قسمت بیست و نهم: کی؟ من؟ چطور مگه

طنـز ایـرونـی : ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۲۹

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

از وسط هواپیما صدای بزن و بکوب میومد، ظاهرا یـه نفر داشت رو سینـی جلوش تنبک می زد، بعد یواش یواش صدای کف زدن اومد، صدای کف زدن بلندتر و بلندتر شد و بعد مسافرا همگی با هم شروع به خووندن کردن، ابتدا نفهمیدم چی میگن ولی کمی که دقت کردم دیدم دارن می خونن: «تفاسد باید برقصه، تفاسد باید برقصه» اول آقای تفاسد یه کمی ناز کرد ولی بعد از جاش بلند شد و شروع کرد همراه ضرب تنبک و کف زدن مسافرا به رقصیدن. خوشبختانه چون پیژامه و دمپایی پاش بود خیلی راحت می رقصید، در اینجا یه هو صدای آقای تفاسد اومد:
ـ بلندشو، بلند شو، شام حاضره.



آگهی

ناگهان از خواب پریدم، آقای تفاسد داشت شونه منو تکون می داد، نه صدای تنبک می مومد و نه صدای بشکن، مهماندار داشت با گاری غذا می اومد جلو، آقای تفاسد بی صبرانه سرک می کشید که ببینه گاری کی به ما میرسه و گفت:
ـ اون دوستتو بیدارش کن بهش بگو شام حاضره، زود باش بیدارش کن آهای بچه! پاشو شام حاضره، پاشو اونقدر خرناس نکش سر ما رو بردی، بهش بگو پاشه، اه چقدر موهای رفیقت بد رنگه، بهش بگو دیگه موهاشو رنگ نکنه.

استیو از خواب بلند شد و گفت:
ـ چه خبره؟ رسیدیم؟

ـ نه بابا بلند شو، این آقای تفاسد خیلی نگرونه به تو غذا ندن، اگه امروز یه نفر تو این هواپیما غذا بهش نرسه آقای تفاسد شب خوابش نمیبره.

مهماندار به ردیف ما رسید و گفت:
ـ ماکارونی میل دارید یا بیف استروگانف؟

آفای تفاسد گفت:
ـ یه پرس چلوکباب بده با یه بشقاب کشک بادمجون، با یه ظرف ته چین مرغ با یه خرده سالاد اولویه، اما زیاد سالاد اولویه نذار کم بذار نمی خوام اشتهامو برای دسر بگیره.

مهماندا رگفت:
ـ پس ماکارونی می خواین؟ بعد یه ظرف ماکارونی جلوی آقای تفاسد گذاشت، آقای تفاسد اونو خوب ورانداز کرد، معلوم بود از اندازش زیاد راضی نیست و گفت:
ـ این که پیش غذاست، شام چیه؟ می خوایی دو تا از اون بیف استروگانف هات هم بده ببینیم چی میشه؟

مهماندار گفت:
ـ معذرت می خوام ولی یه دونه بیشتر غذا نمی تونید بخورید چون برا بقیه کم میاد.

ـ چی چی رو کم میاد؟ سه ساعت مارو معطل کردی بعد یه نوک قاشق غذا میدی؟ چیه میخوای ما رو با گشنگی شکنجه بدی؟

سپس موقعی که مهماندار حواسش نبود دو تا ظرف بیف استروگانفو کش رفت و تند و تند مشغول خوردن شد، مهماندار قدری گاری رو ورانداز کرد و بعد از آقای تفاسد پرسید:
ـ شما چن تا از این غذاها رو برداشتید؟

ـ کی، من؟ نه؟ چطور مگه؟

ـ مطمئنید، شما برنداشتید؟

ـ کی، من؟ چطور مگه؟

مهماندار رد شد و رفت آقای تفاسد شروع کرد به سینی من و استیو نگاه کردن و بعد به استیو گفت:
ـ اون پنیرتو چرا نمیخوری؟

استیو گفت:
ـ حالا بعد می خورم.

ـ دوست نداری؟

ـ چرا دوست دارم.

ـ پس چرا نمی خوریش؟

ـ گفتم که بعدان می خورم.

ـ مث اینکه دوست نداری؟

استیو از رو رفت و پنیر رو داد به آقای تفاسد:
ـ مث اینکه شما پنیر خیلی دوست دارین؟

ـ کی؟ من؟ نه بابا چطور مگه؟

ـ آخه مث اینکه شما خیلی دلتون می خواد این پنیرو بخورین؟

ـ من که اصلن اشتها ندارم، نه باباجون نگه دار خودت بخور.

ـ حالا این دفعه شما اینو ور دارید.

آقای تفاسد پنیرو قاب زد و خورد، سپس روشو رو به من کرد و گفت:
ـ شما مث اینکه نون دوست نداری، چرا اون نونتو نمی خوری؟

در اینجا یه آقا همراه مهماندار سر و کله اش پیدا شد و بالای سر آقای تفاسد ایستاد، آقای تفاسد نیگاهی کرد و گفت:
ـ چی می خوای داداش؟

ـ مهماندار الان به ما گفت مث اینکه غذا ما رو شما ورداشتی؟

ـ کی؟ من؟ چطور مگه؟

ـ اینجا همه میدونن غذاها رو کی ور میداره.

ـ خوب حالا خوردم که خوردم مگه چی شده؟

ـ دیگه می خواستی چی بشه؟ در نتیجه کار شما، شما سه تا شام خوردی ولی دو نفر دیگه بی شام موندن.

ـ یعنی می خوای بگی شما خودت هیچ ساندویچ بلند نکردی؟

ـ نه آقا، من اهل همچین کارهایی نیستم.

ـ از آفریقا هم خورشت میمونی چیزی با خودت توی هواپیما نیاوردی که بخوری؟

استیو ظرف غذاشو که دست نزده بود بلند کرد و رو به اون آقا کرد و گفت:
ـ آقا من میل ندارم، این غذا دست نخورده است، بفرمایید مال شما.

آقای مسافر ظرف غذا رو گرفت و تشکر کرد و چپ چپ نگاهی به آقای تفاسد انداخت و رفت،
آقای تفاسد به استیو گفت:
ـ چرا غذا رو دادی به اون؟ اگه نمی خواستی خوب میدادیش به من.

ـ آخه شما سه تا خوردین، بستونه، اون آقا هیچی نخورده بود گشنش بود.

ـ نه بابا حرف اونو باور نکن، دروغ می گفت، حتمن چن تا غذا خودش خورده بود، بیخودی اومده بود علیلم ذلیلم می کرد من اینجور آدما رو می شناسم اونقدر ناتو هستن که حساب نداره دفعه دیگه غذاتو حروم نکن بدش به من.

آقای تفاسد سپس مهماندارو صداش کرد و گفت:
ـ ما الان کجاییم؟

ـ داریم از روی ترکیه رد می شیم، در ضمن کمربندتون رو ببندین، اونقدر بازش نکنین.

ـ اِ این کمربند که باز خودش باز شد، این هواپیماتون همه چیزش خرابه، حالا می بندمش، تا من اینو درست کنم تو بپر برو به خلبان بگو ارتفاعشو کم کنه بتونیم ترکیه رو از این بالا ببینیم.

ـ نه قربون نمیشه

ـ چی چی رو نمیشه، من این همه راه اومدم استامبولـو مـی خوام ببینم خالم اونجا زندگی می کنه میخوام وقتی رسیدیم بهش تلفن کنم بگم از بالای سر خونه تون رد شدیم.

ـ نه قربون غیرقانونیه که ارتفاع مونو کم کنیم، خلبان ممکنه گواهی نامه پروازش رو از دست بده.

ـ نه بابا، کی می فهمه، هیچ طوری نمیشه، اصلن اگـه مسئلـه ای پیش اومد، من خودم درستش می کنم، من آشنا زیاد دارم.

مهماندار اعتنایی نکرد و رفت، آقای تفاسد قدری غرغر کرد و بعد گفت:
ـ اصلن اینجور کارا رو خودم باید بکنم، روی اینا نمیشه حساب کرد.

از جاش بلند شد و رفت به طرف کابین خلبان استیو پرسید:
ـ کجا رفت؟

ـ این آقای تفاسد خیلی خودسر تشریف داره، هر چی دلش بخواد باید انجام بشه، حتمن رفته سراغ خلبان راضیش کنه ارتفاعشو کم کنه شهرو ببینه.

استیو گفت:
ـ نه بابا غیرممکنه، مگه میشه هواپیما به خواسته یه مسافر کار خطرناک بکنه؟

چن دقیقه بعد آقای تفاسد خوشحال برگشت و نشست و گفت:
ـ خیالتون راحت باشه، الان میره پایین.

مهماندار اومد جلو و گفت:
ـ لطفا کمربندتونو باز نکنید.

ـ برو بابا حال نداری.

وسط کلنجار رفتن آقای تفاسد با مهماندار، هواپیما شروع کرد ارتفاع خود رو کم کردن استیو گفت: «باورم نمیشه، واقعن این آقا کار خودشو کرد.

آقای تفاسد گفت:
ـ دیدی گفتم؟ بهش گفتم خیالت راحت باشه هر چی شد با من.

هواپیما ارتفاع خودشو از 10 هزار متر رسوند به 500 متر و ساختمونای شهر استانبول و دریا و ساحل پیدا شدن، هی پایین تر می رفتیم در حالی که از بغل ساختمانو رد می شدیم آقای تفاسد با ذوق نیگا می کرد و می گفت:
ـ می بینید؟ اصلن من بچه که بودم اومدیم اینجا مسافرت، هیچیش عوض نشده، شصت سال گذشته هنوز هم همه چیز همونطوری مونده، اوناها اونم خونه خاله جونم، مسافرا با حیرت داشتن به منظره ها نیگا می کردن.

چند دقیقه بعد مهماندار به کابین خلبان احضار شد آقای تفاسد گفت:
ـ باز مث اینکه غذایی چیزی گم شده، حالا حتمن میخوان بندازن گردن من.

مهماندار از کابین خلبان بیرون اومد و یک ضرب اومد سراغ آقای تفاسد و با عصبانیت گفت:
ـ آخرش شما کار خودتونو کردید هان؟ الان از مرکز به خلبان بی سیم زدن که گواهی پروازش رو با این کار خودش از دست داده و دیگه بعد از این حق پرواز نداره.

آقای تفاسد نیگا بی تفاوتی انداخت و گفت:
ـ دندش نرم خواست نکنه.

مهماندار به آقای تفاسد گفت:
ـ اصلن شما تو کابین خلبان چیکار کردید؟

آقای تفاسد گفت:
ـ هیچی من کاری نکردم، فقط کلاه آقای خلبانو چرخوندم تا نور آفتاب چشماشو نزنه.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید