مرد واقعی

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو –۴۶

پ پ پ

خانوم کلاف السلطنه خدمتکار پیر خونواده طلادوست وقتی صدای زنگ درو شنید گفت:
ـ ای وای، مث اینکه باز برا من خواستگار اومده،

من برم موهامو سشوار بکنم.

درو که باز کردن یه آقایی که قبلن ندیده بودیم وارد شد. بهنام برادر کوچکتر نازناز داد زد:
ـ عمو جون، عمو جون، و دوید طرف آقای تازه وارد، همه رفتن طرف عمو سرچین و با او روبوسی کردن، بهنام گفت:
ـ عموجون عیدی من کو؟



آگهی

خانوم سرچین گفت:
ـ بهنام، بی ادب عید که شیش ماه پیش بود.

عمو سرچین دست تو جیبش کرد و یه مقدار اسکناس به بهنام داد، بهنام خوشحال پولارو تو جیبش گذاشت و گفت:
ـ عموجون می خوای عیدی بهرامو هم بده من براش نگه دارم.

خانوم سرچین بهنامو هل داد کنار و گفت:
ـ بیخود، بیخود، لازم نکرده از این زرنگی ها دربیاری، برو کنار بزار عموت بیاد تو.

بهنام پرید رو کول عمو سرچین و گفت:
ـ عمو جون بهم کولی بده مث اون موقع که من هنوز بچه بودم و شما هنوز موهات سفید نشده بود.

آقای سرچین داد زد:
ـ بهنام بیا پایین عموت کمرش درد می گیره.

عمو سرچین گفت:
چی چی رو کمرش درد میگیره؟ من صد و پنجاه کیلو هالتر می زنم، این بهنام که هیچی همه این خونه رو می تونم قلمدوش کنم دور خیابون بدوم.

متاسفانه هنوز عمو سرچین به مبل اتاق مهمونخونه نرسیده بود که یهو اوخ اوخ اش دراومد و کمرشو گرفت. بهنام پرید پایین و بقیه کمک کردن به عمو سرچین تا بشینه.

آقای سرچین گفت:
ـ داداش دیدی گفتم کمرت درد می گیره، من که گفتم این خرس گنده رو بلند نکن، سنت بالا رفته کمرت راحت از بار سنگین درد می گیره.

ـ نه بابا کمرم درد نگرفت، اون هفته رفته بودم قله آلپ کوهنوردی بهمن اومد قل خوردم یه خرده ضرب دیدم چیزی نیست اصلن هنوز می تونم این مبلو با جاش بلند کنم، ایناها بزار نشونت بدم.

عمو سرچین اومد از جاش بلند شه که ثابت کنه کمرش چیزی نیست و میتونه مبلو بلند کنه که آقای سرچین با اصرار زیاد اونو منصرف کرد. سپس نازناز ما رو به عمو سرچین معرفی کرد:
ـ عمو سرچین این نامزدم غلامحسینه، اینم دوستش جواد آقا.

ـ خیلی خوشوقتم، شماها اهل کجا هستید؟

قبل از اینکه استیو حرف بزنه من پریدم وسط حرف:
ـ ما مال کانادا هستیم.

استیو نتونست طاقت بیاره و گفت:
ـ البته قبل از اینکه بریم کانادا مال آباد آباد بودیم.

ـ حالا مگه کانادا دختر نداره؟ شماها این همه راه کشیدید اومدید ایرون برا یه دون زن؟

استیو گفت:
ـ بله کانادا زن داره، ولی نازناز نداره.

نازناز لبخند زد و گفت:
ـ اوا غلامحسین جون، تو چقدر خوبی.

خانوم سرچین گفت:
ـ آقای مهندس شما چقدر بامحبتید.

عمو سرچین گفت:
ـ نه بابا اینا همه اش حرفه، آدم نباید خودشو پابند زن و بچه کنه، مثلن خودمو در نظر بگیرید، من اصلن اهل این حرفا نیستم، جاش تو تموم پایتختای معتبر دنیا یه دوست دختر دارم هر وقت هوس ملاقات پیدا می کنم می پرم تو هواپیما یه ماه میرم مرخصی، نه کسی هست تو خونه بهم غر بزنه، نه اینکه سر اینکه قرمه سبزی شور شده شیرین شده، دعوامون بشه، خلاصه حالا که شما داری داماد خانواده میشی چشم ما روشن امیدوارم به پای هم پیر شید. ولی اینجانب اینور اونوری کیف دنیا رو می کنم.

خانوم سرچین گفت:
ـ نه دیگه شما یه خرده اغراق می کنید، ازدواج چیز بدی نیست.

خانوم طلادوست گفت:
ـ بعله، من و طلادوست هیچوقت با هم دعوا نمی کنیم، طلادوست صبح میره سر کار شب زود میاد خونه چشمش هم به هیچ زن دیگه ای نیست.

عمو سرچین گفت:
ـ مرد واقعی که از زنش نمی ترسه صبح بره سرکار شب زود بدو بره خونه لرزون بگه عزیزم من اومدم از صبح تا حالا نه به کسی نیگا کردم نه به جز تو به کس دیگه ای فکر کردم، مرد واقعی هر وقت دلش خواست از خونه میره بیرون به هر کی دلش خواست نیگا میکنه هر وقت هم دلش خواست از شهر میره بیرون هر وقت هم عشقش بگیره برمیگرده خونه.

بهنام گفت:
ـ بابا من بزرگ که شدم میخوام مث عمو سرچین مرد واقعی بشم.

خانوم سرچین خیلی عصبانی گفت:
ـ خیلی بیخود کردی، هیچ حق نداری مرد واقعی بشی.

آقای طلادوست گفت:
ـ نخیر عمو سرچین اینطورا هم که شما میگید نیست بعضی ها دوست دارند آزاد باشن مثل شما بعضیا هم دوست دارند یه خرده تو زندگیشون نظم و ترتیب باشه.

ـ نه طلادوست جون اون نظم و ترتیب نیست اون قفسه، شمام دوست داری تو قفس زندونی باشی.

خانوم کلاف السلطنه گفت:
ـ گفتید قفس من همین الان یادم افتاد، اون قناری رو کسی بهش غذا داده؟

خانوم طلادوست گفت:
ـ ای داد بیداد قناریم گشنه موند، بیچاره جیک جیک.

آقای سرچین گفت:
ـ داداش توم اینطوری که حرف می زنی این بهنام و بهرام ما رو تحت تاثیر بد قرار میدی ها، هنوز هیچی نشده این بهرام فلان فلان شده تلفن موبایلو دستش گرفته صبح تا شب داره با دخترا حرف می زنه به همه شون هم از دم میگه من فقط تو یکی رو می خوام، خلاصه معلوم نیست کارش به کجا بکشه.

عمو سرچین با افتخار گفت:
ـ جـدی میگـی؟ بارک اله پسـر خـودم، مـن می دونستم این پسر مث بقیه نیست.

نازناز گفت:
ـ نه عموجون، خیلی آدم بی ادبی شده همه اش داره پشت سر غلامحسین حرف می زنه، هیچ احترامی هم برای زنا نداره، میگه زنا باید مث کنیز سه قدم پشت سر مردا راه برن و روی حرف مرد حرف نزنن.

ـ خوب راس می گه دیگه، اینارو خودم بهش گفتم، گفتم بهش نزار زن سوارت بشه، سرجاش بشونش حالیش کن ارباب کیه.
در اینجا بهرام از در اومد تو و با اخم و تخم از بغل اتاق مهمونخونه بدون اینکه تو اتاق رو نیگا کنه رد شد، عمو سرچین داد زد:
ـ بهرام؟ کره خر کجا میری؟
بهرام برگشت و تا عموشو دید گل از گلش شکفت و دوید وارد اتاق شد و با عموش روبوسی کرد و گفت:
ـ عمو جون ندیدمتون فکر کردم فقط چند نفر دیگه که ازشون خوشم نمیاد اینجان.
آقای سرچین گفت:
ـ بهرام این چه طرز حرف زدنه؟
بهرام گفت:
ـ عموجون دفعه دیگه که شما رفتید خارج منم با شما میام دیگه اینجا دارم احساس خفقان می کنم، اون کاری که دلم می خواد بکنم اینا نمیزارن من بکنم.

آقای سرچین گفت:
ـ تو دیگه چیکار می خواستی بکنی که ما نمیزاریم؟ صبح تا شب برا خودت می گردی، می خوری و می خوابی، بهتم کسی نیست بگه بالای چشمت خط چشمه، در ضمن بلندشو برو اون گوشواره رو از تو گوشت دربیار خیلی مسخره است.

ـ دیدی عمو سرچین؟ اینطوری اینا دارن جلوی رشد فکری منو می گیرن و نمیزارن آزاد باشم.

بعد بهرام از سرجاش با عصبانیت بلند شد و رفت بالا.

آقای سرچین بلند گفت:
ـ خوب باشه میخوای گوشواره رو نگه داری نگه دار اصلا برو یه خرده از طلا جواهرای نازناز هم آویزون کن گردنت.

غلامحسین که این حرف به مذاقش خوش نیومد برگشت گفت:
ـ حالا چرا طلا جواهرای نازناز؟

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید