حر ف و حدیث!

طنـز ایـرونـی : ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴۰

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

خانوم طلادوست شروع به ماساژ دادن شونه خانوم سرچین مادر نازناز که رنگش پریده بود کرد و بلند گفت:
ـ نازناز جون یه نبات داغ برا مامان جونت بیار.

بهنام گفت:
ـ نازناز جون یه نوشابه خنک تگری هم برا داداش جونت بیار ننه الهی پیر بشی.

آقای سرچین هنوز همینطور عصبانی به استیو خیره شده بود، بقیه حاضرین ساکت و بی حرکت در سکوت متشنج نشسته بودند، بابابزرگ خونسرد ظرف سبزی خوردنو به دست استیو داد و گفت:
ـ پسرجون سبزی وردار.

سپس روشو به بقیه کرد و گفت:
ـ چرا بیکار نشستید؟ بخورید دیگه.

بهرام نزدیکتراومد و با لحن اعتراض آمیز گفت:
ـ بابابزرگ!

بابابزرگ نیگاهی کرد و گفت:
ـ بچه وقتش نشده بری به یکی از دوستات تلفن بزنی گزارش بدی گزارش بگیری؟ یا بشین مث آدم متمدن غذا بخور یا برو تو اتاقت آدامس بجو و به سقف خیره شو.

خانوم طلادوست به بهرام گفت:
ـ پسرم فسنجون بکشم برات؟

بهرام با بغض نشست و چیزی نگفت.

بقیه غذا ادامه پیدا کرد و حرف دیگه ای گفته نشد. چند بار تلفن دستی بهرام به صدا دراومد ولی بهرام جرات جواب دادنشو نداشت. غذا تموم شد و خانوما به کمک آقای سرچین و بهنام همه چیزو جمع کردن، چایی آورده شد، سپس بابابزرگ رو کرد به بهرام و گفت:
ـ شمـا اگـه یه خرده با ادب تر بودی مـث آدم می اومدی به یکی دو تا از بزرگترا آروم هر چی رو می خواستی می گفتی و میذاشتی به عهده اونا که چه جوری مسئله رو دنبال کنند، ولی به جاش تصمیم گرفتی سرتو بندازی پایین بیایی وسط غذا داد و بیداد راه بندازی و به مهمون اهانت بکنی.

ـ آخه بابابزرگ من که نمی تونم بذارم خواهرم رو اراذل ببرن، این آقا یه زن دیگه داره.

ـ از کجا میدونی؟

ـ میدونم دیگه.

ـ کسی بهت چیزی گفته؟

ـ آره، خاله دوستم، آخه تازه از کانادا اومده داشتم با دوستم راجع به این برنامه خواستگاری حرف میزدم خاله دوستم مشخصات اینارو پرسید و وقتی بهش گفتم و اسم این آقارو که گفتم، گفت خودشه! گفتش که میدونه که با یه خانمی قبلا عروسی کرده ولی بعد فرار کرده که مجبور نباشه چمن خونشو بزنه چون خیلی تنبل و کسل و بی حوصله است.

استیو داشت خون خونشو می خورد ولی جلوی خودشو گرفته بود.

بابابزرگ گفت:
ـ اون خانم نگفت که غلامحسین خان رو چند وقته می شناسـه؟ از کجـا مـی شناسه؟ زن ایشون رو می شناسه یا نه؟ چند وقته می شناسه؟

ـ دیگه ایناشو من از کجا بدونم؟

بابابزگ روشو به استیو کرد:
ـ اجازه هست چند تا هم سئوال از شما بکنم؟

ـ بله بفرمایید؟

ـ شما زن دارید؟

ـ نخیر.

ـ هیچوقت زن داشتید؟

ـ نخیر.

ـ با کسی نامزدی چیزی نیستید؟

ـ نخیر.

ـ دشمنی چیزی ندارید؟

ـ غیر از یه بدهکار نخیر.

ـ در اینجا چیزی به فکرم رسید و از بهرام پرسیدم:
ـ اسم خاله دوستت خانم قفلی نیست؟

بهرام با حیرت گفت:
ـ چرا خودشه؟

ـ اون نگفت اسم زن غلامحسین افسانه است؟

ـ آهان درست گفتی؟

همه حیرت کردند و خانم سرچین زیر لب گفت:
ـ وا خاک عالم.

بابابزرگ گفت:
ـ اون خانمو شما می شناسید؟

ـ بعله، می شناسیم خوبم می شناسیم.

بهرام گفت:
اونم شما رو می شناسه خوبم می شناسه.

گفت:
غلامحسین یه دوست بی سر و پای مشکوک داره که هی حرف غلط و غلوط می ذاره تو دهن غلامحسین و هی میخواد میونه اونو با افسانه بهم بزنه که زندگی افسانه خراب بشه.

گفتم:
ـ نخیر، ایشون غلامحسین رو فقط به عنوان قربانی می شناسه. عرض شود که غلامحسین نه تنها شوهر افسانه نیست، در عمرش یه کلمه هم با این افسانه خانوم حرف نزده، تنها گناهی که غلامحسین داشته اینه که دم لای تله خانم قفلی نداده که حاضر بشه بره خواستگاری افسانه خانوم.

بابابزرگ گفت:
ـ با کمـال معـذرت میشه بپرسـم که آیـا شمـا می تونید این حرفو ثابت کنید؟

با اطمینان گفتم:
ـ بعله.

استیو یواش از من پرسید:
ـ چطوری؟

گفتم: شماره آقای حسام خانو هنوز داری؟

ـ حسام خان؟
ـ آره دیگه، همون که 73 سالشه و مامان جونش از کانادا براش قورمه سبزی و دوا و آدامس فرستاد براش بیاری؟

استیو لبخندی به لبش اومد و بقیه قضیه رو خوند.

روشو به بابابزرگ کرد و گفت:
ـ بعله، اگر اجازه باشه با یه تلفن قضیه رو ثابت می کنیم.

چن دقیقه بعد استیو پای یه تلفن و بابابزرگ و آقای سرچین پای یه تلفن دیگه به گوش ایستادند. استیو صدای تلفنو بلند کرد که همه بشنوند و بعد شماره حسام خانو گرفت.

ـ الو؟ حسام خان؟

ـ بله؟

ـ شما حسام خان هستید؟

ـ کدوم حسام خان؟

ـ حسام خان که اسم مامانش خانم فندقیه.

ـ آهان، اون حسام خان، آره خودمم.

ـ دواهاتون به دستتون رسید؟ همونا که خانوم والده فرستاده بودن.

ـ بله؟

ـ گفتم دواهاتون رسید؟

ـ آهان اون دواها ـ آره اونا رسید ولی قرمه سبزی که مامانم فرستاده بود نرسید شما کی هستید؟

ـ بنده غلامحسین، منم که امانتی تونو از کانادا آوردم.

ـ بله؟

ـ گفتم من دواتونو آوردم.

ـ آهان اون غلامحسین خان.

ـ قرمه سبزیتونم می آرم میرسونم به دستتون.

ـ آهان چه خوب، فکر کردم خودتون نوش جون کردید البته اشکالی نداره، چطور بود؟

ـ نه، نخوردیمش، حالا براتون میاریمش.

ـ بله؟

ـ گفتم خودم فردا با دوستم می آرمش خدمتتون.

ـ با همون دوستتون که قیافه مشکوکی داره.

استیو به من گفت:
ـ تو قیافت مشکوکه.

گفتم:
ـ منو ول کن برو سراغ اصل قضیه.

استیو تو تلفن گفت:
آقای حسام خان یه سئوال داشتم.

ـ بله؟با من بودید؟ چی فرمودید؟

ـ گفتم یه سئوال داشتم شما افسانه خانومو می شناسید؟

ـ آره می شناسمش چرا نمی شناسم؟

ـ ایشون کی هستن؟

ـ بله؟

ـ ایشون با شما نسبتی دارن؟

ـ خوب آره دیگه، ایشون یه خانومیه تو کانادا که مامانم میخواد برام عقدش کنه.

در اینجا حضار مات و حیرون بهم نیگا کردن و لبشونو گاز گرفتن و سر تکون دادن ولی آقای حسام خان ادامه داد:
ـ البته مث اینکه هنوز یه مسائلی هم هست چون با چند نفر دیگه صحبت می کردم معلوم شد اونا هم قراره با افسانه خانوم عروسی کنن، آخه مث اینکه ایشــون یه خانومی رو به اسم خانم قفلی می شناسه که وظیفش اینه که هی دور دنیا بگرده و برا این خانوم شوهر پیدا کنه، حتی شنیدم قراره مایکل جردن هم باهاشون عروسی کنه، ولی به مامان گفتم، مامان اگر دست پختش خوبه تو بگیرش کاریت به این حرفا نباشه تعداد شوهر مهم نیست چیزی که مهمه نجابت زنه.

استیو با خوشحالی گفت:
ـ خیلی ممنون حسام خان.

ـ بله؟
ـ گفتم فردا پس فردا قرمه سبزی تونو می آرم دم خونه تون.

استیو گوشی رو گذاشت بهرام با اخم روشو کرد اونور.

بابابزرگ گفت:
ـ تا دنیا دنیا بوده یه عده هستن که چشم ندارن خوشبختی دیگرون رو ببینن، تا شادی کسی رو ببینن، میگردن ببینن چطور می تونن اونو تبدیل به نفرت و بدی کنن، دم عقد و عروسیم که می رسه این بدخواهان و حسودان از سوراخ ها درمیان که نیش بزنن، ولی از اونجایی که غلامحسین خان انسان پاکیه دروغ بدخواهان زود بر ملا شد، بهرام جان حالا شما متوجه شدی تهمت زدن و زود قضاوت کردن چرا بده؟

بهرام از جاش بلند شد و گفت:
ـ من حوصله این حرفا رو ندارم، باید الان برم سینما دوستام منتظرن.

در حالی که بهرام داشت می رفت بهنام بلند گفت:
ـ سر راهت دو تا هم سنگک خوب بگیر، چون بابا برا هر ده تا سنگک که بخری بهت یه جایزه میده.

Loading Facebook Comments ...