خانوم کلاف السلطنه

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۵

پ پ پ

روز جمعه خونه پدر و مادر نازناز دعوت داشتیم، با آقا و خانوم طلادوست و خانوم کلاف السلطنه و استیو سوار ماشین شدیم و به طرف خونه اونا رفتیم.

آقای طلادوست گفت:
ـ عزیزم کت و شلوار مشکیمو دادی خشک شویی؟ فردا دارم میرم بازار جواهرفروشا میخوام بپوشم.

ـ نه کت و شلوار قهوه ای تو دادم خشک شویی، کت شلوار سیاهتو انداختم دور.

ـ ا! برا چی انداختی دور؟

ـ اه اصلا ازش خوشم نمیاد، دیگه مشکی نخر بهت نمیاد.

ـ آخه مگه من دختر دم بختم که بهم نمیاد.

خانوم کلاف السلطنه که روش به طرف بیرون ماشین بود ناگهان روشو برگردوند و زیر لبش غرولند کرد.

استیو گفت:
ـ چی شد خانوم؟

خانوم کلاف السلطنه گفت:
ـ هیچی ننه اون مرتکیه بی غیرت که پشت اون جاگوار نشسته داشت بروبر نیگام می کرد، اصلا داشت منو با چشاش میخورد، یکی نیست بهش بگه مگه تو خواهر مادر نداری که اینطوری منو داری با چشات هلفتی می خوری؟

من نیگا کردم دیدم جوونی که خانوم کلاف السلطنه صحبتش رو میکنه داره با دختر تو ماشین بغلی چشم و ابرو میاد. خانوم کلاف السلطنه ادامه داد:
ـ اصلا از وقتی من شروع کردم سفید آب مالیدن معلوم نیست چی شده این بی غیرتا دست از سرم ور نمی دارن، هی بروبر میخوان نیگا کنن.

بعد تو جاش یه خورده تکون خورد و گفت:
ـ آخیش!

خانوم طلادوست گفت:
ـ عیب نداره شما به روی خودت نیار.

ـ دِ، آخه نمیشه که آدم کجا بره از دست این جوونای هیز راحت باشه؟ راستی امروز برا من خواستگار نیومد؟

ـ نه خانوم کلاف السلطنه.

ـ وا چرا به من می گید خانوم کلاف السلطنه؟ ژیلا صدام کنید دیگه آخیش.

رسیدیم جلوی در خونه سرچین ها و پیاده شدیم، بهنام داشت تو کوچه با چند نفر دیگه فوتبال بازی می کرد و بهرام داشت با تلفن دستی اش حرف می زد، ما رو که دید پشتشو کرد به ما و شروع کرد تند و تند پچ پچ کردن.

بهنام که ما رو دید اومد سلام کرد و با عجله گفت:
ـ خاله دیدی چیکار کردیم؟ الان بهشون سه تا گل زدیم خیلی خوب بود.

آقای طلادوست گفت:
ـ پس دارید می برید؟

ـ نه، 20 به سه عقبیم ولی می بریم.

خانوم طلادوست گفت:
ـ پسرم تو که غرق خاکی.

ـ نه طوری نیست، خاله شمام بیاین بازی میزنیم داغونشون می کنیم.

ـ اوا خاله من که کفش پاشنه بلند پامه نمی تونم بازی کنم.

بهنام دست استیو رو گرفت:
ـ پس آقای خواستگار شما بیایید بازی.

آقای طلادوست گفت:
ـ نه پسرم! غلامحسین کار دارن نمی تونن.

بهنام اصرار کرد:
ـ ده بیایید دیگه.

آقای طلادوست خواست جلوی بهنام رو بگیره ولی استیو گفت:
ـ عیب نداره، دو دقیقه بازی می کنم میام تو.

ما رفتیم تو و با آقا و خانوم سرچین و نازناز سلام علیک کردیم. نازناز با خانوم کلاف السلطنه روبوسی کرد و گفت:
ـ چطورید خانوم کلاف السلطنه؟

ـ ژیلا، به من بگید ژیلا، آخیش.

رفتیم نشستیم تو که یکهو صدای شکستن شیشه از بیرون اومد و چند ثانیه بعد بهرام و پشت سرش استیو عرق ریزان و سراسیمه اومدن تو، خانوم سرچین گفت:
ـ چی شده؟

استیو گفت:
ـ هیچی.

بهنام گفت:
ـ مامان آقای خواستگار خان یه شوت محکم زد درق، توپ رفت خورد توی پنجره آقای شابزی شیشه اش شکست، آقای شابزی تازه از حموم دراومده بود ما دیدیمیش.

خانوم سرچین گفت:
ـ ای داد بیداد.

ـ مامان خیلی خوب بود آقای شابزی لختش مث نهنگ میمونه.

آقای طلادوست گفت:
ـ عیب نداره اتفاقه.

نازناز خندید و یک سقلمه به استیو زد:
ـ وای غلامحسین، این چه کاری بود کردی؟

استیو گفت:
ـ همسایه بهتر از این نداشتید؟ دست خودم نبود ولی چشمم که بهش خورد اشتهام کور شد.

چند لحظه بعد بهرام با قیافه اخم آلود وارد شد به طور کلی قیافه بهرام همیشه پر از اخم و تخم بود ولی این بار بیشتر از حد عادی اخم کرده بود. رفت کنار اتاق و در حالی که از پنجره بیرون رو نیگا می کرد شروع کرد فحش دادن زیر لبش.

خانوم سرچین پرسید:
ـ چی شده مادر؟ چرا ناراحتی؟

بهرام سرشو تکون داد و گفت:
ـ اینا زدن شیشه همسایه رو شکستن و در رفتن منم حواسم نبود داشتم با تلفن یه کار مهم می کردم یکهو آقای شابزی با یه حوله دور کمرش اومد خِر منو چسبید، خیلی عصبانی بهم بد و بیراه گفت و تهمت زد که من شیشه شو شکستم.

همه زدن زیر خنده، بهرام عصبانی تر شد:
ـ کجاش خنده داره؟ من آبروم جلو دوستم پای تلفن رفت.

آقای سرچین گفت:
ـ آهان که اینطور. دوستت کی بود حالا؟

ـ به کسی مربوط نیست دوست من کی بود. زندگی خصوصی منه، اصلا من چه گناهی کردم هر جا میرم باید جور نازناز و نامزدشو بکشم؟

بهرام با خشم تلفنش رو باز کرد و شماره گرفت و از اتاق رفت بیرون.
نازناز روشو به خانوم کلاف السلطنه کرد و گفت:
ـ خوب خانوم جون شنیدم براتون خواستگاری اشتباهی اومده بود.

خانوم کلاف السلطنه گفت:
ـ آره دخترجون، من و تو دیگه با هم هیچ فرقی نداریم دیگه خواستگارا پاشنه در جفتمون رو درآورده ان.

ـ آره دیگه، حالا خواستگارش چه جوری بود؟

مادر نمی دونی چه خوشگل بود، درست مثل کلارک گیبل بود.

ـ کلارک گیبل دیگه کیه؟

ـ وا کلارک گیبل دیگه، همون که سبیل داره اسکارت اوهارا رو ماچ می کنه میگه راستشو بخوای عزیزم به من چه؟ نمی شناسیش؟

ـ خوب پس خوش قیافه بود خواستگارت؟

ـ آره مادر اصلا اگر اغراق نباشه دست کمی از نامزد خودت نداشت. البته قدش که مث ایشون بلند نبود ولی داشـت منـو با چشـاش پوست می کند می خورد. چند بار بهش گفتم آقا مواظب باش من از اوناش نیستم خوشم نمی آد هی بهم بروبرو نیگا کنی. ولی خوب چه میشه کرد تو راه هم که داشتیم می اومدیم یکی دیگه پیداش شد هی منو ورانداز می کرد، لبخند میزد و نخ می داد. منم که دیگه گفتم وای دیگه امروز و مهمونم دست از سرم بردارید. ولی فکر می کنم بخواد مامانشو بفرسته خواستگاری، آخیش.

خانوم سرچین یه ظرف شیرینی آورد و تعارف کرد به خانوم کلاف السلطنه که رسید او گفت:
مادر نمی خورم من دیگه باید مواظب هیکلم باشم خوب باشه حالا یه کمی می خورم ولی دیگه نمی خورم و بعد چند تا شیرینی برداشت.

بهنام به استیو گفت: آقای غلامحسین خان میاید بریم رو پشت بوم بادبادک هوا کنیم.

خانوم سرچین گفت:
ـ غلامحسین خان بهنام شما رو خیلی دوست داره.

بهنام گفت:
ـ آره ولی فکر نمی کنم بهرام شما رو اونقدری که من دوست دارم دوست داشته باشه.

خانوم سرچین گفت:
ـ وا چه حرفا بهنام جان پس چی که بهرامم غلامحسین رو دوست داره.

بهرام که تازه وارد اتاق شده بود گفت:
ـ مامان من داریم میرم.

کجا میری مادر؟ مهمون اومد.

بهرام گفت:
من حوصله آدمهای بیخودو ندارم، دارم میرم پیش دوستام می خواهیم فیلم استاروارز شماره 8 رو ببینیم.

خانوم کلاف السلطنه گفت:
ـ من با اجازه میرم یه چرت بخوابم، که زیر چشمم گود نیافته چون ممکنه یه وقت خواستگار بیاد.

در همین صدای زنگ دراومد خانوم کلاف السلطنه گفت:
ـ ای وای مث اینکه باز برا من خواستگار اومده برم موهامو سشوار بکشم.
ادامه داستان  هفته آینده 

Loading Facebook Comments ...