قسمت چهارم: قول و قرار

طنز ایرونی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۴

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو بهش گوشزد کردم.
ادامه داستان:

****

قرار بود بیاد با هم به موزه بریم. چن دقیقه دیر رسید و شروع به معذرت خواهی کرد. دیدم موقعیت خوبیه برای یه درس جدید. پرسیدم چی شد دیر کردی؟
گفت:
ـ من به طور کلی آدم وقت شناسی نیستم و حواسم پرته. اصلا از خودم خیلی بدم می آد که نمیتونم سر وقت باشم و مردمو علاف می کنم.
ـ نه دیگه نمیتونی اینا رو همین طوری بگی وگرنه مردم فکر می کنن آدم بی ربطی هستی. ما ایرونیا دوس داریم داستانای آبدار بشنویم. اگه دیر می کنی باید دلیلای خوب بیاری. مثلن گربه همسایه افتاده بود تو استخر، من داشتم تنفس مصنوعی بهش میدادم، یا از خارج برام مهمون سرزده رسید مجبور شدم وایسم براش آبگوشت بپزم. اگه مثلن مشق شبت رو انجام ندادی نباید بیایی بگی من شاگرد بی عرضه ای هستم حوصله نداشتم مشق بنویسم و جاش نشستم فوتبال تماشا کردم، بلکه باید مثلن بگی زمین لرزه شده بود، زمین دهن باز کرد مداد تراشم افتاد توش نتونستم مشقمو بنویسم.

استیو قدری فکر کرد و گفت:
ـ آخـه اگـه همچیـن داستانایی بگم که مردم می فهمن. مگه میشه زلزله فقط تو خونه ما بیاد؟ بقیه هم زلزله رو احساس می کنن، پس اگه همچین چاخانی بگم که بد میشه.
ـ نه باباجون اتفاقا هر چقد داستانت عجیب تر و باور نکردنی تر باشه بهتره، چون مردم راحت تر می فهمن داری چاخان می کنی، میگن خوبه از خودمونه، آخه همونطور که تو امروز دیر می کنی مردم هم پس فردا دیر میکنن، باید یه چاخانی به تو بگن. وقتی میدونن تو خودت چاخانی اونا هم احساس راحتی می کنن و زیاد به خودشون فشار نمیارن، حالا بیا یه خرده تمرین کنیم. اون دلیلی که برا دیر کردن گفتی رو ور دار جاش یه داستان به درد بخور بگو تا منم احساس راحتی کنم و سرم یه خرده گرم بشه.



آگهی

غلامحسین قدری فکر کرد و گفت:
ـ آره داشتم میومدم، راه هم همچین بد نبود، داشتم با سرعت 195 میومدم یهو نیگا کردم دیدم یه فیل که از باغ وحش فرار کرده بود یه اتوبوس با حدود 400 تا بچه کودکستانی رو گروگان گرفته بود می گفت یا باید جامو تو باغ وحش عوض کنید و یه خونه چار اتاق خوابه با منظره جنگل بهم بدید یا من می دونم با این بچه ها. خلاصه من دیدم جون همه اون بچه ها در خطره، به خودم گفتم غلامحسین تو که آدم دل رحمی هستی بجنب که اگه دیر بجنبی آقا فیله کار دست خودش و بچه ها میده. خلاصه رفتم نزدیکتر و با بلندگو بوقی به آقا فیله گفتم به جای خونه چار خوابه یه قصر بهت می دم البته منظره جنگل نداره به جاش منظره دریا داره. فیله هم قبول کرد و با اتوبوس برگشت به باغ وحش اما تو باغ وحش دید اونو میبرن به همون قفس سابقش.

دیدم داستان غلامحسین همچین هم بد نیست حسابی آدمو سرگرم میکنه، گفتم غلامحسین بعدش چی شد؟ گفت آقا فیله تا دید بردنش به همون قفس سابقش برگشت به من نیگاهی کرد و با غضب گفت اسمت چیه؟ گفتم غلامحسین، آقا فیله گفت نگهبان سابقم هم اسمش غلامحسین بود، اونم می گفت مرد اِ و قولش، گفتم خوب درست می گفت، آقا فیله گفت دِ نه دیگه، نگهبان سابقم یه بارم به قولش عمل نکرد. به من قول می داد اگه نیم ساعت زودتر برم بخوابم و بزارم اون زودتر بره خونه فردا چهار تا نون بربری بیشتر بهم میده اما هیچوقت به قولش عمل نکرد. به من می گفت اگه صبح نیم ساعت دیرتر از خواب بیدار شم و غذا بخوام و بزارم اون سر صبح نیم ساعت دیرتر بیاد و به کارای شخصی اش برسه در عوض چهار کیلو موز بیشتر به من میده، اما هیچوقت به قولش عمل نمیکرد، تازه موزا رو همین جا پوست می کند و میذاشت تو دهن آقا خرسه که تو قفس بغلیه تا آقا خرسه به او یه ظرف عسل بده و پوست موزا رو هم همین جا تو قفس من مینداخت. یه بار چنون رو پوست موز لیز خوردم که پای راستم ترک خورد و 6 ماه بستری بودم. گفتم شش ماه بستری؟ یه ترک خوردگی جزیی که شش ماه طول نمی کشه؟ آقا فیله گفت چرا دیگه طول می کشه واسه این که نگهبان سابقم یه بار به موقع پانسمون پام رو عوض نمی کرد، برا همین خیلی طول کشید.

دیدم غلامحسین با داستان فیل و باغ وحش خیلی خوب می تونه برا دیر اومدن و سر وقت نیومدن خودش چاخان کنه، گفتم غلامحسین این درس رو هم خوب یاد گرفتی، حالا پاشو بریم موزه که بلیتشو گرفتم.
غلامحسین گفت بلیت موزه رو پس بده پولشو بگیر، بیا بریم باغ وحش که حالا آقا فیله منو می شناسه و بدون بلیت می تونیم از حیوونا دیدن کنیم.
دیدم غلامحسین چنان چاخان قشنگی گفته که دیگه خودش هم باورش شده، گفتم غلامحسین بزن بریم برا درس بعدی.

Loading Facebook Comments ...