طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۹

پ پ پ

خانوم سرچین مادر نازناز به پسر کوچیکش بهنام گفت:
ـ پسـرم بـدو بـرو دو تا سنگک بگیر بیار الان می خوایم ناهارو بکشیم مهمونا مُردن از گشنگی.

ـ مامان من سنگک دوست ندارم.

ـ برا تو نیست، پسرم برام مهموناست.



آگهی

ـ مامان مهمونا هم نمی خوان، مگه نه غلامحسین خان؟

استیو گفت:
ـ چرا من سنگک میخوام.

بهنام گفت:
ـ اصلا چرا من برم؟

خانم سرچین گفت:
ـ وا! بهنام جون پس کی بره؟

ـ بگو بابابزرگ بره.
ـ وا! خجالت هم خوب چیزیه پسرم! تا ما اینجاییم بابابزرگت با عصا راه بیفته تو خیابونا بره نون بگیره؟

ـ خوب چرا من برم؟ هر دفعه مهمون میاد من باید ول کنم برم اصلا خود نازناز بره.

ـ اِ؟ بی غیرت خودت میخوای بشینی خواهرتو بفرستی؟

ـ پس چی، خواستگاری من که نیست خواستگاری اونه، هر وقت خواستگاری من بود من میرم نون میگیرم.

استیو گفت:
ـ اصلا اجازه بدین من برم بگیرم.

بهنام گفت:
ـ آهان مامان خواستگار خودش میخواد بره، بزار بره بگیره.

آقای سرچین پدر نازناز که تازه وارد شده بود اخمش رو بهم کشید و گفت:
ـ بله، نفهمیدم؟

بهنام از جاش بلند شد و هراسون گفت:
ـ مامان جون گفتی چن تا سنگک داغ بگیرم.

استیو یواش به من گفت:
ـ به به عجب ابهتی، خوشم اومد، اینجا بچه ها چه خوب از پدرشون حساب می برن.

گفتم:
ـ پس چی؟ اینجا مث کشور خودت نیست که بچه ها دور و بر خونه تنها کاری که می کنن تن پروری و خوشگذرونی و بعد کافیه که پدر و مادر بهشون بگه بالای چشت ابروست که بعد خر بیار و لوبیا چیتی بار کن چون بچه بهت میگه زنگ میزنم به پلیس میگم بابام بهم چشم غره رفته.

مادر نازناز به بابابزرگ گفت:
ـ پدرجون الان غذا رو می کشم زیاد طول نداره.

بابابزرگ گفت:
ـ حالا عجله نیست، من باید چن تا تلفن به دفتر بکنم یه معامله بزرگ پادر هواست.

بابابزرگ از مهمونا اجازه گرفت و تلفنو برداشت و گفت:
ـ الو؟ پسر پس چرا تلفن نزدی؟ من گفتم تا من صبحونه رو بخورم تو تلفن می زنی، میگی، این جریان روغن نباتی چی شد، رسید؟ هر دو کشتی اش؟ آهان خوب باشه، پس بهشون تلفن بزن بگو ما فردا یک کشتی چرتکه بهشون تحویل میدیم.

استیو یواش به من گفت:
ـ من فکر می کردم ایشون با این سنشون بازنشسته شده باشه، پس چرا هنوز کار میکنه؟

ـ نه بابا، اینجا بازنشستگی معنی نداره، آدم از بچگی کار می کنه تا وقتی پیر شد، چه قنداقی باشه چه عصایی فرقی نمی کنه، تا دم گور کار می کنی اصلن من خودم چند نفرو می شناسم که فوت کرده بودن ولی چون هنوز یه معامله نیمه کاره مونده بود ورقه می ذاشتن جلوشون که امضا کنن.

غذا حاضر شد، استیو رو نشوندن بغل بابابزرگ یواش بهش گفتم:
ـ مواظب باش، قراره به بشقابت حمله بشه.

ـ میدونم، برا همین می خوام غذامو تو بشقاب یه طوری بخورم که معلوم نشه مقدارش کم شده میخواهم غذا رو خوب پخش کنم دور و بر بشقاب که دشمن گیج بشه.

در حالی که استیو داشت نقشه خودشو با آب و تاب برا من توضیح میداد قبل از اینکه حتی دستش به غذاش بخوره بابابزرگ رحم نکرد، نه گذاشت و نه برداشت و یه کفگیر بزرگ غذا کشید تو ظرف استیو، استیو چشمش گرد شد و زبونش بند اومد.

بابابزرگ گفت:
ـ بخور بابا، جوونی، این که چیزی نیست من سن تو که بودم به جای قاشق و چنگال با کفگیر و چنگک غذا می خوردم.

استیو قدری نیگا کرد و گفت:
ـ پس شما چرا تو بشقابتون اینقدر کم کشیدید؟

و بعد ظرف خورشت قورمه سبزی رو با جاش خالی کرد تو بشقاب بابابزرگ و گفت:
ـ بابا تروخدا یه چیزی میل بفرمایید، شما که چیزی نخوردید من سن شما که بودم روزی یه گاو کباب می کردم می خوردم.

سکوت همه جا رو فرا گرفت، بابابزرگ نیگاهی کرد و بعد خندید، بعد بقیه هم خندیدند، من نفس راحتی کشیدم زیرا بابابزرگ فکر می کرد استیو داره شوخی می کنه در حالی که همه گرم خوردن بودن با آرنج به استیو زدم و گفتم:
ـ تو مث اینکه عقلت یه خرده کم شده.

استیو گفت:
ـ هیچ نگو اون کارو از رو نقشه کردم.

ـ نقشه؟ از رو نقشه دیوونه بازی درمی آری؟

ـ آره دیگه فکرشو بکن با این کاری که کردم فکر می کنی تا دنیا دنیاست هیچ کدوم از اعضای این خونواده جرات می کنن تو بشقاب من غذا بریزن؟

دیدم راست میگه تصمیم گرفتم خودمم از حالا به بعد اون جوری باشم.

آقای سرچین یه کفگیر پر از برنج رو بلند کرده بود نگاه کردم دیدم مث اینکه میخواد کفگیرو تو بشقاب من خالی کنه دستمو بردم به طرف خورش قیمه بادمجون، آقای سرچین تا اونو دید قدری دستش لرزید و جهت کفگیرو کج کرد و تو بشقاب بهنام خالی کرد، بهنام گفت:
ـ اِ بابا چیکار می کنی؟

ـ آقای سرچین گفت:
ـ بخور پسر خوبم رفتی نون گرفتی خسته شدی.

ـ چی؟ پس چرا روزای دیگه کـه میـرم نـون می گیریم اینقدر غذا تو بشقابم نمی ریزی.

استیو به نجات آقای سرچین رفت و گفت:
ـ حتما هر دفعه که میری نون بگیری بابات یه بار بهت پاداش میده.

بابابزرگ روشو به استیو کرد:
ـ خوب پسرم شما مث اینکه امروز قدم رنجه کردی که از من اجازه دست نازنازو بگیری؟

ـ بعله با اجازه تون.

ـ نازناز جگر گوشه ماست، شما قول میدی که از نازناز همونطوری که ما مراقبت می کنیم مراقبت کنی؟

ـ قول میدهم از اون هم بهتر مراقبت کنم.

ـ قول میدی هر روز از روز قبل بیشتر دوستش داشته باشی و بیشتر بهش محبت کنی؟

ـ بعله بابابزرگ قول می دم.

ـ شما قول میدی که به هیچ زن دیگه ای نیگا نکنی، ناراحتی های کارتو به خونه نیاری؟ قبل از اینکه سر هر مسئله ای دعوا راه بندازی اول راجع به عواقبش فکر کنی؟ گذشت و مروت داشته باشی.

ـ البته قول می دم.

ـ خوب پس شما اجازه منو داری امیدوارم با هم خوشبخت بشید و با هم پیر شید.

و به همین سرعت گفتگویی که استیو بی صبرانه منتظرش بود در موقعی که انتظارش رو نداشت رخ داد. درست وسط صحبت بقیه قاشق و چنگالو زمین گذاشت و شروع به کف زدن کرد.

خانوم طلادوست با شادی گفت:
ـ به افتخار عروس خانوم و شاه دوماد.

آقای طلادوست گفت:
ـ امیدوارم خوشبخت بشید.

خانم سرچین گفت:
ـ دخترم عروس شد!

آقای سرچین گفت:
ـ عجب روز خوبیه امروز.

در این لحظه بهرام برادر دیگه نازناز وارد شد و گفت:
ـ دست نگهدارید این دو تا کلاشن، این آقای شادوماد یه زن دیگه داره.

مهمونا شوکه شدن و آه کشیدن. خانم سرچین غش کرد، نازناز بلند شد و گریه کنون از اتاق بیرون رفت، آقای سرچین خشمناک به استیو خیره شد.

بهنام گفت:
ـ مامان ته دیگ بازم داریم.

Loading Facebook Comments ...