قسمت بیست و هفتم: انتخاب از راه دور

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۲۷

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

شب قبل از سفر به ایرون دایی سیروس برا ما یه گودبای پارتی بی چربی گرفت و چن نفر از دوستان نزدیک رو هم دعوت کرد. استیو که تا به حال تو گودبای پارتی ایرونی شرکت نکرده بود خیلی شیک و پیک اومده بود و کراوات هم بسته بود.



آگهی

آقای فضلی و دوست نزدیک دایی سیروس آقای فندقی نشسته بودن و داشتن صحبت می کردن. وقتی استیو رسید اونا بلند شدن و سلام علیک کردن، آقای فضلی گفت:
ـ به به، چه پسری، این آقای غلامحسین مث پسر خودمه.

آقای فندقی گفت:
ـ همون پسرتون که الان داشتین می گفتین چقدر الدنگ و کم محبته؟

ـ آقای فندقی شما مث اینکه امشب اومدید اینجا که منو رسوا کنید، خدمت شما عرض شود که این آقای غلامحسین یکی از هم ولایتی های خودمونه.

آقای فندقی پرتقالش رو شروع به پوست کندن کرد و گفت:
ـ ا؟ جدی می فرمایید؟ آقای غلامحسین شما چن وقته اینجا تشریف آوردید؟

استیو دوباره گیج شد:
ـ اینجا اومدم؟

آقای فضلی گفت:
ـ آقای فندقی مث اینکه سمعک مبارکتون باتریش باز ته کشیده، بنده عرض کردم ایشون هم ولایتی ماست یعنی اهل همین جاست.

ـ آهان! من گفتم خیلی تعجب کردم چون نمی دونستم اینجا هم آدم مو بور داره.

ـ نخیر، اینجا پر از آدم موبوره، من هم اصلن خودم موبورم منتها شامپوهای این ولایت خیلی بده، موهای بور آدمو تیره می کنه.

ـ شما که موهوتون سفیده.

ـ فندقی جان شما مث اینکه باتری عینکتون هم تموم شده، من که اصلن مو ندارم.

آقای فندقی رفت سراغ پوست کندن گلابی اش.

البته هیچ گلابی، گلابی وطن خود آدم نمیشه، خاطرم هست یه بار بچه که بودم پدرم از میدون بار فروشا یه جعبه گلابی خریده بود هر کدوم قد یه خربزه، هر کدام از اون یکی شیرین تر.

ـ نکنه اصلن اونا خربزه بودن.

ـ شما اجازه بدید داستانو من دارم میگم، هر وقت نوبه شما شد، شما داستان خربزه بگید، من فعلن می خوام راجع به گلابی صحبت کنم.

ـ بله بفرمایید.

ـ اِ اصلن یادم رفت، چی داشتم می گفتم؟ شما حواسمو پرت کردید.

ـ پس مث اینکه شما باطری حافظه تون هم ضعیف شده.

ـ خوب آقای غلامحسین حالا شما برا چی دارید میرید ایرون؟

آقای فضلی گفت:
ـ داره میره شاید زن دلخواهشو پیدا کنه.

ـ نخیر آقا، شما اگه زن خوب میخواید، لازم نیست برید ایرون، از همینجا به من بگید می سپرم اونجا براتون پیدا کنن، بهترین زنو براتون پیدا می کنن و می فرستن، من جدم آقای ملک الشیر غرشیان هم همه زناشو اینجوری گرفت.

استیو پرسید:
ـ همه زناش؟ مگه چن تا زن داشت؟

ـ داشت آقا، مثل جونای امروزی که بی بو و بی خاصیت نبود. جوونای زمان ما شیر غران بودن، هر چن تا زن که می خواستن می گرفتن، بعد هم اگه بیوه ای چیزی می دیدن، اونو هم محض رضای خدا می گرفتن، من جدم آقای ملک الشیر غرشیان سالی یه بار زن می گرفت، خلاصه داشتم عرض می کردم ایشون زن نمی دونم چندمش رو تا یه سال بعد از عروسی ندیده بود اما عاشق غذاهاش بود. عجب غذاهایی درست می کرد، برنج درست می کرد نیم متر کلفتی ته دیگش بود، از اون سر شهر میومدند سراغ خورش قرمه فسنجون خانمو می گرفتن.

ـ قرمه فسنجون

ـ بعله دیگه، یه جور فسنجونه که توش سبزی چرخ کرده هم هست، این خانم دیگ پر برنج رو ورمیداشت از طبقه پایین می رفت زیرزمین پای شیر پر آبش می کرده، می کشید میاورد بالا. توی راه پله هم هر چی میتونست برمی داشت با خودش میاورد بالا، خلاصه اگه کمرش درد نمـی کـرد دو تا از بچه ها رو هم قلمدوش می کرد می آورد بالا، ولی طفلی آخر عمری کمـرش ناراحتـش می کرد، دیگه قلمدوش نمی داد، اینه که من خدمتتون عرض میکنم عوض اینکه برید ایرون بگید از همونجا براتون انتخاب کنن، بفرستن.

ـ شما خودتون چه جوری زن گرفتین؟

ـ من خانومم رو مامانم برام پسندید.

ـ اسمشون چی بود؟

ـ تحفه.

ـ راضی بودید؟

ـ راضی که چه عرض کنم، همیشه می گفت من اونو پسندیدم، والا مامانم پسندیده بود، حالا شما هم بذارید براتون یکی دیگه انتخاب کنه، مگه چی میشه؟

ـ آخه فقط من که نیستم، اونم باید منو بپسنده.

ـ بله، بله؟ نشد، آقای غلامحسین ها، اگه اینجوری فکر می کنید بهتره فکر زن ایرونی گرفتن رو از ذهنتون بیرون کنین، شما که عقلتون به این چیزا نمیرسه، ببینم اصلن چند سالتونه؟

ـ سی سال.

ـ نگفتم، هنوز خیلی مونده شما این چیزا رو سر در بیارید، اصلن شما می دونین زنتون جهاز برای شما باید چی بیاره؟ رنگ و روش باید چه جوری باشه؟ قالی رو چه جوری تو زیرزمین بشینه ببافه؟ نه، شما نمی دونین، بسپرید به من به خواهرم میگم اون هفته ای یه زن برا خواستگارا پیدا می کنه، برا شما هم میگم یه خیلی خوبشو انتخاب کنه.

خوشبختانه قبل از اینکه بین غلامحسین و آقای فندقی بحث بالا بگیر، دایی سرویس وارد شد و برای هر دو چایی آورد، آقای فضلی چایی اش رو برداشت و گفت:
ـ سیروس خان اینکه چایی اش خوبه، چرا اینقدر استکانش خالیه؟ میشه اینو ببرید پرش کنید؟

آقای فندقی هم گفت:
ـ سیروس خان چایی من مث اینکه از جنگ برگشته، چون خیلی کم رنگ، میشه پر رنگ ترش کنید؟

استیو یواش به من گفت:
ـ مث اینکه انتخاب چایی از انتخاب زن و همسر هم مهمتره پاشو بریم که الانه که ما رو منصرف کنه.

گفتم:
ـ خیلی خوب، اما اصلن بگو که دیگه نمیخوای زن بگیـری وگرنه بدون اطلاع تو به خواهرش می سپره و کار رو تموم می کنه.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید