سلسله مراتب رسیدن به نازناز

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۷

پ پ پ

در وسط حرفامون در مجلس خواستگاری، جوونی مو بلند و ژولیده با شلواری که چن جاش پاره بود، در حالی که بلند بلند پای تلفن دستیش صحبت می کرد وارد شد. وسط حرفاش که مارو دید تلفنشو قطع کرد و اخم آلود گفت:
ـ این دو تا دیگه کی اند؟

مادر نازناز گفت:
ـ پسرم ایشون آقای غلامحسین هستن اومدن خواستگاری خواهرت نازناز، اونم دوستشونه، غلامحسین خان این بهرامه برادر نازناز.

استیو دستشو دراز کرد ولی بهرام اعتنا نکرد و تلفنشو باز کرد و تو اون گفت:
ـ من یه خورده دیر میام چن تا بی سر و پا اومدن خونه داییم مثلا خواستگاری نازناز!



آگهی

تلفنشو بست و گذاشت تو جیبش و بعد به مادرش گفت:
ـ حالا یعنی شامم قراره بهمون ندین؟

ـ چرا پسرم خانوم طلادوست چن جور غذا پخته تا چن ساعت دیگه حاضر میشه.

ـ من این حرفا حالیم نیست، من الان گشنمه، یا یه چیزی میدید بخورم یا میرم بیرون پیتزا بخورم.

ـ پسرم الان خودم میرم برات یه ساندویچ درست می کنم.

بهرام نگاه مظنونی به غلامحسین و من کرد و اخم آلود گفت:
ـ من به این چیزایی مث خواستگاری ماستگاری اعتقاد ندارم، این کارا خرافاته، آدم یکی رو که دوست داره دیگه مجبور نیست از این کارا بکنه.

آقای طلادوست گفت:
ـ باشه حالا هر وقت نوبت شما شد می تونی از خواستگاری صرف نظر کنی.

پدر بهرام گفت:
ـ آره بابا جون نوبت تو که شد میتونی سالاد و پیش غذا و غذا و ته دیگش رو ول کنی یک ضرب بری سراغ دسر.

آقای تورمی گفت:
ـ بله آقا؟ ممکنه بعضیا فکر کنن فقط امل ها میرن سراغ خواستگاری، ولی خود ما یه همسایه اینورمون میشینه که بدون خواستگاری عروسی کردن، صبح تا شب دعواست. ماشینشون هم خیلی بدرنگه، اصلن ازشون خوشم نمی آد، سگشون هم که دیگـه نگـو همـش واق واق می کنه، ولی یه همسایه داریم اونورمون میشینه، اینا خواستگاری کردن خیلی هم مفصل کردن بعدش هم یه بعله برون گرفتن که از عروسی خیلی بهتر بود.

بهرام گفت:
ـ یعنی شما میخواید بگید هر کی خواستگاری میکنه همه چیزش خوب پیش میره هر کی خواستگاری نکنه هیچ چیزش؟

ـ پس چی، اصلن برا چی فکر می کنی اون رئیس جمهور آمریکا هی به زنش خیانت می کنه؟ برای اینه که یه خواستگار درست و حسابی نکرده، هی میره یا دخترای مردم سیگار میکشه.

مادر بهرام با یه ساندویج اومد تو و شروع کرد لقمه گرفتن برای بهرام، بهرام یه مقداری غر زد که چرا لقمه هاش بزرگه و در حال خوردن یه تلقن دیگه زد:
ـ این خواستگار هنوز ادامه داره، خیلی هم کسالت آوره حالا شما برید سینما من میام اونجا.

مادر بهرام گفت:
ـ پسرم آنقدر نون نخور گوشتشو بخور.

ـ چقدر بهت بگم؟ من به خواستکاری و این حرفا اعتقاد ندارم، حالا هی به من بگو گوشتشو بخور، فکر میکنی میتونی حواس منو پرت کنی؟ اصلن به این خواستگارا بگو پاشن برن، خواستگاری کنسل شده.

مادر بهرام لبشو گاز گرفت و گفت:
ـ وا، پسرم از این حرفا نزن خوبیت نداره.

نگاه کردم دیدم در آن اتمسفر متشنج استیو حالش گرفته است. یواش بهش گفتم:
ـ میخوای یه خورده باهاش حرف بزن باهاش دوست بشی، چون این بچه لوسا به توجه احتیاج دارن.

استیو قدری فکر کرد و سپس به بهرام گفت:
ـ شما آهنی هستی یا برجی؟

با آرنچ زدم به استیو و یواش بهش گفتم:
ـ آهنی هستی یا برجی یعنی چه؟ این پسر به نظر نمی رسه یه روز تو عمرش کار کرده باشه.

استیو گفت:
ـ خوب شما چیکار می کنی؟

بهرام با اخم و تخم گفت:
ـ من دارم میـرم دانشگـاه آزاد هنرهـای زیبـا می خونم تا خودمو پیدا کنم.

قبل از این که استیو بخواد بگه مگه گم شده بودید؟ با یه آرنج دیگه اونو بر حذر داشتم که بذار بهرام حرفشو بزنه، بهرام ادامه داد:
ـ دگا تو یکی از نامه هایی که به پیکاسو نوشته بود میگه دنیا مثل دامی برا پرنده هاست که عوض پرنده خود شکارچی رو به دام میندازه.

خانم طلادوست گفت:
ـ پسرم به حرفا دگا هیچ گوش نکن، اون مرتکیه خیلی گیج و ویج بود، برو جاش یه خرده دیوان حافظ بخون.

بهرام رگ گردنش بیرون زد:
ـ شما اصلن هیچ کدومتون هنر واقعی رو درک نمی کنید، دگا پیغمبر نگاه به اندرونه، دگا خدای نقاشی کردن بدون استفاده از سبکه.

آقای طلادوست گفت:
ـ باشه اگه دگا اونقدر وارده الان بهش یه تلفن بکن بگو پاشه بیاد اینجا ببینم حرف حسابش چیه.

خانم طلادوست سرخ شد و گفت:
ـ طلادوست چرا حواست پرته؟ دگا مرده.

ـ ا؟ پس اون بی چشم و رو چرا مارو ختمش دعوت نکرد؟ یادت باشه عروسی بچه هاخونواده شو دعوت نکین.

ناگهان صدای پیانو اومد، وسط هیاهوی جر و بحث و حالتهای انقلابی بهرام که مامانش داشت لقمه دهنش میذاشت و او داشت با تلفن دستی اش هلف هلف حرف میزد نازناز شروع به پیانو زدن کرد، پیانو اونم چه پیانویی، با ظرافت و مهارت هر چه تمامتر ابتدا تکه هایی از باخ رو زد، سپس بهترین های موتزارت رو زد و بعد هم با سمفونی 9 بتهون تموم کرد. صدای زیبای پیانوش مانند آب خنکی بر آتش بحث مجلس ریخت و اونو فرو نشاند. استیو که دهانش از حیرت باز مانده بود نگاهی به من کرد و سپس با رضایت هر چه تمامتر به نازناز خیره شد. واضح بود که از میان تمام تظاهرها و فیلم اومدن ها و قر و فر اطرافیان، بالاخره شخصیت واقعی نازناز راهی پیدا کرده بود تا خودشو بروز بده. واضح بود که آهنگش بر شلوغ پلوغی ها چربیده بود و کاری که در جمع برا یه عروس و داماد احتمالی غیرممکنه و آن حرف زدنه رو انجام داده بود. آهنگش با استیو که علاقه زیادی به موسیقی کلاسیک داشت حرف میزد و استیو شیفته اون آهنگها شده بود. وقتی پیانو زدن نازناز تموم شد استیو بی اختیار شروع به کف زدن کرد و بلند بلند گفت:
ـ براوو.

اطرافیان که هیچ انتظار چنین عکس العملی رو نداشتند هم با خوشحالی هر چه تمامتر به کف زدن استیو ملحق شدند و به تحسین نازناز. نازناز با خجالت توام با شادی تشکر کرد و از پهلوی پیانو بلند شد. استیو که حالا دیگه نوع دیگری به نازناز نگاه می کرد از جا بلند شد و رفت کنار نازناز و گوشه اتاق شروع به حرف زدن با او کرد. آقای طلادوست گفت:
ـ بعله البته این هنر پیانو زدن و به طور کلی هنر موسیقی تو خون خونواده ماست، اصلن من خودم اگر نرفته بودم توی واردات دارچین، صد درصد پیانیست بزرگی میشدم.

خانوم طلادوست گفت:
ـ وا، طلادوست تو سوت هم بلد نیستی بزنی، چی میگی برا خودت؟ یه دفه اومدی دایره بزنی محکم زدی پاره شد.

ـ خوب چیه مگه؟ جیمی هندریکس هم گیتارشو آخر برنامش میزد زمین می شکوند.

ـ آره عزیز… آخر برنامه اش ـ نه اول برنامه هاش مثل تو.

بابای نازناز گفت:
ـ حالا زیاد جر و بحث نکنین بذارین این مرغان عشق کارشون رو بکنن.

نازناز خجالت کشید و رفت سر جاش نشست. استیو اومد پهلوی من نشست و گفت:
ـ خوب حالا چی؟

ـ حالا چی؟ حالا بشین تا شام بخوریم.

ـ نه منظورم اینه که حالا باید چیکار کرد؟

ـ یعنی تو از نازناز خوشت اومده؟

ـ آره بابا! نمیدونی چقدر باهوش و باهنره، من که عاشق پیانو زدنش شدم، اصلن تا حالا دختری که هم اینقدر خوشگل باشه، هم اینقدر هنرمند باشه، هم اینقدر مغزش خوب بکنه و اینقدرم خـوب حـرف بزنـه ندیده بـودم، من می خوام اونو بهتر بشناسم.

ـ باشه، مطمئنی عجله نمی کنی؟ دلت نمیخواد چن تا خواستگاری دیگه هم ببینی، چه جور دخترای دیگه ای هستن؟ آدم ماشینم که میخواد بخره بیشتر از یکی می بینه، نمی خوای بری رنگها و مدلای دیگه اشو هم ببینی.

ـ نه! من اصلن همین الان می خوام باهاش عروسی کنم.

ـ خوب آخه به این سادگیا نیست، اونم باید تو رو بشناسه که تو تصمیماتون عجله نکرده باشین. اینجا دیگه حرفی نمی زنی، بعد باید یه مهمونی دیگه باشه که غیرمستقیم رضایت خودتونو ابراز کنین، بعد از اون هم یه مهمونی دیگه هست که توش نامزدی رو اعلام می کنن، بعد یه مهمونی دیگه است که توش آش میدن و تاریخ عروسی رو به اطلاع هم می رسونن، بعد هم که دیگه میشه خود عروسی.

ـ اینا که همش شد مهمونی؟

ـ آره دیگه، یعنی در واقع اینا سلسله مراتب رسیدن تو به نازنازه. اولش بعله برون، بعدش شیرینی خورون، بعدش آش پزون، بعدش عقد کنون، بعدش عروسی برون، بعدش پاتختی کنون، بعدش مادرزن سلام، بعدش پاگشون، بعدش هم ختنه سورون.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید