قسمت سیزدهم: با دایی و زن دایی

طنز ایرونی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۱۳

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

روزی قرار شد دایی سیروس من و پسرش خشایار و زن دایی بیان که با من و استیو به یه گالری نقاشی بریم. از قبل به استیو سفارش کردم که یه وقت خرابکاری نکنه چون قرار بود با ماشین دایی سیروس به گالری بریم. به او گفتم:
ـ یادت باشه اگه زن داییم تعارف کرد جلو بشینی قبول نکنی چون بی احترامی میشه.
ـ مگه جلو عقب ماشین نشستن هم مث بالای مجلس یا پایین اون نشستنه؟
ـ بارک اله درست فهمیدی، از اونجا که زن دایی من سنش بالاتر ه تو باید احترام بذاری، هر چیز که بهتره رو به بزرگترات میدی.
ـ مگه تو ایرون بزرگتر و کوچکتر با هم فرقی دارن؟
ـ پس چی، ایرون برعکس اینجاست، اونجا هر چقدر سنت بالاتر میره مهمتر می شی.
ـ آخه برا چی؟
ـ چون قدیما آدما زیاد عمر نمیکردن برا همین اگه کسی میتونست دووم بیاره خیلی مهم بود و مردم براش به به و چهچه می کردن. اصلن سنت که خیلی پایین باشه بی ارزش هستی. اونجا بچه تا میاد حرف بزنه بهش می گن بچه که ابنقدر حرف نمیزنه، یا اگه بچه با حرف بزرگتر از خودش مخالفت کنه میگن آخه بزرگتری گفتن کوچکتری گفتن، خلاصه اگه آدم مسن تر از تو گفت رنگ واقعی آسمون قهوه ایه چارخونه ست، تو میگی بله شما درست میگید، حق با شماست. در ضمن خونواده دائی من یه خرده زیاد پز میدن اینه که مواظب باش زیاد جدی نگیری و بذاری حرفشونو بزنن.
ـ پز دیگه چیه؟
ـ آخ گفتی… پز یه رسم ما ایرونیاست که باهاش خودمونو از اونی که هستیم بزرگتر جلوه میدیم.

وقتی دایی سیروس و خونواده رسیدن بعد از سلام و احوالپرسی و معرفی، همونطور که به استیو گفته بودم زن دایی به استیو تعارف کرد جلو بشینه که استیو رد کرد. زن دایی باز تعارف کرد و گفت:
ـ چرا تعارف می کنید بنشینید جلو دیگه.
ـ آخه بزرگتری گفتن کوچکتری گفتن.
زن دایی من قدری خجالت کشید و گفت:
ـ ای بابا من که تقریبا همسن خودتون هستم.
نشستیم و راه افتادیم، زن دایی رو به عقب کرد و گفت:
ـ می بخشین که پشتم به شماست؟
استیو فکری کرد و گفت:
ـ شما هم می بخشین که من جلوم به شماست.
یه سقلمه به استیو زدم که ساکت شه، دایی من پرسید:
ـ خوب آقا غلامحسین شما چند وقته اینجایید؟
خشایار پسر دایی گفت:
ـ بابا غلامحسین آمریکاییه.
ـ اِ؟ پس چرا اسمش غلامحسینه؟
من گفتم:
ـ دایی غلامحسین اسمش استیوه، عاشق یه دختر ایرونی شده، اسمشو عوض کرده به غلامحسین.
ـ اِ؟ بارک اله.
زن دایی با تحسین به غلامحسین نیگا کرد و بعد به داییم گفت:
ـ پس تو چرا اسمتو برا من عوض نکردی؟
ـ دِ، چرا دیگه عوض کردم، قبل از تو اسمم بود سیروس بعد از تو اسمم شده سیروس خره.
ـ برو بابا تو هم که اصلن رومانتیک نیستی، من اون همه خواستگار داشتم، تو خیابون راه که میرفتم جوونا برام گل پرت می کردن، ماشینا تصادف می کردن.
ـ آخه تو خطرناک راه می رفتی تقصیر اون بیچاره ها نبود.
ـ واه واه … تو اصلن میدونی چند تا وزیر و وکیل و دکتر و مهندس اومدن خواستگاری من و من دست رد به سینه همشون زدم؟
ـ آخه عزیزم اون پالونی که تو می خواستی رو خری که با تو عروسی می کنه بذاری و روش سوار شی برا همشون بزرگ بود وگرنه تو مگه مرض داشتی دکتر و کارخونه دار و وزیر و وکیل و جیمزباند و کلارک گیبل و پسر پادشاهان اروپا همه رو بزاری کنار بیایی زن من بی کس و کار بشی؟
ـ نه دلبرم… جوون بودم، سرم بوی قورمه سبزی می داد، فکر می کردم عوض اینکه برم بنده پول و مال و منال و جاه و اسم و رسم بشم، زن یه آدم باسواد و با هنر بشم و اشتباها فکر کردم تو یه چنین آدمی هستی، اصلن خر من بودم.
اینجا خشایار صداش دراومد:
اِ… پس من در خانواده خران بودم، خبر نداشتم؟
ـ حرف نزن کره خر… بچه که اینقدر حرف نمیزنه.
ـ بابا حرفا رو که همش شما دارید میزنید، تا من میام حرف بزنم میگید بچه که اینقدر حرف نمیزنه.
داییم روشو به استیو کرد و گفت:
ـ آقا می بینی بچه های این دور و زمونه چقدر پررو شدن، من که جوون بودم اصلن یه کلام رو حرف بابام حرف نمی زدم، اصلن من چند سال حرف نـزدم زیـپ دهنمو کشیدم هر چی بابام می گفت من با سر تایید می کردم که آره راست می گه، حالا این کره خر هی رفته چیزبرگر خورده صداش کلفت شده رو حرف بزرگتر حرف میزنه.
خشایار گفت:
ـ بابا می دونی دیشب خواب چی دیدم؟ خواب دیدم ایران داره با برزیل مسابقه میده ولی بقیه تیم خواب مونده نرسیده فقط من و علی دایی داریم جلو برزیل بازی می کنیم. اونا یک هیچ جلواند، بعد من یه پاس میدم علی دایی با هد میزنه تو گل برزیل بعد من دریب میزنم هی به برزیل گل می زنم تا بالاخره بازی رو بردیم.
زن داییم گل از گلش شکفت:
ـ الهی من قربونت برم ماشاله پسرم اصلن آقای غلامحسین استیوخان، یه فوتبالی باز می کنه از خود پلـه بهتر، یه شوت هایی می زنه آدم حظ می کنه، بازیش حرف نداره، هیچ کس نمیتونه ازش توپو بگیره، اونقدر هم تند میدوه که از ماشینا جلو میزنه، مث قرقی…
در اینجا غلامحسین گفت:
ـ پس حتمن بزرگ که شد میخواد فوتبالیست بشه.
زن دایی برگشت و گفت:
ـ بله؟ چه حرفا، غلط می کنه، باید بره دکتر بشه، فوتبال که نشد کار و زندگی، میخوره زمین شلوارش سوراخ میشه زانوش زخم میشه.
خشایار گفت:
ـ نه مامان من می خوام فوتبالیست بشم، چون دیشت با علی دایی به برزیل گل زدم.
داییم گفت:
ـ ساکت باش بچه! بچه که اینقدر حرف نمیزنه، آره بابا اصلن من خودم جوون که بودم فوتبالم خیلی خوب بود، بهترین بازیکن آسیا بودم، یه بار شوت زدم، تیر دروازه خم شد. یه بارم شوتم خورد به دیوار، دیوار سوراخ شد، تیم رئال مسکو اومد خواست قرارداد باهام امضا کنه ولی بابام نذاشت گفت فوتبال که نشد کار و زندگی، می خوری زمین شلوارت سولاخ می شه.
خشایار گفت:
ـ بابا چرا دروغ میگی؟ تو که اصلن تو عمرت فوتبال بازی نکردی، هی به من می گی فوتبال ورزش لاتاست برو تنیس یاد بگیر.
اینجا زن داییم گفت:
ـ ساکت باش بچه! بچه که اینقدر حرف نمیزنه.
دایی سیروس گفت:
ـ اصلن تقصیر منه که فوتبالو به اینا یاد دادم حالا منم قبول ندارن.
ـ بابا من به این حرفا کاری ندارم، کسی که فکر می کنه رئال مال مسکو است فوتبال حالیش نیست.
ـ غلامحسین خان می بخشین ها… معمولن این خشایار ما بچه خوبیه ولی حالا چند وقته با بچه های ناباب دوست شده اونا خرابش کردن، حالا هی رو حرف باباش حرف می زنه.
ـ مامان من که با اونا نمی خواستم دوست بشم، شما و بابا هی گفتید اینا پسرای خوبی هستن، بابا و مامانشونو می شناسین، حالا تقصیر اوناست؟
داییم گفت:
ـ من سن تو بودم دوستام یکی از اون یکی بهتر بودن، یکیشون دکتر بود، یکیشون مخترع شد، یکیشون سنفونی ساخت، همشون سرشون به تنشون می ارزید.
ـ ا؟ بابا پس چرا اون هفته میگفتی همه دوستاتون گانگستر و دزد و نخاله از آب دراومدن؟
در اینجا با اشاره غلامحسین دایی سیروس متوجه شد که به گالری رسیدیم و بگو مگوی خانوادگی موقتا قطع شد.



آگهی
Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید