تنقلات پیک نیک!

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۲

پ پ پ

روز جمعه با ماشین جدید ولی بی نام استیو به در خونه نازناز اینا رفتیم که بریم به پیک نیک. آقای سرچین بابای نازناز نیگاهی کرد و گفت:
ـ اِ ماشین جدید کشیدید بیرون؟

استیو گفت:
ـ نه بابا نکشیدیمش چون خودش راه میره.

ـ این حالا چه جور ماشینیه؟



آگهی

ـ سفیده.

ـ خوب می بینیم سفیده ولی اسمش چیه؟

ـ والله ما هر چی گشتیم نه توش نه بیرونش نه تو قباله اش اسمی برا این ماشین به کار نبردن، قیافشم شبیه هیچ ماشین دیگه ای نیست ولی خوب چون مال یکی از آشناهای آشناهای قنبرخان بود ماشینش مطمئنه.

ـ شاید هم از اون ماشینای سرهمیه.

ـ ماشینای سرهمی دیگه چیه؟

ـ اون ماشینایی که موتورش رو از یه ماشین ور میدارن، درشو از یه ماشین، صندلیشو از یه ماشین دیگه سرهمش می کنن و می فروشن.

ـ پس سرمونو آخرش کلاه گذاشتن؟

ـ آره ولی کلاش خوب بود چون ماشینش بد در نیومده، تازگیا شروع کردن صادر کردنش.

استیو گفت:
ـ عجـب بدشانسـی ای همـه ماشین وارداتی می خرن من صادراتی گیرم افتاد.

اهالی خونه یکی یکی با اسباب پیک نیک دراومدن و سلام علیک کردن، نازناز که در اومد استیو نیشش باز شد و با هم شروع کردن راز و نیاز کردن.

بهنام با سه چرخه اش دراومد بیرون گفت:
بابا سه چرخمو کجا بزاریم؟

ـ سه چرخه رو کجا میخوایی بیاری؟ داریم میریم پیک نیک.

ـ د؟ مامان اجاق گاز و کرسیش رو بیاره ولی من سه چرخمو نیارم؟

ـ نه پسرم مامانت اجاق گاز و کرسی نمیاره.

خانم سرچین با یه اجاق گاز سفری دراومد بیرون و گفت:
ـ سرچین اینو بچپون یه جایی، یه خرده هم جا بزار برا سماور و قوری.

ـ پس خوب شد نگفتی جا برای کرسی هم بذارم.

ـ ا؟ کرسی رو هم میخوایی بیارم؟ من خودم فکر کردم کرسی رو هم بیاریم ولی بعد گفتم مسخرم میکنی؟

ـ حالا مگه ما داریم میریم قطب شمال؟ این دفعه رو نمیخواد کرسی رو بیاری.

بهرام برادر بزرگ نازناز با اخم و تخم اومد دم در و در حالـی کـه داشـت بـا موبایلش حرف می زد خانم سرچین گفت:
ـ پسرم برات آش رشته، چلوکباب، خورشت قیمه با ماست و خیار گذاشتم، اگه گشنت شد بخورش تا ما برگردیم یه چیز دیگه هم برات درست کنم.

بهرام گفت:
ـ من پیتزا می خواستم.

ـ خوب پیتزا هم گفتم یه ساعت دیگه میارن در خونه، همبرگر و مرغ سوخاری هم قراره بیارن، عفت خانمم گفته داره فسنجون درست می کنه قراره هر وقت حاضر شد برات بیارن در خونه.

ـ آخه پس کی اینا رو برام گرم کنه؟

ـ گفتم خالت بیاد اینا رو برات گرم کنه بشقاب قاشق چنگال برات بچینه و بشینه ساکت تماشات کنه تا غذات تموم بشه بعدش همه چیزو جمع کنه برات چایی بزار بعدش بره.

بهنام برادر کوچیکه نازناز گفت:
ـ مامان کسی رو نگفتی بیاد براش قاشق قاشق دهنش بزاره؟ چون اگه خودش از دستش استفاده کنه خسته میشه.

بهرام با خشم گفت:
ـ این بچه فضولو شماها بار آوردین، اونقدر لوس و ننره که آبروی آدمو می بره حالا شماها مجبورید برید پیک نیک منو تنها بزارید؟

ـ پسرم من که بهت گفتم تو هم با ما بیا گفتی برا امروزت برنامه داری میخوای بری بیرون پس چی میگی ما داریم تو رو تنها میذاریم؟

ـ خوب پس چی، تا وقتی برم بیرون دارید منو تک و تنها میذارید دیگه.

استیو که تازه متوجه بهرام شده بود به او سلام کرد، ولی بهرام اعتنایی نکرد و دوباره مشغول حرف زدن با موبایلش شد و برگشت تو خونه، همه سوار ماشین بزرگ آقای سرچین شدیم و راه افتادیم.

استیو پرسید: حالا قراره کجا بریم؟

آقای سرچین در حالی که وسط ترافیک ویراژ می داد گفت:
ـ داریم میریم دربند ببینیم جا پیدا میشه یا نه؟

نازناز پرسید:
ـ غلامحسین جون شما کانادا پیک نیک هم میرید؟

ـ آره بابا، اصلا پیک نیک تو کانادا اختراع شد.

بهنام گفت:
ـ راست میگن تو کانادا مردم سوار گوزن میشن میرن سرکار؟

ـ بعله، درست میگن من خودم تو گاراژم دو تا گوزن آماده نگه داشتم وقتی نازناز جون بیاد اونجا با هم سوار گوزن بشیم بریم تو خیابانو قدم بزنیم.

با آرنج به استیو زدم و گفتم:
ـ اینقدر حرفای بی مزه نزن.

ولی خانم سرچین گفت:
ـ اوا آقای مهندس! شما چقدر بامزه اید!

بهنام گفت:
ـ بابا من گشنمه من پفک می خوام.

ـ پسرم بزار اونجا برسیم کلی خوراکی داریم.

ـ آخه من الان می خوام.

ماشین وایستاد و آقای سرچین رفت چند بسته پفک نمکی و فوتینا گرفت و برگشت، پفک رو به بهنام داد که سریع مشغول خوردنش شد، خانم سرچین گفت:
سرچین فوتینا برای کی گرفتی؟

ـ برا خودم.

و سپس لوله فوتینا رو دهنش گذاشت و مشغول هورت کشیدن آرد نخودچی شد یکهو نازناز گفت:
ـ بابا جون اونجا گردو دارن، برا من گردو بگیرید.

آقای سرچین وایستاد جلوی یه گردو فروشی.

استیو اول همه از ماشین پرید بیرون، آقای سرچین هم دنبالش و هر دو سر اینکه کی پولشو حساب کنه مشغول چانه زدن شدن.

چند دقیقه بعد استیو با سینی گردوها برگشت. نازناز گفت:
ـ عزیزم چرا همشو خریدی.

ـ آخه میخواستم هر کدومشو دوست داری خودت انتخاب کنی.

آقای سرچین گفت:
ـ عزیزم می بینی چه شوهری برات گیر آوردم؟

خانم سرچین گفت:
ـ آره ولی بابای من همچین دامادی نداشت.

ـ ا؟ پس اون همـه فوتینایـی کـه مـن بـرات می خریدم یادت رفت؟

ـ من که هیچوقت فوتینا دوست نداشتم، اونو برا خودت می خریدی، تو اگه میخوای منو خوشحال کنی منو ببر اسکی.

ـ اسکی چیه بابا توام… ورزش فوفولاست.

نازناز گفت:
ـ مامان غلامحسین متخصص اسکیه اومدید کانادا بهتون یاده میده چطور اسکی کنید.

بهنام گفت:
ـ تو کانادا پفک نمکی هم دارن؟ چون اگه ندارن من نمیام.

خانم سرچین به نازناز که داشت گردو می خورد گفت:
ـ دخترم بپا تو گردوش چوب جارو نباشه.

استیو گفت:
ـ چوب جارو تو گردو چکار می کنه؟

ـ آخه گردوهایی که می شکنن رو با چوب جارو بهم می می چسبونن که درسته به نظر بیاد.

بهنام گفت:
ـ بابا من بستنی می خوام.

خانم سرچین گفت:
ـ بهنام جان اشتهات کور میشه.

ـ نه مامان من هر وقت بستنی می خورم اشتهام تازه باز میشه.

آقای سرچین گفت:
ـ پس بستنی اکبرمشتی برای همه بگیرم؟

ـ خوب بگیر ولی کم بگیر.

آقای سرچین وایستاد دم یه بستنی فروشی وقتی رفت بستنی بگیره استیو هم رفت دم یه زغال اخته فروشی و قدری ذغال اخته خرید، منم دیدم همه دارن هله هوله می خرن منم رفتم یه خرده زال زالک و آلبالو خشکه گرفتم و برگشتم توی ماشین. ترافیک به طرف دربند همینطور شلوغ و شلوغ تر می شد، خوشبختانه تو ماشین مقدار آذوغه مثل بستنی و پفک نمکی و گردو و ذغال اخته داشتیم که داشتیم می خوردیم و سخت نمی گذشت. ترافیک بدتر و بدتر شد تا کاملا ایستاد. یه فروشنده دورگرد از بغل ماشین رد شد که داشت تمبر هندی و لواشک و کشک خشک می فروخت، استیو از هر سه تای اونا خرید و مشغول خوردن شدیم، ترافیک به سرعت خیلی کم حرکت می کرد، یکهو بهنام ناله کرد:
ـ مامان من دلم درد می کنه.

ـ وا چرا مگه؟
نازناز هم گفت:
ـ منم دلم یه خرده درد می کنه، سرم هم داره گیج میره.

استیو گفت:
ـ منم بگی نگی حالم زیاد خوب نیست.

آقای سرچین گفت:
ـ من هی به شماها گفتم اونقدر آت و آشغال نخورید، همه چیزو رو هم رو خوردید اینطوری شدید، مگه معده آدم می تونه این همه چیز مختلف رو با هم هضم بکنه.

نازناز گفت:
ـ مامان من فکر می کنم سردیم کرده.

آقای سرچین گفت:
ـ نه بابا، این چیزایی که خوردیم گرمی بود، گرمی مون کرده.

خانم سرچین گفت:
ـ اینایی که خوردید سردی بود، گرمی بود، ولرمی بود، فعل و انفعال های شیمیایی بود، اینا اصلا یه خرده اتمی بودند.

شماهارو هسته ای تون کرده، بهترین راه حلش هم اینه که هر کدومتون یه تکه بزرگ قره قورت بخورید، سرچین اونور خیابان قره قورت فروشیه. برو یه کیلو بگیر بیا که اینا دارن تلف میشن.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید