قسمت سی ام: اضافه بار

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۰

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

تو صف گمرک منتظر نوبتمان وایستاده بودیم، استیو قدری نگرون بارش بود.

پرسید:
ـ فکر می کنی اشکال بگیرن که حدود چهارصد و پنجاه کیلو اضافه بار دارم؟

ـ نه بابا نگرونی نداره، چهارصد و پنجاه کیلو که چیزی نیست، من یکی رو می شناسم که یه بار یه کشتی اضافه بار داشت، نه تنها ازش اضافه بار نگرفتن یه بندر رو هم به اسمش کردن.

یکی که جلوی ما بود نوبتش شد و چمدونش رو باز کردن.

مامور گمرک گفت:
ـ آقا چقدر جنس نو داری، نکنه اینا رو آوردی اینجا بفروشی؟

ـ نه بابا، همش مال خودمه.

ـ یعنی می خوای بگی این کفش پاشنه بلند و این کیف گوچی هم مال خودته نه؟

ـ نه اونا سوغاتی هستند.

ـ این قوطی باز خیارشور اینجا چیکار می کنه؟ اینم سوغاتیه؟

ـ نه اونو واز کردیم چون تو هواپیما خیارشور نمی دادن.

ـ شما چند سال ایرون نبودید؟

ـ 18 سال.

ـ خوب حالا چون خیلی وقته ایرون نبودین این دفه رو میزارم برین ولی دفه دیگه مواظب اضافه بارتون باشین.

استیو گفت:
ـ خوش بـه حال تو، تو بار کم داری اذیتت نمی کنن.

گفتم:
ـ نترس تو رو هم اذیت نمی کنن فقط بگو خیلی وقته ایران نبودی.

نوبت ما شد مامور گمرک مدارک ما رو نیگا کرد و از من پرسید:
ـ شما چن سال ایرون نبودین؟

ـ 18 سال.

ـ رفته بودین خارج چیکار؟

ـ حقیقش عمدی نرفتم، بابام فرستاد نون سنگک بگیرم ولی نونوایی تعطیل بود من راه افتادم برم یه نونوایی باز پیدا کنم یکهو از خارج سر درآوردم.

بابام گفت حالا که رفتی خارج همونجا بتمرگ بذار یه خرده ما اینجا استراحت کنیم، خلاصه چشم شما روز بد نبینه 18 سال طول کشید. اینکه که حالا شما کوتاه بیایید، اضافه بار نگیرید که من بدوم برم نون سنگک بابامو بگیرم وگرنه دعوام میکنه.

مامور گمرک روشو کرد به استیو:
ـ خوب شما چند ساله ایرون نبودین؟

ـ من همه عمرم.

ـ برای همینه که چهار صد و پنجاه کیلو اضافه بار داری؟

ـ خوب بعله دیگه، البته بیشترش دوا است.

ـ خوب اینکه چیز جدیدی نیست، هر کس اینجا میاد چند کیلو دوا میاره، انگار اینجا قرص ویتامین نیست، خوب حالا شما مال کجا هستید؟

ـ من مال … آبادم.

ـ جدی میگی؟ مامور گمرک گل از گلش شکفت:
ـ ای داد بیداد! پسرعمو چرا زودتر نگفتی!

مامور گمرک روشو به پشتیش کرد و داد زد:
ـ اصغر دو تا چایی داغ ور دار بیار این بارای پسرعموی منو هم رد کن بره.

من لبخندی زدم و گفتم:
ـ به به چه عجب شما فامیل دراومدید.

مامور گمرک اخماشو درهم کرد و گفت:
ـ حرف نباشه.

اصغر دو تا چایی آورد و یکی جلوی مامور گمرک گذاشت و یکی جلوی استیو.

مامور گمرک گفت:
ـ خوب دیگه تعریف کن؟ این چند ساله کجا بودی؟ چیکار می کردی؟

ـ هیچی بابا علافی.

ـ خوب اونو که هر کی رفته خارج میکنه، حالا اومدی اینجا زن بگیرید؟

ـ اِ از کجا فهمیدی؟

ـ خوب خوب خیلی مبارکه، حدس زدم، اصلن بیشتر آقایون هم سن شما وقتی میان اینجا یا اومدن از ایران فرش بخرن ببرند یا زن بگیرن ببرند، من نیگا کردم گفتم به شما نمیاد برا فرش اومده باشی گفتم اومدی برای زن.

ـ آره بالا، اصلن از بچگی همه می گفتن توی صورتم همه چیز رو میشه خووند.

ـ خوب اینکه قابل حله، شما صورتتو صبح به صبح اگه بشوری قول میدم هیچکس نتونه چیزی توش بخونه، حالا شما تصمیم گرفتید که با کی عروسی کنید؟

ـ خوب اونش هنوز حل نشده، اومدیم که بگردیم ببینم همسر خوبی می تونم پیدا کنم یا نه؟

ـ اصلـن شمـا دسـت نگـه دار مـن شما رو می فرستم پیش فامیل خودم بهشون سفارش شما رو می کنم خودشون می برنتون اینور اونور، هیچ نگران نباش، بفرمایید اینم مدارکتون مهر شده و کامل.

من گفتم:
ـ پس میشه لطف کنید سفارش من رو هم به فامیلتون بکنید چون منم مال … آباد هستم و اومدم زن بگیرم.

دوباره بهم چشم غره رفت و گفت:
ـ گفتم حرف نباشه آقا پسر شما فکر کردی میتونی با زبلی از زیر بار اضافه بار و خلافهای دیگر در بری؟ تازه مگه من اینجا کمپانی یافتن همسر باز کردم؟

ـ اصلن شما بارت توقیفه تا پول اضافه بارشو پرداخت کنی.

استیو نگاهی کرد و گفت:
ـ حالا پسرعمو نمیشه این دفه رو شما کوتاه بیایی؟ آخه این دوست ما خیلی وقته خارج بوده به این چیزا وارد نیست یه خرده ناشی گری کرده.

مامور گمرک قدری سرشو تکون داد و گفت:
ـ حالا به خاطر شما این دفه رو می بخشم ولی جون خودت بیا و با این آدمای بی سر و پا مث این آقا پسر رفت و آمد نکن، شما بعض این حرفا هستی.

بیرون فرودگاه استیو با خوشحالی گفت:
ـ دیدی گفتم هیچ نگران نباش، این همه به من گفتی اسمتو عوض نکن به غلامحسین… آبادی، ببین اولین شخصی که این اسمو دید اونقدر خوشش اومد که هم اضافه بار جفتمون رو بخشید هم برام میخواد زن بگیره.

ـ حالا این رو شانس آوردی، فکر نکن قرار همش از این شانسا بیاری.

بیرون تو صف تاکسی ها از شلوغی غوغا بود. طرف هر تاکسی رفتیم یکی دیگه اومد از ما جلو زد و سوار تاکسی شد، استیو نیگا کرد و گفت:
ـ اِ این تاکسی ها که خیلی کوچیکند چطوری هفت هشت نفر با این همه اسباب و اثاث سوار میشن؟

ـ قبلن که بهت گفته بودم قوانین فیزیک و شیمی در ایران صدق نمیکنه، اینجامث اون نقطه مخصوص از کهکشون می مونه کـه انیشتـن می گفت در آن نقطه همه قوانین فیزیکی معلق میشن.

ـ حالا چطوری تاکسی پیدا کنیم؟

ـ اونش با من.

رفتیم بغل تاکسی ها وایستادیم و من داد زدم:
ـ کی اهل … آباده؟

ناگهان در تاکسی بغلی باز شد و یکی از مسافرات گفت:
ـ بیا بالا پسرعمو.

بارو چپوندیم روی سقف ماشین، در اون لحظه یه آقایی رسید و گفت:
ـ ببخشید آقا شما آقای غلامحسین نیستید؟

ـ بله خودمم.

ـ میشه پس اون دوایی رو که برای من داده بودند بدید؟

استیو دستشو کرد توی کیف دستیش و دو تا قوطی ویتامین درآورد و داد دست اون آقاهه. آقاهه گفت:
ـ آقا سه تا قوطی باید باشه این که دو تاست.

استیو دستشو کرد اون تو و یه قوطی دیگه داد بهش.

از استیو پرسیدم:
ـ مطمئنی دوای درستو بهش دادی؟

ـ نه بابا، همینطوری دستمو کردم تو کیف هر چی اومد دم دستم دادم بهش. آخه همه بهم یه جور دوا داده اند.

Loading Facebook Comments ...