قسمت چهل و سوم: ژیلا جون

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۳

پ پ پ

منزل آقای طلادوست بودیم و داشتیم با آقای طلادوست حرف می زدیم که صدای در اومد. آقای طلادوست بلند گفت:
ـ خانوم کلاف السلطنه؟ خانوم کلاف السلطنه؟ لطفا درو باز کنید.

خانوم کلاف السلطنه خدمتکار مسن خانه بود، صدایی نیومد، چون کس دیگه ای تو خونه نبود، آقای طلادوست خودش بلند شد و گفت:
ـ مث اینکه باز دوباره کلاف السلطنه خوابش برده، با اجازه خودم میرم درو باز کنم.

چند دقیقه بعد از اینکه صدای سلام و علیک اولیه اومد، آقای طلادوست برگشت پیش ما و سراسیمه گفت:
ـ این خانوم مام چه بد موقعی رفته از خونه بیرون، مهمون رسیده.



آگهی

استیو گفت:
ـ کی هست حالا؟

ـ دیگه اونشو نمی دونم، چون تا حالا ندیده بودمشون.

خوشبختانه همون موقع خانوم طلادوست رسید. آقای طلادوست گفت:
ـ عزیزم کجا بودی؟ لطفا برو خانوم کلاف السلطنه رو بیدار کن بگو یه خرده میوه و شیرینی جور کنه برا مهمونای غریبه، اصلا نمیدونم کی هستن.

ـ حالا اینا برا چی اومدن؟

ـ نمی دونم، فکر می کنم اومدن خواستگاری.

ـ وا! خواستگاری؟ ما که تو خونه کسی رو نداریم که دم بخت باشه.

ـ شاید اومدن خواستگاری خانوم کلاف السلطنه!

ـ طلادوست دیوونه شدی؟ خانوم کلاف السلطنه که چل پنجاه ساله این حرفا ازش گذشته.

ـ ای بابا، عزیزم چرا اُمل بازی درمیاری، این روزا که دیگه سن و سال مطرح نیست مهم اینه که طرفین از هم خوششون بیاد.

ـ آخه این زن که هم پیره و هم قیافه نداره.

ـ نه بابا اینطورام که میگی نیست، اصلا اگه موهاشو خوب شونه کنه، یه دست لباس سرحال بپوشه، اسمشو عوض کنه و یه اسم مدرن رو خودش بذاره و مثل دخترای مدرن سیگار بکشه و آبجو بخوره اصلا با دخترای قرنی هیچ فرقی نداره.

ـ بابا من که از حرفای تو سر درنمیارم، من میگم برو بهشون بگو ما یه دختر دم بخت داشتیم ولی اینا دیر جنبیدن، عروسو بردن، آب پاکی رو بریز رو دستشون کارو راحت کن.

ـ وای عزیزم، این خیلی بده، اونا این همه راه اومدن اینجا دست خالی برن؟ ما کلاف السلطنه رو می فرستیم جلو یا ازش خوششون نمیاد پا میشن میرن که بعد کلی میوه و شیرینی صرفه جویی می کنیم یا اینکه خدا رو چی دیدی یکهو از هم خوششون اومد و این طفلک کلاف السلطنه هم که از بیست سی سال پیش که شوهرش مرده تا حالا دست نخورده، اصلا الان با یه دختر معمولی مگه چه فرقی داره؟ بلند شید، بلند شید بریم اتاق مهمونخونه اونا تنها نمونن، عزیزم توم برو کلاف السلطنه رو بیدار کن بهش بگو زیاد بخوابی پشت چشات چروک می افته خواستگار ممکنه خوشش نیاد، غلامحسین خان و جواد خان، شما با مهمونا حرف بزنید که ببینیم چه جور آدمایی اند؟

من و استیو و آقای طلادوست رفتیم پیش مهمونا و سلام علیک کردیم.

یه آقا پسر سی چل ساله با پدرش و خواهرش از جا بلند شدند و با ما دست دادن، اسمش فرهاد بود، اسم خواهرش طناز و اسم پدرش آقای راسب، بعد از قدری خوش و بش آقای راسب گفت:
ـ البته برای هر شخصی مهمه که در طول زندگیش زوج دلخواه خودشو پیدا کنه که بتونن با هم حرف بزنن، یا هم درد دل کنن، با هم کوهنوردی کنن، اصلا پسر من فرهاد جان از بچگی همیشه دلش می خواست که همه چیزش جور باشه، خونه اش، ماشینش، کارش، زنش.

استیو گفت:
ـ خوب پس فرهاد خان این چیزارو جور کرده اند؟

ـ ای بگی نگی، همین روزاست که تحصیلش هم تموم بشه، مدتیه که دنبال کار می گرده، ولی هنوز خونه اش جور نشده.

ـ خوب مبارکه، اونم جور میشه، البته این روزا مردایی که میرن خارج بیست سالی اونجا خوشگذرونی می کنن بعد می خوان بیان ایرون دختر آفتاب مهتاب ندیده بگیرن، برا همین وقتی آقایونی هستند مثل فرهادخان که اینطور نیستند خیلی خوبه.

ـ واله شما درست می فرمایید، ولی آقا فرهاد مام از شما چه پنهون خارج تحصیل می کنن، خلاصه اومده بود ایرون استراحت، ما گفتیم پسرجون تا اینجایی بیا برات یه زنم بگیریم، اونم دوغشو خورد و گفت باشه.

ـ بعله، خوب اگر اون طوریه که آقا فرهاد مث بقیه نیستند.

آقای طلادوست گفت:
ـ اصلا ژیلا خانوم ما که از آدمای دنیا دیده خیلی خوشش میاد، اگه فرهادخان تحصیل کرده خارج هستن می تونن با هم دیگه راجع به مسائل روز تبادل نظر کنن.

استیو پرسید:
ژیلا خانوم؟ کدوم ژیلا خانوم؟

آقای طلادوست به استیو چشم غره رفت و یواشکی گفت:
ـ کلاف السطنه دیگه.

استیو سرشو تکون داد و گفت:
ـ آهان خانوم کلاف السلطنه.

با آرنج به استیو زدم و یواش گفتم:
ـ تو مگه خودت از خارج نیومدی که داری برا دیگران موعظه می کنی؟

ـ آحه من از نقطه نظر آدمای بی بند و بار که حرف نمی زدم، داشتم از نقطه نظر فک و فامیل عروس خانوم حرف می زدم.

آقای طلادوست گفت:
ـ خوب فرهادخان حالا شما چه جور دختری دوست دارید؟

فرهاد خان قدری این دست و اون دست کرد و گفت:
ـ هیچی دیگه، دوست دارم ورزشکار باشه، قد بلند باشه، با مُد روز جلو بره، از خودش مراقبت کنه، اهل رقص شکم و ترانه های روز باشه، همون چیزایی که همه جوونا میخوان دیگه.

ـ بله می فهمم، خوب جایی اومدید، ژیلا خانوم ما قدش که خیلی بلنده، از مُدم که هر چی بگم کم گفتم، هر کسی دیده گفته مثل مُدلا می مونه، از خودشم که مراقبت می کنه، که هیچی از چند نفر دیگه ام مراقبت می کنه، آوازم که دیگه نگو و نپرس، صبح تا شب تو آشپزخونه داره آهنگای ویگنو عارفو می خونه، خیلیم ورزشکاره، فرشو لوله میکنه میبره حیاط میشوره، دیگ پلو رو پر می کنه میذاره تو مطبخ، خلاصه تازگیا هم داره درس پرواز هلی کوپتر می گیره.

فرهاد خان لبخندی به لبش اومد و گفت:
ـ هلی کوپتر؟

ـ بعله دیگه، آخه ژیلا جون معتقده هر کاری مردا بلدن زنام می تونن انجام بدن، خیلی روشنفکره ها، من یه چیزی می گم شما یه چیزی می شنوید.

آقای راسب گفت:
ـ میگم ها، ژیلا خانوم تشریف دارن که یه تُک پا بیان اینجا، فرهاد آقا ما ببیندشون؟

ـ میاد حالا! شما تشریف داشته باشید یه دقیقه.

ژیلا جون تازه از کلاس رقص برگشته داره موهاشو سشوار می کشه، آخه ژیلا جون معتقده که آدم تحت هر شرایطی باید به بهترین نحو خودشو عرضه کنه چون دنیا فقط دو روزه تا چشم بر هم بزنی تموم شده، همه چکات برگشته.

استیو یواش از من پرسید:
ـ داره موهاشو سشوار میکشه یا رنگ می کنه؟

ـ فکر می کنم هنوز خوابه خانوم طلادوست داره زور میزنه بیدارش کنه.

آقای راسب گفت:
ـ مادر فرهاد خدا بیامرز خیلی زن خوبی بود، نجیب، مهربون، سخاوتمند، تو آشپزیم که حرف نداشت، زیادم غذا نمی خورد.

فرهاد گفت:
ـ بعله، برای همین دلم می خواد زن ایده آلم مث مادرم باشه.

استیو گفت:
ـ من فکر می کنم شما وقتی ژیلا جونو ببینی فکر کنی عین مادرتون که هیچی، عین مادر بزرگتون می مونه.

آقای طلادوست یه چشم غره دیگه به استیو رفت.

آقای راسب گفت:
ـ فرهاد جون خاطرخواه زیاد داشته، هر دختری رو دلش بخواد مردم حاضرند بهش بدن، ولی فرهاد جون نمی خواد عجله کنه، چون باید از همسر آینده اش خوشش بیاد و همدیگه رو دوست داشته باشن، برای همین مهمه که با هم دیگه بیرون برن و دوران نامزدی طولانی داشته باشن.

استیو گفت:
ـ من فکر نمی کنم ژیلا جون بخواد نامزدی اش زیاد طول بکشه.

آقای طلادوست گفت:
ـ علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.

استیو گفت:
ـ کی میخواد علف بخوره.

آقای طلادوست گفت:
ـ بچه ها شما پاشید برید ژیلا جونو بهش بگید زودتر بیاد، چون فرهاد جون ندیده یک دل نه صد دل عاشقش شده.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید