت:
ـ به جا نمی آرم.

قنبرخان رو به استیو کرد و استیو خودشو معرفی کرد:
ـ بنده غلامحسین هستم.

قنبرخان تا اسم غلامحسین رو شنید یکهو گل از گلش شکفت و بازوهاشو باز کرد و استیو رو در آغوش کشید و گفت:
ـ غلامحسین جان کجا بودی، مدتها بود منتظر شما بودیم، عجب لطفی کردید، صفا آوردید، تازه اومدید؟ چرا نگفتید ما بیاییم فرودگاه خانوم بیا ببین کی اومده، غلامحسین جان اومده.

ما رو بردند تو اتاق پذیرایی بالای اتاق رو قالی ابریشیمی نشوندن.
حالا استیو به مخده تکیه زده بود و قلیون می کشید و چای قندپهلو می خورد و با قنبرخان خاطره تعریف می کرد.

معلوم شد قنبرخان به تازگی عمل جراحی قلب کرده و یه داروی خیلی مناسب که برا عملش خیلی خوبه از پسرش خواسته بوده و حالا این دارویی که غلامحسین آورده همونه.

قنبرخان که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت پرسید:
ـ خب حالا اینجا می خواین چیکار کنین؟

غلامحسین گفت:
ـ اول باید یه جایی برای سکونتمون پیدا کنیم و بعد ببینیم چیکار میشه کرد.

قنبر خان گفت:
ـ خوب، حالا شد، پاشید ببینم، میریم همین طبقه دوم ساختمون خودمون، یکی از آپارتمانا دیروز خالی شده، پاشید ببینم برید بارتون رو باز کنید یه استراحتی بکنید و بعدشم شام میایید پیش ما، بفرمایید برید.

قنبرخان کلید آپارتمانو به استیو داد و ما رو توی آپارتمان کوچیک ولی تمیز و شیک و پیک که همه چی داشت تنها گذاشت.

هر کدوم رفتیم اتاق خودمون بار و بندیل رو باز کردیم، من دوشی گرفتم و چرت کوتاهی زدم تا استیو حاضر بشه، وقتی چشم باز کردم دیدم استیو نیست. چن دقیقه بعد دیدم استیو اومد و با خودش یه قالیچه آورده پرسیدم:
ـ قالیچه رو از کجا خریدی؟

گفت:
ـ نخریدم.
ـ پس از کجا آوردیش؟

ـ هیچی رفته بودم از قنبرخان خمیر ریش بگیرم این قالیچه رو دیدم، گفتم چقدر قشنگه قنبر خان هم گفت:
ـ پیشکش، من هم ورش داشتم اومدم.

گفتم:
ـ حالا دیدی غلامحسین، چرا خنگ بازی درآوردی، هر چی رو که میگن پیشکش که ورش نمی دارن، بدو برو پسش بده.

ـ چطوری پسش بدم.

ـ هیچی برو پیشش بپرس این قالیچه خیلی قشنگه؟ تا گفت آره بهش بگو پیشکش، همونجا بزارش و بیا.

استیو گفت:
ـ من هنوز 24 ساعت نشده که اینجام، ولی هنوز هیچی نشده خیلی خوشم اومده.

ـ چطور؟
ـ هیچی، تو این بیست و چهار ساعت، به هر کی هر چی میگم مجانی برام انجام میده، آپارتمان هم که پیدا کردیم، یه قالیچه هم کادو گرفتم، همون شب اولم که شام دعوت شدیم.

چن سال پیش رفته بودم نیویورک همون روز اول چمدونمو گم کردم، پامو لگد کردن، جیبمو زدن، از یه نفر آدرس خواستم بهم فحش خواهر و مادر داد، یه آدم مست کتکم زد، زنگ زدم پلیس بهشون بگم چه بلاهایی سرم اومده بهم گفتند چون هنوز زنده ام بیخودی شکایت نکنم، بعدش هم سه ماه طول کشید تا یه آپارتمان گرون پیدا کنم. حالا همه به جای اینکه از نیویورک به تهرون فرار کنند میخوان برعکسش باشه؟

همین موقع یه نفر در زد غلامحسین رفت درو باز کرد یه بچه یه ظرف شله زرد داد دستش و گفت:
ـ ما همسایه تونیم، مامانم نذری داشته، اینم سهم شما.

بچه اینو گفت و رفت، استیو قدری هاج و واج موند و بعد گفت:
ـ درست عین همین اتفاق توی نیویورک هم برام افتاد، تنها فرقش این بود که به جای شله زرد بهم گلدون دادن، البته دستم ندادند، از بالای پنجره پرت کردن روی کله م.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید