طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۳۶

پ پ پ

خانوم طلادوست با سشوار وارد شد و شروع کرد فرش چینی خیس شده اشو با سشوار خشک کردن، آقای تورمی گفت:
ـ ما یه فرش کاشون داشتیم مال تبریز بود، یه بار پسر برادرم آقا مذی که فالوده خورده بود و زیادی دویده بود یهو حالش خراب شد، چشمتون روز بد نبینه، خلاصه کارشو رو فرش کاشون ما کرد، ما فرشو دادیم خشکشویی هنوز که هنوز فرشو به ما پس ندادن، این جریان مال سه سال پیشه.

استیو گفت:
ـ عیب نداره، حتمن همین روزا حاضر میشه.

آقای طلادوست به استیو گفت:
ـ یه گلابی بدم خدمتتون؟ گلابیش حرف نداره، هر کی خورده گفته مثل کمپوته.

استیو گفت:
ـ نخیر هنوز دارم رو این هلو کار می کنم.

آقای طلا دوست گفت:
ـ پس یه خرده انگور وردارید؟

پدر نازناز گفت:
ـ خوب غلامحسین خان شنیدم اونجا کمپانی تیرآهن دارین درسته؟

استیو گفت:
ـ بله؟ کمپانی تیرآهن؟

آقای تورمی گفت:
ـ خب بعله دیگه… اون هفته خونه قنبرخان شما به ما میگفتی تیرآهنو همینجا درست کیند من فکر کردم شما خودت حتمن کمپانی تیرآهن داری دیگه برا همین به همه مژده دادم که داماد تیرآهنیه.

ـ تیرآهنی؟

ـ بعله دیگه، آخه این روزا همه دامادا یا تو کار بساز و بفروش هستن یا تو کار ذوب آهن، اینه که یا برجی حساب می شن یا تیرآهنی.

آقای طلادوست گفت:
ـ بله قربون یادتون هست که می گفتیم مام داریم یه همچین کاری می کنیم، یه خونه خیلی قدیمی به درد نخور هست می خوایم به جاش یه آسمونخراش بسازیم از برج ایفل بالاتر.

البته اول باید از شر یه مشت آدم بی سر پا که ادعا می کنن این خونه چون مال یکی از شاهزاده های قاجار بوده تاریخی حساب میشه و باید موزه اش کرد خلاص بشیم، آقا ما کاری به این حرفا نداریم.

در اینجا پسر آقای طلادوست با یه قوطی اسپری وارد شد و شروع کرد روی گردن استیو اسپری کردن استیو سراسیمه شد و گفت:
ـ این دیگه چیه؟

آقای طلادوست گفت:
ـ این برا جلوگیری از سوزش سوختگیه، بارک الله پسرم.

خانوم طلادوست که هنوز داشت به فرشش نیگا می کرد گفت:
طلادوست اون اسپری شاید برا این قالی خوب باشه ها، می خوای بگو یه خرده ام اینجا اسپری کنه.

بابای نازناز گفت:
ـ خوب شما گفتید بعد از عروسی اینجا میخواید زندگی کنید یا تو کانادا؟

البته میدونم که میخواید تو کانادا زندگی کنید ولی گفتم اگه اینجا میخواید زندگی کنید یه خونه همینجا براتون قولنامه کنم چون شش ماه یه بار که می خواید بیایید اینجا جای خودتونو داشته باشید.

خانم طلادوست گفت:
ـ داداش حالا ایناش دیگه به خودشون دو تا مربوطه، اگه دلشون بخواد میتونن هر دفه اومدن بیان پیش خودمون اون اطاق مهمونو تازه دادم رنگش کردن مغز پسته ای شده خیلی خوب شده.

بابای نازناز گفت:
ـ خوب نه اونطوری باشه که اصلن جاشون خونه ما همیشه محفوظه قدمشون رو چشم، اصلن همین الان خونه رو دو دانگشو میکنم به اسمشون که خیالشون راحت باشه، ولی برا خودشون میگم چون تازه عروس و تازه داماد احتیاج به چار دیواری اختیاری دارن.
در اینجا پسر آقای طلادوست دوباره وارد شد و یه خرده خمیر ریش مالید به گردن استیو.

استیو گفت:
ـ این دیگه چیه؟

آقای طلادوست گفت:
ـ آخه خمیرریش برای سریع خوب شدن سوختگی خیلی تاثیر داره.

پسر آقای طلادوست گفت:
ـ بابا، غلامحسین خان بوی خمیر دندون میدن.

ـ آره پسرم آخه رو گردنشون خمیر دندون مالیدن.

ـ مگه میخوان گردنشونو مسواک کنن؟

ـ پسرم شما به این چیزا کارت نباشه، مشقاتو کردی؟

ـ بابا الان تابستونه من مدرسه نمیرم که مشق بنویسم.

ـ عیب نداره برو مشق سال دیگه تو بنویس این مجلس مال بزرگترهاست، بچه ها نباید اینجا باشن.

ـ بابا چقدر میخوان مهر کنن؟

همه سرخ شدن، سفید شدن، آقای تورمی که داشت تخمه می شکست یهو پرید گلوشو نزدیک بود خفه بشه، خانوم طلادوست نزدیک بود غش کنه، آقای طلادوست لبشو گاز گرفت و از اتاق رفت بیرون و پسرش رو هم با خودش برد.

استیو گفت:
ـ خوب این تصمیم خود نازناز خانومه، نازناز خانوم نظر شما راجع به مهریه چیه؟

نازناز گفت:
ـ هر چی بابام بگن.

بابای نازناز گفت:
ـ البته این که به ما ربطی نداره ولی فکر می کنم نازناز نظرش این باشه که 25 کیلو طلا بهترین جوریه که میشه اینو حلش کرد.

من گفتم:
ـ من یه جا میخوندم که تاکید بیش از اندازه روی مسائل مالی بهترین راه برای خراب کردن یک ازدواجه.

بابای نازناز گفت:
ـ عزیزم میخوای برو یه چایی دیگه برا غلامحسین خان بیار.

استیو که هنوز داشت گردنشو می مالید گفت:
ـ نه! نه! من چایی رو ترک کردم، دکتر گفته برام خوب نیست.

خانوم طلادوست گفت:
ـ شما اصلن نمی دونین این نازناز چن جور رقص بلده، هر کی دیده میگه باید میرفت بالرین می شد. چاچا بلده، ماکارینا بلده، بریک بلده، فلامینکو بلده، اصلن توی والس رقیب نداره، تانگوش هم که دیگه نگو و نپرس.

آقای طلادوست با یک تنسوپلاست وارد شد و اونو محکم چسبوند به گردن استیو.

بابای نازناز گفت:
ـ نازناز جون به یکی دو تا چیز آلرژی داره، مثلن به کار خونه آلرژی داره، به کمتر از 14 ساعت خوابیدن آلرژی داره، اینه که خودتون میدونید که باید چن تا کارگر برای کارای خونه باید باشن ولی کارگراش باید یه ساعت هایی بیان که نازناز جون بیدار باشه.

پدر نازناز دوباره گفت:
ـ حالا چن نفرو میخواید دعوت کنید.

استیو نگاهی به من کرد و گفت:
ـ البته بنده که زیاد کسی رو اینجا نمی شناسم فقط جوادو می خوام دعوت کنم.

خانوم طلادوست گفت:
ـ اشکال نداره، فامیلای نازنازجون بزرگه، جبران کمبود مهمونای طرف شما با ما.

استیو یواشکی به من گفت:
ـ حالا مگه من و نازناز گفتیم میخوایم با هم عروسی کنیم که اینا دارن حرف عروسی رو میزنن؟

گفتم:
ـ اونش مهم نیست، تو خواستگاری ها اولش یه طوری حرف می زنی که انگار این به برنامه خواستگاری و عروسی ربطی نداره، ولی آخرش یه طوری حرف میزنی انگار دو ساله که با هم نامزدید، از اینجا که اومدی بیرون میتونی همه چیزو حلاجی کنی.

خانوم طلادوست که هنوز به فرش خیره شده بود گفت:
ـ طلادوست فکر میکنی میشه این فرشو پس داد به جاش طلا و جواهر گرفت.

Loading Facebook Comments ...