قسمت بیست و هشتم: کمر باریک من

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۲۸

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

قبل از اینکه هواپیما بلند بشه مهماندار اومد کمربندا رو چک کنه که به آقای تفاسد گفت:

ـ خواهش می کنم کمربندتونو ببندین.

ـ آقا به شما ربطی داره که کمرمو ببندم یا نبندم.

ـ خلبان گفته.

ـ خلبان خیلی بیخود کرده، من خسته ام، حوصله ام ندارم، بدو برو یه چایی دبش برام بیار می خوام بخوابم.

ـ می بخشید آقا ولی قبل از پرواز چایی سرو نمیشه و اگر کمربندتونو نبندین پرواز شروع نمیشه.

آقای تفاسد با غرولند کمربندش رو بست اما بعد از اینکه مهماندار رفت اونو دوباره باز کرد. استیو پرسید:

ـ چرا اینکارو می کنه؟

ـ تو هنوز نفهمیدی که ایرونی ها با سمبل های قدرت مسئله دارند.

ـ آخه برا چی؟

ـ احتمالا اونقدر بهشون زور گفته شده که همیشه قدرت و زور با هم یکی حساب می کنند و همون عکس العمل رو به هر دوشون نشون میدند.

هواپیما بلند شد، در حال اوج گرفتن آقای تفاسد مهماندار رو صدا کرد و گفت:

ـ آقا چرا اینقدر هواپیماتون داره تکون می خوره، ما اینجا دل و روده مون به هم ریخت.

ـ اول پرواز خیلی طبیعیه آقا.

ـ چی چی طبیعیه، برو به خلبان بگو چه خبره مگه داری کله می بری یه خرده بپا چیکار داری می کنی.

ـ خیالتون راحت باشه هیچ مسئله ای نیست.

ـ اصلن این خلبان سابقه اش چیه؟ تا حالا چند تا هواپیما از زمین بلند کرده؟ تصادف مصادف نداشته؟

ـ نه آقا خیالتون جمع باشه یکی از بهترین خلبانای دنیاست، اصلن کنکورد رو هم خلبانی کرده خیلی مطمئنه، در ضمن کمربندتون باز شده ببندینش.

آقای تفاسد با غرولند کمربندشو بست و به استیو گفت:

ـ آقا جای منو پس بده این صندلیش خیلی تکون می خوره.

استیو گفت:
ـ حتمن به خاطر اینه که سفت سر جاتون ننشستین، پشتتونو خوب به صندلی فشار بدین، پاتون رو هم به زمین فشار بدین خوب میشه.

آقای تفاسد دوباره کمربندشو باز کرد و با پاش صندلی جلو رو فشار داد، خانم مسافر صندلی جلو روش رو به عقب کرد و گفت:
ـ آقا چه خبره چرا اینقدر هل می دی؟

آقای تفاسد اخمش رو تو هم کرد و گفت:
ـ چیه حالا مگه نوبرشو آوردی.

ناگهان یه آقای قوی هیکل از بغل خانم جلویی بلند شد و گفت:
ـ بله؟ نفهمیدم؟

آقای تفاسد نگاهی به او کرد و گفت:
ـ بشین بابا حال نداری.

ـ بله؟ چه غلطا! چی داری اونجا برا خودت دری وری میگی فسقلی!

ـ گفتم بشین بابا حال نداری، وگرنه بلند میشم میام همچین میزنم توی دهنت که برق از چشات بپره.

استیو که از رجزخوانی آقای تفاسد تعجب کرده بود ناگهان دیگه طاقت نیاورد و زد زیر خنده، آقای قوی هیکل نیگایی عصبانی به هر دو کرد و دیگه چیزی نگفت و نشست.

آقای تفاسد کماکان ادامه داد:
ـ فکـر کرده اینجا شهر هرته، هنوز نفهمیده با کی طرفه، بـذار هواپیما بشینه میام دنده هاتو حلوا می کنم.

استیو گفت:
آقای تفاسد شما کوتاه بیا، این آقاهه فوت بکنه شما رو باد برده، چون خیلی گنده است.

ـ دکی؟ آقا رو باش، من روزی پنج تا آدم سه برابر اینو کتک می زنم.

آقای تفاسد سپس مهماندارو صدا کرد و گفت:
ـ بچه پس این چایی من چی شد؟

هوایپما صاف کرد و به پرواز خود ادامه داد چند دقیقه بعد کمک خلبان از کابین خلبان با دمپایی بیرون اومـد و در حالـی که دمپاییشو رو زمین می کشید به طرف دستشویی رفت. آقای تفاسد اونو صدا کرد و گفت:
ـ داداش کجا می ری؟

ـ دارم میرم یه سری به موتور هواپیما بزنم.

ـ پس هواپیما رو کی داره می گردونه؟

ـ یه خلبان دیگه هست، شما نگران نباشید.

ـ من فکر کردم شما توی کابین خلبان خودتون دستشویی دارین، توی کابین که برگشتی به او خلبان بگو اونقدر آلا بالا قیچی نره.

مهماندار برگشت با یه گاری هواپیما که پر از دمپایی پلاستیک بود و وارد شد و مسافران مشتاقانه دمپاییا رو گرفتن و به پاشون کردن به ما که رسید پرسید:
ـ دمپایی می خواید؟

آقای تفاسد گفت:
ـ آره.

ما گفتیم:
ـ نه.

آقای تفاسد گفت:
ـ آره آقا بهشون بده می خوان ولی روشون نمیشه.

مهماندار اومد یه جفت دمپایی به استیو بده او دوباره گفت:
ـ نمی خوام.

آقای تفاسد گفت:
ـ چی چی رو نمی خوام؟ وقتی بهت گفتم وردار، وردار، اونقدر حرف نزن.

سپس خودش مشغول پا کردن دمپاییش شد و لبخند رضایت بخشی به رویش نشست و گفت:
ـ آخیش راحت شدم.

استیو به دمپاییش نگاه کرد و گفت:
ـ من دمپایی برای چی میخوام.

ـ آخه ما ایرونیا دمپایی خیلی دوست داریم اگه می خواید راحت باشید باید دمپایی پاتون کنید.

استیو گفت:
ـ آخه آدم با پیژامه هم راحته ولی دلیل نمیشه توی جمع با پیژامه راه بره.

ـ حالا تو پات کن خوشت میاد.

استیو کفشاشو درآورد و دمپایی رو پوشید و از جاش بلند شد که کفششو بذاره تو جا باری بالای سر، آقای تفاسد گفت:
ـ شما تا اون بالایی لطفا پیژامه منو هم بده.

ـ پیژامه؟

ـ پس چی. فکر می کنی من با این کت و شلوار خوابم میبره؟

مهماندار بعدی با گاری مخصوص چای به ما رسیده بود. روی گاریش 5 تا قوری بود و برای هر کسی چای ریخت. از ما پرسید:
ـ چایی پررنگ؟ چایی کم رنگ؟ چایی کمر باریک؟

آقای تفاسد گفت:
ـ چایی باروتی داغ داغ، پر رنگ باشه ها، تو استکان کمر باریک.

مسافر بغلی پرسید:
ـ آقا پس شام ما چی شد؟

ـ شام که الان زوده، تازه اول پروازه.

ـ آخه من همین الان گشنمه.

ـ یه خرد صبر داشته باشین شام حاضر میشه.

ـ دوغ یادتون نره ها.

آقای تفاسد که چاییشو با یه قلپ تموم کرده بود استکانشو گرفت جلوی مهماندار و گفت:
ـ بریز یکی دیگه ولی خوب پررنگ باشه، اصلن اون قوری رو بذار اینجا خودت برو.

ـ نخیر طبق قانون نمی تونیم قوری رو با مسافر تنها بذاریم.

ـ عیب نداره، حالا این دفعه رو شما کوتاه بیا.

آقای تفاسد قوری رو به زور از دست مهماندار درآورد و برای خودش چایی ریخت.

خلبان تا با دمپایی از توی کابین اومد بیرون آقای تفاسد رو دید. آقای تفاسد دستشو گرفت و گفت:
ـ آفرین خیلی خوب داری می رونی، من الان داشتم به مهماندارتون می گفتم چقدر خوب پرواز می کنی معلومه خیلی ساله که توی این کاری.

استیو گفت:
ـ نه آقای تفاسد مث اینکه شما یادتون رفت که داشتید به مهماندار می گفتید برو ببین این خلبان پرواز بلده یا نه.

آقای تفاسد نگاه خشم آلودی به استیو کرد و گفت:
ـ من راجع به این خلبان نمی گفتم، مث اینکه حواست پرته، من داشتم راجع به اون هواپیمای ابوقطر صحبت می کردم، اصلن تو مث اینکه با من چپ افتادی همش داری به من نارو می زنی، همش کنایه می زنی.

یکهو دیدم پشت سر ما یه مقدار غلغله و سروصدا هوا شد. استیو پرسید:
ـ چه خبره؟

گفتم:
ـ هیچی مث اینکه چایی تموم شده.

یکی از مسافرا داشت داد می زد:
ـ چی چی رو تموم شده؟ تا به ما رسید چایی تموم شد؟ چاییارو کجا قایم کردید؟ نکنه برا دوستا و فامیلا و آقازاده های خودتون قایم کردید؟

مهماندار گفت:
ـ خیلی معذرت می خوام، معذرت می خوام این دفعه یه خورده زود تموم شد، نمی دونم چرا، حالا همین الان میرم بازم دم می کنم زود برمی گردم.

آقای تفاسد گفت:
«حتمن به خاطر اینه که یه عده آدم خودخواه بیشتر از حد خودشون چایی خوردن، اصلن بعضیا هیچ ملاحظه نمی کنن، فکر می کنن دنیا فقط برای اونا درست شده.

استیو گفت:
ـ مث اینکه شما هم خودتون به جای یه استکان یه قوری گرفتید.

ـ بله؟ یعنی می خوای بندازی گردن من؟ من بدبخت یه قلپ بیشتر چایی نخوردم، نه آقا این من نبودم که تقصیر داشتم، این خودشونن که اینطوری آب زیر کاهن.

مهماندار اومد قوری خالی رو از جلوی آقای تفاسد برداشت و رفت به طرف آبدارخونه هواپیـما، پشـت سـرش مسافرا عصبانی حرف می زدن، آخه به اینم شما میگید شرکت هواپیمایی؟ یه چایی هم زورتون میاد به مردم بدید؟

یه نفر بلند شد و اومد ایستاد دم دست آقای تفاسد و مظنون پرسید:
ـ ببینم شما با این شرکت هواپیمایی رابطه ای دارید؟

آقای تفاسد جا خورد و گفت:
ـ نه، برای چی می پرسی؟

ـ آخه من دیدم شما با خلبان روبوسی کردی، قوری چایی رو با جاش ورداشتی، بعد هم به مسافر جلویی ات زور گفتی، معلومه شما پارتیت خیلی کلفته.

استیو که کمی جا خورده بود از من پرسید:
ـ ا چرا مردم یکهو اینطوری شدن؟ تا حالا هر چی ایرونی دیدم با همه خوش رفتاری می کردن، تا توی این هواپیما رسیدن یکهو رفتارشون عوض شد، یعنی ایرونیا تو محیط خارج از غرب که قرار میگیرن اینقدر با هم بد رفتاری می کنن؟

دیدم اگه جواب استیو رو بدم دیگه درسی نمونده به او یاد بدم و باید یه چم و خمایی رو پیش خودم نگه دارم، گفتم:
ـ نه بایا، اینا همش زیر سر انگلیساست.

در این موقع آقای تفاسد که دولا شده بود از زیر صندلی چیزی بیرون بیاره ناگهان فریاد کشید:
ـ آی سوختم، خدا بگم چیکارتون کنه.

دیدم آقای تفاسد یه قوری دیگه چایی زیر صندلی قایم کرده بود که می خواسته اونو بیرون بیاره.

استیو پرسید:
ـ این قوری رو دیگه کی کش رفت؟

گفتم: همون موقع که داشتی کفشتو اون بالا میذاشتی، یادته که بهت گفت:
پیژامه منو هم از اون بالا پیدا کن بده.

Loading Facebook Comments ...