اجازه از بزرگترا!

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۸

پ پ پ

چن روز از مهمونی خونه خانوم و آقای طلادوست گذشته بود که استیو دیگه طاقت نیاورد و پرسید:
ـ خوب پس چی شد این بعله برون؟ من که از صبر کردن خسته شدم.

ـ زیادی تند نرو، بابای نازناز به من گفت قبل از هر چیزی باید از پدربزرگ نازناز اجازه بگیری.

ـ اجازه چی بگیرم؟



آگهی

ـ اجازه دست نازنازو گرفتن.

ـ مگه من میخوام با بابابزرگش عروسی کنم که از اون اجازه بگیرم؟ این عروسی چرا اینقدر مشکله، تو کشور خودم مجبور نیستی اینقدر از همه اجازه بگیری، امروز تصمیم می گیری، فردا عروسی می کنی.

ـ پس فردا هم طلاق می گیری.

ـ یعنی میخوای بگی هر چقدر عروسی کردن مشکل تر باشه احتمال طلاقش کمتره؟

ـ آره دیگه، اونایی که از هم طلاق نمی گیرن قبل از ازدواج اونقدر بهشون سخت گذشته که تمام سختیای زندگی بعد از عروسی اصلن به نظرشون نمیاد.

ـ خوب بعد از اجازه بابابزرگ کار تمومه؟

ـ نه بابا تازه اول کاره، بعدش دوران نامزدی شروع میشه.

ـ دوران نامزدی چه جوریه؟
ـ هیچی خیلی ساده است، چند ماه با هم مث دوست پسر و دوست دختر هستید، کل این مدت تموم چیزای بد شخصیتتو قایم می کنی و از اون طرف تموم خصوصیات خوبترو خیلی بزرگ می کنی، مثلا راجع تموم کارای خیری که در طول عمرت انجام دادی حرف میزنی و سفرایی که کردی و کارای مهمی که انجام دادی، بعدش هم هیچ راجع به چیزای بدت مث خروپف کردن و زیادی خوردن و تلویزیون زیاد نگاه کردن حرف نمی زنی.

ـ خوب حالا من اگه کار خیری انجام نداده باشم چی؟

ـ چطور میشه کار خیر انجام نداده باشی؟ یه عمر زندگی کردن هیچ کار خیری انجام ندادی؟

ـ چرا، یه بار همسایمون ماشینش خراب شده بود من ماشینشو هل دادم روشن شد!

ـ خوب همینه دیگه، منتهی اینو اینطوری میگی که یه بار همسایت باید هر طور شده خودشو میرسوند سرکارش ولی ماشینش موتور نداشت تو رفتی با لوازم منزل مثل سنجاق قفلی و گوشت کوب یه موتور جدید براش درست کردی و نجاتش دادی.

ـ آهان، پس از اون داستانایی که قبلا یادم داده بودی بگم؟

ـ خوب آره دیگه، اون داستانارو که فقط به آقای تفاسد نباید گفت.

ـ حالا خونه بابابزرگش که میریم کادو باید چیزی ببریم؟

ـ پس چی، از سوغاتیایی که آوردی چیزی باقی مونده یا نه؟

ـ چند تا مسواک و یه خرده دارو.

ـ منظورت ویتامینه؟

ـ آره دیگه، همون مونده.

ـ اونا رو نگه دار برای موقعیتای مهمتر، باید برا اون یه چیزی دیگه همینجا بخری و بعد وانمود کنی از خارج براشون سوغات آوردی؟

ـ خوب چی بخریم؟

ـ نمی دونم، یه چیز خیلی چشمگیر، یه چیز پر ارزش و با استفاده.

ـ استیو رو فرستادم دنبال تهیه کردن سوغاتی برا پدربزرگ نازناز و سپس از طریق قنبرخان خودمونو دعوت کردیم به خونه پدربزرگ نازناز.

فردا شبش تو راه خونه بابابزرگ از استیو پرسیدم:
ـ کادویی چی گرفتی و اون با افتخار گفت:
ـ یه سری کامل مبلمان اتاق مهمونخونه.

ـ پسرجان آخه اینجا که کسی مبل به عنوان کادو نمی بره.

ـ خودت گفتی، یه چیزی بگیر چشمگیر و مهم باشه.

ـ خوب باشه عیب نداره، حالا که گرفتی میز ناهارخوریم همراش هست؟

ـ پس چی، دوازه نفره شم هست.

به منزل بابابزرگ نازناز رسیدیم جلوی خونه تعداد زیادی ماشین بود، قنبر خان قبل از ما رسیده بود وقتی ما از در وارد شدیم قنبرخان ما و پدربزرگ نازنازو به هم معرفی کرد:
ـ ایشون پدربزرگ نازناز.

استیو گفت:
ـ شما تو چه کاری فعالیت داشتید؟

ـ با آرنج زدم به بازوی استیو و گفتم:
ـ اینقدر سئوالای اینطوری نکن یهو دیدی باهات چپ افتاد و اجازه ازدواج نداد.

ـ مگه مردم اونقدر نازک نارنجی هستند که هرچی راجع به شغلشون بگی زود به غرورشون برمیخوره و باهات قهر می کنن؟

ـ پس چی… با بعضی چیزا میشه شوخی کرد ولی با شغل و کار مردم نمیشه شوخی کرد.

ـ حالا من کی اجازه رو طلب کنم؟

ـ الان که زوده صبر کن اول چایی اول رو بیارن بعد تصمیم میگیریم ببینیم آب و هوا چطوره؟

ـ آب و هوا میومدیم یه خرده ابری بود.

همه نشستیم و سکوت برقرار شد، قدری میوه آوردند، قدری چاق سلامتی شد، ولی چیز مهمی گفته نشد.

در این لحظه نازناز و بابا و مامانش وارد شدند، همه بلند شدن و روبوسی کردن. استیو و نازناز شروع کردن زیر چشمی همدیگرو نگاه کردن.

مادر نازناز گفت:
ـ نازناز جون برو پهلوی آقای مهندس اون دستبندی رو که شوهر خالت برات از ایتالیا فرستاده نشون بده.

خانوم طلادوست با سینی چای اومد تو و تعارف کرد.

آقای طلادوست گفت:
ـ پدربزرگ یه امر خیری هست ما اومدیم با شما صلاح و مصلحت کنیم.

پدربزرگ گفت:
ـ چی شده؟ باز بهرام کسی رو زیر گرفته.

مامان نازناز لبشو گاز گرفت و زیر لبش گفت:
ـ آبروم رفت.

آقای طلادوست گفت:
ـ نه بابا گفتم، امر خیره.

ـ آهان فکر کردم گفتی باز پارتی بازی لازم دارید، اصلا شما چرا به این پسر ماشین دادید که صبح تا شب خیابونا رو وجب کنه و با موبایلش حرف بزنه حواسش پرت شه هی از روی شصت پای مردم رد بشه بعدم بگه ندیدم.

پدر نازناز گفت:
ـ حالا اون یه اتفاقی بود پیش اومد دیگه دست خودش نبود.

ـ آخه یه بار ندید، دو بار ندید، سه بار ندید، این بچه میره رانندگی بکنه که به جایی برسه یا اینکه نبینه پای مردمو زیر بگیره؟ البته من خودم یه بار پام رفت زیر چرخ ماشین ولی خوب من ورزشکار بودم طوریم نشد.

ـ من یواش به استیو گفتم داستان بی انتها شروع شد، تو بلند شو برو یه گوشه دیگه با نازناز حرف بزن.

استیو پرسید:
ـ پس اجازه چی میشه.

ـ فعلا سر پدربزرگ تازه گرم شده، این داستان ماشین و تصادف حالا حالاها ادامه داره، تا این داستان تموم بشه شما دو تا می تونید یه عروسی بکنید بچه دار شید، بعد اونا رو بفرستید دانشگاه، وقت عروسی شون که شد بیایید اینجا شاید داستان تموم شده باشه، اون موقع می تونی برای بچه هات اجازه عروسی بگیری.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید