طنـز ایـرونـی: ماجراهای ایرونی شدن استیو– ۳۴

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

تو مهمونی قنبر خان صاحب خونه استیو، وقتی آقای تورمی و خانوم و آقای طلادوست و آقای زیرزمینی فهمیدند که استیو قصد ازدواج داره، معطل نکردن و اومدن نزدیک، نزدیک غلامحسین نشستن. خانم آقای طلادوست گفت:
ـ آقای غلامحسین، دوست دارید زن آینده تون چه جوری باشه؟



آگهی

غلامحسین گفت:
ـ میخوام ایرونی باشه دیگه، ایرونی، مث همون نقاشی های قشنگ، آشپزیش خوب باشه، آخه می دونین من عاشق غذاهای ایرونی ام، قورمه سبزی و شیرین پلو، یه کمی هم حافظ بدونه گاهی برای فال بگیره، ای، بگی نگی یه کمی هم موسیقی بدونه سازی چیزی بزنه، اگه هم ساز نزد ایرادی نداره گاهی برام نوارای خوب بذاره، مث نوار استاد بنان.

آقای طلادوست رو به من کرد و گفت:
ـ استاد بنان؟

منظورش کیه، حتمن می خواد بساز و بفروشی کنه، اوستا میخواد، بنا می خواد؟

خانوم طلادوست رو به شوهرش کرد و گفت:
ـ وا، طلادوست، آبروی مارو بردی که، استاد بنان همونه که هفته پیش خونه اکی جون خواهر نازنینم تو شمرون دیدیم دیگه.

گفتم:
ـ نه خانوم، استاد بنان سالهای سال پیش عمرشو داد به شما.

خانوم طلادوست گفت:
ـ وا، حالا فهمیدم، خوب آقای غلامحسین، دیگه چه مشخصاتی داشته باشه، اینا که گفتید فَت و فراونه، اصلن همه دخترایی که من می شناسم شیرین پلوشون حرف نداره، دیوان حافظ رو هم از بهرند، تو آشپزی و خیاطی و هنرهای روز لنگه ندارن، فقط موندم کدومشونو کاندید کنم، میشه یه خرده دیگه توضیح بدین تا من بهتر بفهمم، مثلن باباش چیکاره باشه؟ تاجر باشه، مدیر کل باشه، کارخونه دار باشه، بساز و بفروش باشه؟

غلامحسین گفت:
ـ کار پدر و مادرش برا من مهم نیست، من که نمیخوام با پدر و مادرش زندگی کنم، خودش برام مهمه.

ـ یعنی برا شما فرق نمیکنه که پدر زن آینده تون اهل تجارت و کارخونه دار باشه یا مثلن چه میدونم، نوک زبونمه ها، تو بگو طلادوست، مثلن، معلم بازنشسته آموزش و پرورشی باشه؟ خونه ش بالای پل سیدخندون باشه یا پایین پل؟ چن تا ماشین داشته باشه؟ اینا برا شما مهم نیست؟ برا اونا که خیلی مهمه، شما که شخصیت از سر و روتون می باره و همش خارج بودید فرق این چیزا رو نمی دونین؟

آقای تورمی پرید وسط حرف خانوم طلادوست و گفت:
ـ حالا شمـا از خودتـون بگیـن، انشاالله کجا می خواید خونه آینده تونو بخرید؟ از نیاورون پایین تر نباشه که اونوقت دعوامون میشه.

سئوال و جوابا ادامه پیدا کرد، استیو که از قبل سابقه این چیزا رو داشت، با خونسردی که جواب می داد، اما گاهی هم سخت به فکر فرو می رفت، از من کمک می خواست.

قنبرخان در گوش من گفت:
ـ این آقای تورمی یه برادرزاده داره که می خواد شوهر بده، خانوم طلادوست هم برا خواهرزاده اش دنبال یه خواستگار چاق و چله می گرده.

در گوشش گفتم:
ـ قنبرخان، موضوع این حرفا نیست، غلامحسین از اون آدما نیست که ندیده نشناخته به خاطر پول و جواهر پدر زن آینده اش با کسی ازدواج کنه، اون دنبال یه دختر ایرونی اهل دانش و هنره که راست راستی آداب و رسوم ایرونی رو بدونه و استیو رو خوشبخت کنه.

قنبرخان دوباره در گوش من گفت:
ـ می دونم، اما بد نیست بره خودش از نزدیک ببینه، حالا قرار نیست که حتمن خواستگاری کنه، اینکه چیزی نیست، یه ساعت میره یه چایی هم می خوره و برمی گرده.

اونور اتاق آقای طلادوست و خانوم طلادوست داشتند در گوش هم پچ پچ می کردن، آقای تورمـی هم با آقای زیرزمینی در گوشی حرف می زدن، نیگا کردم دیدم استیو خیلی آروم و تنها مونده داره بقیه رو نیگا می کنه، صدای پچ پچ اتاقو برداشته بود سپس قنبرخان اومد تو اتاق و به باباش خبر داد که شام حاضره، سر میز شام هم همه حرفا سر ازدواج غلامحسین بود.

خانوم طلادوست سئوال می کرد و جواب می گرفت، بالاخره از ما دعوت کرد که شب جمعه بعد به اتفاق بریم خونه خانوم و آقای طلادوست. خانوم طلادوست گفت که خانواده خواهرشور هم دعوت میکنه تا اونجا غلامحسین با خواهرزاده اش نازناز آشنا بشن، غلامحسین نمی دونست چی جواب بده، به من نیگا کرد. پیش خودم گفتم چی بگم؟ بالاخره اگه دختر ایرونی می خواد بگیره باید قدم جلو بزاره، بهش گفتم:
ـ یا شانس و یا اقبال.

آقای زیرزمینی زیر لب گفت:
ـ مبارک انشاءالله.

خانوم طلادوست دوید پشت تلفن به خواهرش زنگ بزنه، آقای طلادوست به زنش گفت:
ـ عزیزم چرا با موبایل خودمون زنگ نمی زنی، این لامصب رو برا همین موقا خریدم دیگه.

آقای تورمی گفت:
ـ آقای غلامحسین، حالا شماره تلفنتونو برا احتیاط به من بدید، من برادرم شاید تو کارخونه ش یه مدیر بخواد.

خانم طلادوست همونطور که داشت شماره رو می گرفت گفت:
ـ حالا چرا همه آروم نشستید؟

یه آهنگ شاد بزارین دیگه. و خودش شروع کردن به بشکن زدن.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید