طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۱

پ پ پ

از اونجایی که قرار بود آخر هفته با نازناز و خونوادش برا پیک نیک به دربند بریم و ماشین نداشتیم، استیو تصمیم گرفت یه ماشین بخره. قنبرخان چون نمی خواست پیش غریبه بریم که سرمون رو کلاه بذاره، مارو فرستاد پیش یکی از دوستاش، اون دوستشم مارو فرستاد پیش یه دوست دیگه اش و گفت سفارش مخصوص میکنه، اون دوست هم ما رو پیش شخص دیگه ای فرستاد و بعد از ساعتها تو خیابونا این طرف و اون طرف رفتن رسیدیم به دوست دوست دوست قنبرخان که خارج از شهر بود.

استیو گفت:
ـ اگه این آخریش نباشه من که از ماشین خریدن منصرف میشم و یه اسب یا دوچرخه میخرم و نازنازو می شونم ترک خودم دو تایی میریم، شما هم اگه خواستید با دوچرخه بیایید.

وارد دفتر آقای پهلویی شدیم و خودمونو معرفی کردیم، دیدیم قیافه اش تغییری نکرد.



آگهی

استیو گفت:
ـ ما رو آقای جلوزاده فرستاده.

آقای پهلویی با یه علامت سئوال بزرگ روی صورتش پرسید:
ـ آقای جلوزاده کیه دیگه؟

من گفتم:
ـ آقای جلوزاده منوردی دیگه.

ـ آهان اینو بگو، آقای منوردی که برادر زن خودمه، بگم چایی بیارن؟

ـ نخیر، تازه صرف شده.

آقای پهلویی بلند داد زد:
ـ آهای پسر، سه تا چایی داغ وردار سریع بیار اونقدر لفتش نده دِ… داری لفتش می دی که، من چقدر بهت بگم زود باش بیار چایی رو.

استیو یواش به من گفت:
ـ این آقا چقد بی صبره.

آقای پهلویی گفت:
ـ خوب، خوب چیکار میتونم براتون بکنم؟ اومدید ماشین بخرید؟

استیو که از صبر کردن حوصله اش سر رفته بود گفت:
ـ نخیر میخوام سبزی بخرم.

آقای پهلویی داد زد:
ـ آهای پسر یه خرده ریحون بیار یه خرده هم تربچه تازه بزار پهلوش نعنا و ترخونم یادت نره، یه خرده هم پنیر و گردو بزار بغل دستش، بجنت تند بیا اونقدر فس فس نکن. دِ… داری فس فس می کنی که … دِ بجنب بهت میگم، عجبا آدم به این فس فسویی ندیدم.

آقای پهلویی دفتر و دستکش رو یه مقدار زیر و رو کرد و گفت:
ـ خوب چه جور ماشینی می خواید؟

استیو گفت:
ـ آخه می ترسم بگم چی می خوام شما داد بزنی سر اون بنده خدا که هنوز داره رو چایی و سبزی خوردن کار میکنه و از کارش عقب بیفته.

ـ اشکالی نداره، یه ماشین دارم مث عروس می مونه، اصلا از عروس هم بهتر، مثل ماه شب چله می مونه، یه تاجر خیلی پولدار اینو امروز صبح دیدش گفت همینو می خوام ولی میرم بانک پول بگیرم بیام بخرمش، خیلیم اصرار کرد که به کسی نفروشمش تا برگرده، اینه که تا اون نیومده شما بیا ورش دار، چون اگه اون آقا برگرده خودش این عروس پنجه آفتابو ورمیداره میره ماه عسل حق تو رو خودش تنها تنها میخوره.

ـ چی هست حالا این عروس؟ بنزه یا بی ام وه؟

ـ چی؟ بنز؟ بی ام وه؟ شوخی می کنی؟ نه بابا اون ماشینا که دیگه از مد افتاده کسی از اون آشغالا نمی خره، سفیده؟

ـ سفیده؟

ـ سفیده برق می زنه.

ـ خوب اسمش چیه؟

ـ اسمشو میخوای چیکار؟ گفتم که سفیده.

ـ سفید که رنگشه، مدلش چیه؟

ـ مال چه سالیه؟ صاحب قبلیش کی بوده؟

ـ خوب همون بسه دیگه، مگه میخوای باهاش عروسی کنی که سن و سالشو می پرسی؟ تنها چیزی که لازم داری بدونی اینه که موتورش مثل گربه آواز میخونه.

ـ مثل گربه آواز میخونه؟

آقای پهلویی داد زد:
ـ پس این چایی چی شد پسر؟ دِ بجنب دیگه شب شد.

ـ حالا اگه اسمش رو نمی گید، حداقل بگید ساخت کجاست؟

ـ چی؟ ماشینه؟

ـ خوب آره دیگه، مگه داشتیم راجع به چیزی دیگه ای صحبت می کردیم؟

ـ والله ساخت قرقیزستونه، ولی خوب مونتاژ همین بغله، عجب کاستی داره که از کنسرت هم بهتر پخش می کنه، اصلا حرف نداره، بیا بهت یه کاست بدم، مال اون خواننده لس آنجلسه، اسمش چیه شهلا بود چی بود؟ وقتی نوارو میذاری توی کاست اونقدر این دستگاه صداش خوبه که فکر می کنی گوگوش داره میخونه .

ـ شما گفتید چند سیلندره؟

ـ بعله آقا سیلندر داره.

ـ چند تا داره؟

ـ بعله دیگه.

ـ نه قربون، من پرسیدم چند تا داره؟

آقای پهلویی دوباره روشو به طرف در پشتی کرد و داد زد:
ـ پسر تو بالاخره این چایی رو میاری یا خودم پاشم؟ اگه پاشم هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ها.

استیو پرسید:
ـ زدگی که نداره؟

ـ نه بابا، اصلا، هیچی نداره، از روز اولم سالم تره، یعنی خوب چرا یه خرده بغلش بگی نگی یه خرده قُر شده ولی ببینی اصلا نمی فهمی، مگه اینکه هوا روشن باشه، اصلا هر کی دیده نفهمیده این ماشین چپه شده.

ـ چپه شده؟ این ماشین چپه شده؟

ـ هان؟

ـ شما یه چیزی گفتید راجع به چپه شدن؟

ـ آهان، نه بابا چیز مهمی نبود، کسی طوریش نشد، چند تا آسپرین خوردن اومدن بیرون، دکتر گفت تا یه سال دیگه شل نمی زنند.

ـ اِ؟ تصادفش اونقدر بد بود؟

ـ نه بابا، این روزا که دو سه تا قل خوردن از بالای جاده هراز تا ته دره که چیزی نیست، اصلا شما که نمی تونی این روز ماشینی پیدا کنی که قل نخورده باشه، قل خوردن برا ماشین یه چیز طبیعیه، اینجا که میدونی همه ماشینا قل قلی اند.

ـ شاسی اش کج نشده؟ چون اگه از بالای کوه تا ته دره قل خورده، حتما شاسی اش هم کج شده.

آقای پهلویی قدری نیگا کرد و بعد همانطور که انتظار می رفت روشو کرد به طرف در و داد زد:
ـ پسر من تا سه می شمرم اگه چایی جلومون نباشه این ماه حقوق نمیگیری، میشه چهار ماه پشت سر هم حقوق نگرفتی بعد می خوای چیکار کنی؟ بری گدایی؟

استیو گفت:
ـ حالا ببینم این ماشین سفید همونی بود که دم در دیدیمش.

ـ بعله خودشه.

ـ حالا شما نمی خواید به ما بگید این ماشین اسمش چیه؟

ـ ببین داداش شما اگه میخوای مته به خشخاش بذاری معامله مون نمی شه ها، به این چیزای بی ارزش چیکار داری؟ اصلا خیلی اصرار داری اسمشو بذار کیادخت.

ـ آخه ما که ماشینی به اسم کیادخت نداریم.

ـ خوب دیگه این نشون میده شما چقدر از تحولات اخیر صنعت اتومبیل سازی عقبی.

ـ پس بلند شیم بریم یه نیگاهی به ماشین بیندازیم.

از دفتر بیرون اومدیم، استیو رفت طرف اتومبیل سفیدی که جلوی در پارک شده بود و قیافه زیاد تمیزی نداشت.

ولی آقای پهلویی گفت اون نیست.

این که ماشین خودمه، اصلا حاضر به فروشش نیستم، اون ماشین که برا فروشه اونوره خیابونه.

آقای پهلویی اونور خیابونو نشون داد که یه ماشین قراضه درب و داغون پارک شده بود. استیو قیافه اش تو هم رفت و گفت:
ـ شما اون ماشینو برا فروش گذاشتید.

ـ آره باورت نمیشه یه همچین عروسی رو باید ازش دل بکنم؟ ولی دیگه چاره چیه مجبورم.

ـ نخیر، من داشتم فکر می کردم این ماشینو بهتر بود همون ته دره ولش می کردید، من هیچوقت حاضر نیستم یه همچنین آشغالی رو طرفش برم، اینو بذارین برا همون تاجر بزرگ، غیر از اون چیز دیگه ای برا فروش ندارید؟

ـ خوب اگه اینقدر شما اصرار می کنید باشه ماشین خودمو میفروشم، ولی زنم خیلی دمق میشه.

برگشتیم تو دفتر که راجع به قیمتش صحبت کنیم.

استیو گفت:
ـ حالا چقدر برا این ماشین می خواید؟

ـ قابلی نداره.
ـ چرا قابل داره، چقدر میخواید؟

ـ پیشکش.

ـ اختیار دارید، حالا بفرمایید.

ـ عرض کنم این ماشین که البته ارزشش خیلی بالاست، حدود 70ـ80 میلیون تومن توی بازار فروش میره، ولی خوب چه میشه کرد، شما رو آقای جلوزاده منوردی فرستاده باید شما رو راضی نگه داریم، شما 60 میلیون بده خیرشو ببینی.

ـ 60 میلیون؟ شما اشتباه می فرمایید.

ـ ابدا، من می دونم این ماشینو اگه بخوام میتونم به موزه ها بفروشم کلی استفاده کنم ولی چون شما آشنایید همون 58 میلیونو بده خیرشو ببینی.

ـ من این ماشینو تو روزنامه دیدم نوشو گذاشتن 40 میلیون، این که کهنه هست و کلی راه رفته زیاد نمی تونه قیمتش بالا باشه.

ـ نه دیگه اون که اصلا صرف نداره.

ـ یعنی شما میخوای این ماشین کهنه را از نوش بیشتر بفروشی؟

ـ دِه خوب اگه صرف داشت که می فروختم.

ـ میشه برگردیم اون قسمتی که شما عوض اینکه بگی صرف نداره میگفتی قابل نداره، پیشکش؟

چون از قابلی نداره 58 میلیون تومنی تا قیمت نوش که 40 میلیون تومنه خیلی فاصله است.

ـ خوب باشه حالا چون شما آشنا هستید همون 40 میلیونو بده خیرشو ببین.

ـ نه دیگه همون 30 میلیون اگه میدی که خیرشو ببینم، اگه نه که خیرش باشه واسه خودت.

آقای پهلویی قدری نیگا کرد و بعد روشو به در کرد و داد زد:
ـ پسر پس این چایی چی شد؟

Loading Facebook Comments ...