قسمت بیست و ششم: بچم هوس خورشت کرفس کرده

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو–۲۶

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

اومدیم از پارتی بیاییم بیرون که مادر پیر آقای فندقی وارد شد، زن دایی معرفی شون کرد و دایی سیروس ما رو به زور نشوند، بعد خانوم پیر پهلوی آقای فندقی که داشت گیلاس می خورد نشست و روشو به من کرد:
ـ خوب غلامحسین جان شما کی عازم هستی؟



آگهی

گفتم:
ـ غلامحسین ایشون هستند، ما فردا داریم میریم.

ـ به سلامت ننه. هواپیما که سوار شدید خیلی مواظب باشید هواپیماتون سقوط نکنه، ما داشتیم میومدیم مواظب نبودیم چن بار نزدیک بود هواپیماش معلق بشه.

آقای فندقی گفت :
ـ مادر چطوری مراقب باشن؟ آدم سوار هواپیما که میشه که دیگه اختیارش دست خودش نیست.
ـ خوب با خلبان صحبتی چیزی بکنند بهش توصیه کنند که تند نره، با دقت بره، مراقب باشه، کسی رو زیر نکنه، پشت فرمون خوابش نبره، به کمک خلبان هم بگید با خلبان حرف نزنه بزاره کارشو بکنه.

غلامحسین گفت:
ـ خانم فندقی شما چیزی ندارید ما براتون ببریم؟

ـ چرا پسرم یه چیز کوچیک دارم زحمتشو شما بکش ببر اونجا.

ـ چی دارید ببرم.

ـ هیچی یه ظرف خورش کرفس می خوام برای اون یکی پسرم حسام ببرید، آخه از وقتی من اومدم اینجا بچم کسی نبوده اونجا براش خورش کرفس درس کنه.

آقای فندقی ناراحت شد:
ـ نفهمیدم؟ مادر، ده ساله من اینجا ور دلت نشستم هیچوقت برای من خورش کرفس درس نمی کنی، حالا چی شده برا اون لندهور بی خاصیت حسام درس می کنی؟

ـ وا، آدم پشت سر برادرش اینطوری حرف میزنه؟ خوب بچم هر دفه با تلفون حرف می زنیم میگه مادر من دلم برا خورش کرفست تنگ شده.

ـ بچم؟ حسام هفتاد و سه سالشه از 65 سال پیش دیگـه بزرگ شد. 65 سال بیخودی داری بهش میگی بچم.

ـ وا این همه سال من پیش توام حسام یه بار حسودی نکرده بگه مادر تو چرا همش پیش داداش موندی نمیایی پیش من.

ـ مادر تو اصلن از اول حسامو از من بیشتر دوس داشتی، از اون اول همیشه براش آب میوه میگرفتی، گوشت خورش رو برا اون کنار میذاشتی، خواستگاری دخترای خوشگلو برا اون می رفتی، برا من چیکار کردی؟ هیچی، به جای آب میوه هی چایی آب زیپو به ناف من بستی گفتی خوبه چایی باعث میشه رو سینه ت مو دربیاد. به جای گوشت خورشت هی به من بادمجون دادی گفتی بادمجون جلوی سنگینی گوشو می گیره. به جای دخترای خوشگل رفتی تحفه رو برام پیدا کردی که ندیده برام عقدش کـردی، اصلـن آقـاجون هم از اول هی بهت می گفت … هی می گفت منزل اینقدر این حسام رو لوس نکن بزرگ میشه همینطور محتاج تو میمونه، اگه خارج هم بری چل سال نیایی اون کنح اتاق منتظر میشینه تا بیایی بهش غذا بدی.

همونطور هم شد که آقاجون گفت هیچی نشده 15 سال اونجا منتظر نشسته تا تو بری براش خورش کرفس درست کنی.

مادر آقای فندقی اعتنایی نکرد و گفت:
ـ غلامحسین خان بهش بگید به آبجی ام بگه بیاد براش چلو درست کنه خوب هم روش روغن بده که خشک نشه بعد این خورش کرفس رو هم بزاره 20 دقیقه شاید 25 دقیقه گرم بشه بکشه نوش جون کنه، بعد هم بهش بگو همشو خودش بخوره هیچی به اکبر نده چون اکبر موقعی که من داشتم میومدم اینجا نیومد فرودگاه خداحافظی.

آقای فندقی گفت:
ـ مادر اون جریان مال 15 سال پیشه، بابا ول کن بذار اکبر حالا یه قاشق از این خورش کرفس بخوره.

ـ نه اکبر حق نداره حتی سر قبر من بیاد!

بچه یه وقت نبینم بذاری اکبر بیاد سر قبر من ها!

اگه بذاری نفرینت می کنم تا تو جهنم تا ابد بسوزی.

ـ خیلی ممنون مادر، برا حسام از اینور دنیا خورش کرفس بفرست ولی منو بفرست جهنم پیش مار غاشیه چون گفتم یه قاشق خورش کرفس هم بدید به اکبر.

ـ خوبه، خوبه، اونقدر ناله نکن بلند شو برو ظرف خورشتو بیار بده غلامحسین خان میخواد بره هواپیمایش دیر میشه.

غلامحسین گفت:
ـ نه خانوم پروازمون فرداست، نه امشب.

ـ اِ عقب افتاده.

ـ نه، خانوم از اول فردا بوده.

ـ پس چرا فندقی به من گفت امشبه؟ عقب انداختید؟

ـ نه، گفتم که فرداست، آقای فندقی شما گفتید امشبه؟

آقای فندقی گفت:
ـ نه بابا من کی گفتم امشبه؟ من گفتم امشب خداحافظیه.

مادر آقای فندقی گفت:
ـ من اگه میدونستم فرداست راسش به شله زرد هم برای حسام درست می کردم.

ـ مادر؟ باز که داری بچتو لوس می کنی.

ـ حرف نزن بچه، اینقدر به داداش کوچیکت حسودی نکن.

استیو یواشکی از من پرسید:
ـ این آقای فندقی که به نظر می رسد 75 سال رو داره پس چرا مادرش هی بهش میگه بچه؟

ـ آخه بعضی از ما ایرونی ها یه چیزایی رو هیچوقت عوض نمی کنیم، اگه کسی دو روز از تو کوچیک تره همیشه بچه حساب میشه، بخصوص اگه فرزندت باشه، فرزند ما تا ابد بچه حساب میشه حالا کاری نداریم آقای فندقی نوه اش داره دانشگاه میره و همین روزا بچه دارم میشه، متوجه شدی بچه؟

ـ آره بابابزرگ متوجه شدم، ولی خودمونیم ها این حسام خان هم مث اینکه خیلی لوس و ننره.

ـ درست فکر کردی، اصلن بهتره براش یه کهنه بچه هم ببری.

استیو به خانوم فندقی گفت:
ـ خانوم در ضمن من شنیده ام کهنه بچه تو ایرون کمه میخواید یه دسته بزرگ هم کهنه بچه برا حسام خان ببریم؟

من چشم غره به استیو رفتم. آقای فندقی خیلی خوشش اومد، زن دایی رنگش پرید، دایی سرفه کرد، مادر آقای فندقی قدری فکر کرد و گفت»

ـ خوب بد فکریم نیست چون سنش یه خرده زیادی بالا رفته دوباره شبا جاشو خیس می کنه.

آقای فندقی برخاست و رفت بیرون و چن دقیقه بعد با دهن چرب برگشت، مادرش گفت:
ـ پس کو این خورش؟

آقای فندقی گفت:
ـ خوردمش مادر.

ـ ای داد و بیداد، چرا اینکارو کردی بچه؟ چرا حق اون طفل معصومو اینطوری بالا می کشی؟

ـ آخه مادر کسی که هنوز جاشو شبا خیس میکنه بهتره همون کهنه بچه براش بفرستی، خورش کرفس باشه وقتی یه خرده بزرگ شد.

به استیو گفت:
ـ کارت دراومد، میدونی که حالا باید یه چمدون کهنه بچه ببری.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید