مبل های لوئی چهاردهم

طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو– ۳۵

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

شب جمعه با غلامحسین راهی خونه خانوم و آقای طلادوست شدیم، تو راه غلامحسین از من پرسید:
ـ نازناز یعنی چی؟

گفتم:
ـ مگه نمی دونی ناز چه معنی میده؟

گفت:
ـ نازو میدونم اما ناز نازو نمیدونم.

گفتم:
ـ ژاژاگابور که یادته بهش چی می گفتند؟

ـ نه، از کجا بدونم.

ـ غلامحسین بچه نشو دیگه، بهش می گفتند ژاژا، حالا نازنازم مث اون می مونه، بعدشم، این چیزا کـه همش از طـرف خـود شماها اومده، می می و نانا و دی دی و ژاژا.

در خونه خانوم و آقای طلادوست، همین که فهمیدن ما رسیدیم، آقای طلادوستو خبر کردن.

ـ به به، چه عجب از اینطرفا، مشرف فرمودید، قدم رنجه فرمودید.

استیو اومد بند کفششو باز کنه آقای طلادوست زیر بازوشو گرفت:
ـ نه جون شما نمیشه، باید با کفش بیایید تو، این حرفا چیه؟ اختیار دارین خونه خودتونه.

در و دیوار اتاقا با تابلو نقاشی های طرح کلاسیک اروپایی و کاسه بشقاب های نقش ملکه ویکتوریا پوشیده شده بود. غلامحسین محو تماشای اونا شده بود که خانوم طلا دوست گفت:
ـ اونا رو ول کنین، بیایین اینارو نیگا کنین.

ما رو هدایت کردن به سمت سالن اصلی خونه که آقای طلادوست خطاب به استیو گفت:
ـ شما حتمن اینارو خوب می شناسید، این مبلی که می بینید مال خود لوئی چهارده بوده، عصرها تو کاخش روی این مبل می شسته، فرمونارو امضا می کرده، اون ساعت دیواری که می بینید برا پادشاه سوئیس ساخته شده بود.

خانوم طلادوست پرید تو حرف آقای طلادوست و گفت:
ـ طلادوست، طلادوست، اون گوشی تلفن رو بگو که مال لوئی سیزده بوده.

غلامحسین در گوش من گفت:
ـ مگه زمون لوئی سیزده تلفن بوده؟

این حرفش منم به فکر برد.

خانوم و آقای طلادوست به اصرار مارو روی مبلی که متعلق به لوئی چهارده بود، و زیر ساعت دیواری پادشاه سوئیس و کنار گوشی تلفن لوئی سیزده نشاندند.

استیو چشمش افتاد به فرش دستبافی که روی زمین پهن شده بود و مشغول تماشای اون شد که خانوم طلادوست متوجه شد و گفت:
ـ از چین اومده، دستبافِ دستبافهِ.

و بعد گفت:
ـ این آقای غلامحسین هم که انگار همین الان از چلوکبابی اومده، وا؟ چرا هیچی نمی خورین، این میوه ها رو برا خوردن گذاشتن برا تماشا که نیست!

اما میوه ها واقعا تماشایی بود. یک کاسه کریستال بزرگ تو گود که اگر دو نفر دستای همو میگرفتن بازم نمی تونستن دور اونو کامل کنند، پر از انواع میوه ها که نیم متر از لب کاسه بالا زده بود. استیو داشت به میوه ها نیگا می کرد که خانوم طلا دوست گفت:
ـ کریستالش چک چکه، خودم از ترکیه خریدم آوردم، اگه بدونید با چه زحمتی باور نمی کنین، لای یه قالیچه ابریشم تبریز پیچیدمش که نشکنه، حالا چرا نمی فرمایین گلو تازه کنین، اصلن بگم چایی بیارن.

و بعد فریاد کشید:
ـ نازناز جون، میشه خاله برای همه چایی بیاری؟

دور تا دور سالن رو مبلای لوئی چهاردهم همه نشسته بودن و تخمه مغز می کردن، پدر و مادر نازنازجون هر چن لحظه یه بار غلامحسینو از زیر نگاه خود می گذروندند. گوشه و کنار ستونا سایه های مشکوکی تکون می خورد، دخترا ـ پسرای فامیل طلادوست بودن که دزدکی به غلامحسین نیگا می کردن و در می رفتن.

غلامحسین کم کم دچار شرم و خجالت شده بود، سرشو انداخته بود پایین روش نمی شد بلند کنه، همین موقع یه دسته دیگه از فامیلای خانوم و آقای طلادوست اومدن تو سالن که دیگه دور اون جا نبود، چن نفر رفتن صندلی آوردن و داشتن می چپوندند لای مبلا که استیو یکهو از جا بلند شد.

آقای غلامحسین خان کجا؟

خانوم طلادوست بلند بلند گفت:
ـ حتمن میخوان برن دستشویی، غلامحسین جان اجازه بدین نشونتون بدم.

اما غلامحسین دستشویی نمی خواست بره اونور سالن جایی که صندلی های جدید رو گذاشته بودن فرش چینی دستباف جمع شده بود استیو می خواست اونو درست کنه که مبادا پای کسی به اون بگیره.

دوباره همه گرم تخمه شکستن و پسته خوردن و صحبت کردن شدن که ناگهان سکوت در سالن حکمفرما شد، حتمن چیزی شده.

من و استیو اول به هم و بعد به اطراف نیگا کردیم ولی زود علت و دریافتیم، نازناز با سینی چایی داشت وارد می شد.

بچه ها از پشـت ستونـا داشتـن یواشکی نیگا می کردن. خانوم طلادوست گفت:
ـ ماشاالاش باشه دخترم نازناز تو خونه پدر و مادرش دست به سیاه و سفید نزده.

در این موقع استیو یه بار دیگه از جاش جست زد و دوید به همون طرفی که نازناز داشت از لای صندلیا میومد، نزدیک نازناز که رسید نشست رو زمین تا لبه فرش چینی نازک رو که جمع شده بود درست کنه، اما مث اینکه کمی دیر شده بود پای نازناز به لبه فرش گرفت، خوشبختانه تونست خودشو کنترل کنه اما سینی چای تو دستش تکون خورد و یکی از استکانا برگشت ریخت روی گردن استیو از همه جا بی خبر، کمی از اونم ریخت رو فرش چینی دستباف.

خانوم طلادوست نتونست جلو فریادشو بگیره و گفت:
ـ اوا فرش نازنینم؟

استیو اومد با دست گردنشو که از شدت داغی چای داشت می سوخت لمس کنه که یکی از اونور داد کشید پماد بیارید، اون یکی گفت خمیر دندون بهتره، خانم طلادوست داد کشید وگفت حوله خیس، حوله خیس.

من زیر بازوی غلامحسینو گرفتم و آوردم رو مبل لوئی چهارده، نازناز که از شدت ناراحتی خودشو باخته بود زد زیر گریه و سینی چای رو داد به بغل دستی خودش و دوید به سمت آشپزخونه، یه نفر از اونطرف سالن بلند بلند گفت قضا بلا بود دور شد.

پدر نازناز گفت:
ـ حالا یه میوه برا آقای غلامحسین پوست بکنید حالش کمی جا بیاد.

دست کردم یه هلو بردارم که آقای طلادوست دستشو دراز کرد به سمت کاسه کریستال ساخت چک که از بزرگی مثل طغار بود و گفت این یکی رسیده تره، ولی تا هلو را از لایه میوه ها کشید بیرون همه میوه ها مثل یه خونه مقوایی به هم ریختن و غلت زدن به روی فرش چینی دستباف نازنین خانم طلادوست.

آقای طلادوست از ترس خانوم طلادوست گفت:
ـ خودم جمع می کنم.

خانوم طلادوست عجله کنان با حوله خیس اومد و ناراحت و گرفته همونجا نشست جایی که چایی رو فرش چینی دستباف ریخته بود و مث کسی که عزیزی از دست داده شروع کرد به مالیدن حوله روی فرش چینی دستباف نازنینش.

طفلک نازناز عقلش از همه بهتر کار می کرد او که متوجه اوضاع بود با یه سینی از آشپزخونه اومد بیرون و این بار با اعتماد به نفس رسید جلوی غلامحسین. تو سینی یه پماد ولی بود و یه خمیردندون، استیو در حالی که با یه دستش گردنشو گرفته بود با دست دیگر خمیر دندونو برداشت و نیگاهی از سر قدردانی به نازناز انداخت و گفت:
ـ مرسی.

حالا خانوم طلادوست داشت فرش نازنین دستباف چینی رو با حوله خیس می مالید، آقای طلادوست داشت میوه ها رو جمع می کرد، استیو داشت با خمیردندون گردنشو می مالید، همه داشتن تخمه می شکستن، و گپ می زدن، منم داشتم به سئوالات بغـل دستـی ام جـواب می دادم که از قضا آقـای تورمـی بـود کـه می پرسید:
ـ امروز قیمت سکه طلا تو بازار چقدر بود خبر دارین؟

Loading Facebook Comments ...