عجب فیلمی!

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو– ۴۴

پ پ پ

من و استیو از اتاق مهمونخونه اومدیم بیرون که بریم خانوم کلاف السلطنه رو اسکورت کنیم و به پیش خواستگار مشتاق بیاریم. خانوم کلاف السلطنه نشسته بود و به نصیحت های خانوم طلادوست گوش می داد.

ـ آخه خانوم جون تا کی تنها باشی؟

ـ نمی دونم مادر تا کی تنها باشم خوبه؟



آگهی

ـ نه مادرجون اصلا خوب نیست آدم تنها باشه.

ـ وا! شاید آدم بخواد بره دستشویی، نمیشه که تنها نباشه.

ـ شما دلت نمی خواد شبا یکی دیگه سرشو روی بالش بزاره باهات؟

ـ نه بابا، دعوامون میشه، تازه شوهر خدا بیامرزم همیشه پاهای یخشو می چسبوند به پای من که گرم کنه نمی ذاشت بخوابم.

ـ حالا اون اینطوری بود، همه که اونطوری نیستند، اصلا طلادوست که همیشه با جوراب می خوابه پاهاش هیچوقت یخ نیست، شما باید فکر آینده ات باشی.

ـ مادر، از من دیگه گذشته.

ـ وا! چه حرفایی می زنی شما که سنی نداری.

ـ مادر شما مث اینکه حواست یه خرده پرته، من وقتی به دنیا اومدم ناصرالدین شاه تازه فوت کرده بود.

استیو وارد صحبت شد.

ـ نه ژیلا خانوم شما اغراق می کنید.

ـ د، ژیلا خانوم دیگه کیه؟

ـ شمایید دیگه.

ـ وا خاک عالم، این اسمای قرطی بازی دیگه چیه؟ من اسمم کلاف السلطنه است، از هر کی هم بپرسی میدونه، نونوایی می دونه، قصابهِ میدونه، اون پاسبونه هم که چند وقت پیش فکر کرده بود من سردسته یه باند دزد سرَگردنه هستم و دنبالم کرده بود میدونه.

ـ حالا این حرفا مهم نیست، هنوز در آینده شما کلی ماجراها باقی مونده، شما بیایید بفرمایید تو اتاق پذیرایی یه خرده با این آقا پسر ملاقات و گفتگو کنید شاید خوشتون بیاد و بعدم چه اتفاقات خوبی میتونه بیفته، فقط فکرشو بکنید. با هم عروسی کنید، ماه عسل می رید هاوایی خستگی در می کنید.

ـ هوایی دیگه کجاست پسرجان؟

ـ اون مهم نیست، مهم اینه که قراره چقدر بهتون خوش بگذره.

ـ نمی دونم دیگه، حالا اگه شما اصرار می کنید من یه سر میام اتاق مهمونخونه ولی اگه این پسره که میگید قیافه اش خوب نباشه من چایی رو همونجا میذارم برمی گردم می گیرم می خوابم.

خانوم طلادوست گفت:
ـ آفرین! حالا بلند شو یه خرده آرایش کن رنگ و روت باز بشه، بعدشم چایی رو وردار بیار بشین روی مبل و یه خرده خوش و بش کن.

ـ نه بابا! خجالت می کشم.

ـ وا! امر خیر که خجالت نداره.

استیو گفت:
ـ آره بابا، اصلا من خودم یه بار امر خیر کردم خجالت نکشیدم.

خانوم طلادوست خندید و گفت:
ـ آقای مهندس شما چقدر بامزه اید!

استیو خندید و به من نگاه کرد ولی چون چشم غره منو دید قیافه اش دوباره جدی شد.

خانوم طلادوست گفت:
ـ پس لباس خوب و مرتب بپشوی ها، کفش پاشنه بلندم یادت نره.

ـ نه یادم نمیره.

ـ اسمتم یادت باشه که ژیلاست.

ـ آهان باشه.

ـ شغل پدرتو هم بگو یه چیز مهم بوده.

ـ بابای من نفت فروش بوده.

ـ پس بگو تو شرکت نفت بوده.

ـ باشه میگم، رئیس شرکت نفت بوده.

ـ آهان! تازه داری میای تو باغ.

ما بلند شدیم و برگشتیم تو اتاق مهمونخونه. آقای راسب، با بی انتظاری گفت:
ـ پس ژیلا خانوم کوشن؟ موهاشون خشک نشده هنوز؟ بهشون بگید اونقد سشوار نکشه موهاشون خراب میشه.

خانوم طلادوست گفت:
ـ میاد حالا، داشت میومد اینجا یکهو یکی از دوستاش زنگ زد به موبایلش، دارن راجع به پارتی آخر هفته که با ژیلا خانوم قراره برن حرف میزنن.

فرهاد خواستگار جوان یه مقدار قیافه اش تو هم رفت و گفت:
ـ نفهمیدم؟ ژیلا تنهایی میره پارتی؟

آقای طلادوست گفت:
ـ نه بابا، تنهایی که نمیره، با دوستاش میره.

آقای راسب گفت:
ـ آخه فرهاد جون خیلی براش مهمه زن آینده اش محجوب باشه آفتاب مهتاب ندیده باشه.

ـ بعله، میدونم چی میگید آقای راسب، ژیلا جون آفتاب مهتاب که ندیده هیچ حتی نور چراغ قوه هم ندیده.

استیو یواش به من گفت:
ـ برا اینکه موقعی که ژیلا خانوم به دنیا اومده، هنوز چراغ قوه اختراع نشده بود.

در این لحظه صدای پا اومد، فرهاد سریع صاف نشست و کرواتشو درست کرد و چشاشو مشتاقانه به در دوخت.

خانوم طلادوست گفت:
ـ اومد.

آقای راسب با لبخند گفت:
ـ پس تشریف آوردن؟

ـ بعله، تشریف آوردن.

ـ خوب بالاخره انتظار به پایان رسید.

در باز شد و خانوم کلاف السلطنه که از پله ها بالا اومده بود با سینی چای در حالی که یواش راه می رفت و نفس نفس میزد وارد شد و گفت: ـ آخیش.

فرهـاد کـه تا اون لحظه از هیجان تو پوستش نمی گنجید وحشت زده ناله ای از ترس کشید. آقای راسب و دخترشان خشکشون زده بود.

آقای طلادوست که وخامت اوضاع رو دریافته بود گفت:
ـ به به! چایی رسید! چه به موقع!

خانوم طلادوست گفت:
ـ ژیلا جون اومدی عزیزم؟ شادوماد خیلی مشتاق دیدارت بود، مگه نه فرهاد خان؟

خانوم کلاف السلطنه گفت:
وا! اینکه بچه ست، من فکر می کردم هم سن خودمه، شماها چرا بهش نگفتین.

خانوم طلادوست گفت:
ـ وا، ژیلا جون چرا شکسته نفسی می کنی، تو که سنی نداری.

ـ ژیلا دیگه کیه؟ من اسمم کلاف السلطنه است، هیچ اشکالی هم نداره، سنم که درست دو برابر این جوونه، حالا کی چای میخواد؟

خانوم کلاف السلطنه با خونسردی چایی رو جلوی فرهاد گرفت و گفت:
ـ بردار پسرم من قیافه ام ممکنه ترسناک باشه ولی چایی هام حرف نداره.

فرهاد که با خونسردی خانوم کلاف السلطنه یه خرده تشنجش کمتر شده بود گفت:
ـ نه بابا قیافتـون خیلـی مهربونـه ولـی ما فکر می کردیم شمـا یه خرده به گروه سنی من نزدیک ترید.

ـ من فکر می کنم یه نفر شما رو دست انداخته فرستادتون اینجا، کی شما رو فرستاده؟

خواهر فرهاد گفت:
ـ نمی شناسمشون. ولی توی یه مهمونی اون هفته دیدیمشون، من گفتم برادرم تازه از خارج اومده براش دنبال زن می گردیم، یه خانوم جا افتاده اونجا بود گفت برید منزل آقای دشتی دختر دَم بخت خوشگل دارن.

آقای طلادوست گفت:
ـ آقای دشتی؟ آهان پس مث اینکه شما اشتباهی اینجا اومدید، اینجا منزل طلادوسته، آقای دشتی خونشون اونور خیابونه.

آقای راسب گفت:
ـ من گفتم! می دونستم اشتباه اومدیم.

خانوم کلاف السلطنه گفت:
ـ آره دیگه شماها اشتباه اومدید، حالا عیب نداره، من خودم یه دختر دم بختو می شناسم خیلی دختر خوبیه، البته به خوشگلی من که نیست ولی مطمئنم شما ازشون خوشتون میاد.

فرهاد گفت:
ـ البته، اگه نصف شما هم راستگو و بی شیله پیله باشه همونجا درجا عقدش می کنم.

ـ باشه پسرم انشالله خوشبخت بشی فقط من اسم اون دخترو یادم رفته.

خانوم کلاف السلطنه روشو به خانوم طلادوست کرد و گفت:
ـ شما یادت میاد اسمش چی بود؟ دختر دوستتون دیگه.

همون که اسمش از اون اسمای خیلی جدیده یه چیزی شبیه کاغذ کادو.

ـ آهان هدیه رو می گی؟

ـ آهان خودشه.

آقای طلادوست گفت:
ـ بله بله، خوب کسی رو گفتی، می خوره به فرهاد خان، حالا آدرس و شماره تلفنشو می دم حتما برید باهاشون حرف بزنید.

خانوم کلاف السلطنه گفت:
ـ ولی اول تلفن بهشون بزنید که خدای نکرده اشتباهی با مادربزرگ خانواده ازدواج نکنید، حالا من با اجازه تون پاشم برم یه خرده بخوابم، من داشتم خواب بعدازظهرمو می کردم اینا اومدن بیدارم کردن گفتن پاشو خواستگار اومده، با اجازه! آخیش.

اون شب موقع خونه رفتن استیو گفت:
ـ خواستگاریم خوب چیزیه ها، خیلی به آدم خوش می گذره، بخصوص وقتی که اشتباهی میان خواستگاری، از فیلمم بهتره.

ـ خوب باشه پس از حالا به بعد جای سینما رفتن هر هفته میریم خواستگاری اشتباهی.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید