قسمت دوازدهم: سردار مفتخوران

طنز ایرونی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – 12

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

چن ساعت بعد از قرارمون به سوی خونه آقای تالبوس سردار مفتخواران حرکت کردیم، غلامحسین هنوز متوجه نبود با چگونه آدمی مواجه ایم و ناراحت ساعت رسیدن بود و تعداد کم کراوات هایی که زده بود.

ـ مطمئنی که یه کراوات بسه؟

ـ اصلن می دونی چیه، همون یه دونه هم زیاده، درش بیار.

ـ بی کراوات بریم؟ هم زود بریم هم بی کراوات؟

ـ آره، خیالت راحت باشه اون الان ناراحت تو و شیک بودنت نیست، بلکه دنبال اینه که بهمون زنگ بزنه و یه طوری گیرمون بیاره و یه بهونه بیاره که زیر بار پذیرایی نره، تو بهتره اینجور آدما رو بشناسی.

به خونه سردار مفت خوران آقای خورده پس نداده که رسیدیم دیدیم یه کامیون اون بغل پارک کرده، به غلامحسین گفتم:

ـ غلط نکنم این کامیون رو آقای خورده پس نداده کرایه کرده چون نتونسته ما رو پیدا کنه که مهمونی شو کنسل کنه و تصمیم گرفته اسباب کشی کنه از شهر بره به جایی دیگه.

غلامحسین با تعجب گفت:

ـ بابا من فکر نمیکنم آدما اینقدر افراطی باشن که برا یه چیز به این کوچیکی بخوان اسباب کشی کنن.

ـ ده نه دیگه گوش نمی کنی، این جور آدما تنها موقعی در زندگیشون اسباب کشی می کنن که خطر مهمون رسیدن براشون باشه. اصلن ایشون احتمالن هیچ تصمیم خارج اومدن نداشته و تنها دلیلی که پاش به خارج رسیده اینه که 20 سی سال پیش یه نفر تهدید کرده بره خونه ش مهمونی و اون زده و کشورو ترک کرده.

ماشینو پارک کردیم و نوک پا نوک پا خودمونو به خونه ش رسوندیم و خم شدیم و از زیر پنجره رد شدیم که ما رو نبینه و بعد در زدیم و موقعی که پرسید کیه، با صدای نازک که مث صدای بچه ها باشه جواب دادیم ماییم و بدین وسیله موفق شدیم آقای تالبوس رو گیر بیندازیم. درو باز کرد و مارو که دید رنگ صورتش مث گچ شد، زبونش به لکنت افتاد و با تته پته سلام و احوالپرسی کرد و ما به زور خودمونو وارد خونه کردیم.

ـ تالبوس جون این جعبه ها چیه، داشتی اسباب کشی می کردی؟

ـ آره آخه بعد از اینکه شما امروز زنگ زدید یادم افتاد که امشب اسباب کشی داریم، اصلن تلفن هم زدم و پیغام براتون گذاشتم که عذر بخوام.

ـ نه، خونه ما زنگ نزدی، چون اصلن ما دستگاه پیغام گیر نداریم، یعنی داشتیم ولی بخشیدیم به موسسات خیریه.

ـ آره همین فکرو کردم، برا همین یه چن تا ای میل هم براتون فرستادم که معذرت بخوام.

ـ خوب من حساب ای میل رو هم دادم موسسات خیریه، در واقع اگه نامه هم فرستاده باشی اونم حتمن اشتباهی رفته یه جایی دیگه، حالا مهم نیست ما که دیگه اینجاییم.

ـ میبخشین که خونه یه خرده بهم ریخته است.

خونه تالبوس شبیه زباله دونی پر از تل لباس و آشغال و روزنامه بود.

ـ نه بابا اینجا کجاش به هم ریخته است؟ اصلن خیلی قشنگ و جمع و جوره.

در اینجا یه خانومی با عجله از اتاق خواب بیرون اومد و با دستپاچگی در حالی که با دستش موای ژولیده شو دُرس می کرد به تالبوس گفت:

ـ جیسون بعدا میبینمت.

و زد به چاک و رفت. به تالبوس گفتم:

ـ اِ؟ مبارک باشه کی اسمتو عوض کردی به جیسون؟

ـ شوخی می کرد.

ـ این همون خانمی نبود که چن بار تا حالا باهاش بهم زدی؟

ـ هان؟ کی؟ من؟

ـ آره دیگه، مگه اینجا غیر از تو جیسون دیگه ای هم هست؟

ـ نه بابا ما که فقط با هم دوستیم.

ـ حالا مهم نیست، امیدوارم شام مام درست نکرده باشی چون اصلن ما گشنمون نیست، اصلن می دونی چیه هر چی برا خودت درست می کنی ما یه خرده از همون می خوریم، مگه نه غلامحسین؟

تالبوس با نگرانی به اطرافش نیگا کرد، شام؟ آهان من شام رو به کیترینگ سفارش داده بودم، ولی خانومی که قرار بود غذا رو بیاره امروز حامله شده در آخرین لحظه زنگ زد و کنسل کرد.

ـ خوب عیب نداره یه پیتزا سفارش میدیم.

آقای تالبوس ساعتشو نیگا کرد و رفت سراغ کشوهای آشپزخونه ش و شروع کرد دنبال کپن پیتزا گشتن.

ـ تالبوس جون توی این خونه دستشویی هم هست؟

ـ هان؟ دستشویی؟ آره یه دونه هست، ولی سولاخش گرفته.

ـ پس اگه تو حیاطت درخت مرخت چیزی هست من یه سر میرم توی حیاطت یه چرخی بزنم تا شما پیتزا رو سفارش بدی.

از خونه اومدم بیرون و رفتم خونه همسایه که ببینم میشه از دستشویی شون استفاده کرد یا نه. خانوم خوشگلی درو باز کرد و با خوشرویی گذاشت از دستشویی ش استفاده کنم. وقتی از دستشویی دراومدم خانوم پرسید که دوست جیسون هستم و بعد گفت که از جیسون خواهش کنم اون لوازمی رو که از او قرض کرده، پس بیاره و در ضمن اگه کارش با ماشین تموم شده ماشینو هم پس بده، و در ضمن لطفن اگه با دوست دخترش دعواش میشه اونقدر بلند داد و بیداد نکنه و همسایه ها رو از خواب بیدار نکنه، با خجالت به خونه تالبوس برگشتم و پیغوم اون خانوم رو دادم. تالبوس قیافه ش در هم رفت و گفت:

ـ نه بابا اصلن باور نکن دروغ میگه، اصلن اونه که از من لوازم قرض کرده پس نداده و هی با دوست پسرش دعوا می کنه و داد میزنه.

ـ پیتزا خبری نشد؟

ـ چرا چهار پنج تا پیتزا سفارش دادم، تا پنج دقیقه دیگه میرسه.

تالبوس قدری در گنجه های آشپزخونه گشت و بعد با یه بسته آدامس برگشت و آدامس تعارف کرد. روی آدامسو نیگا کردم دیدم تاریخ ساختش مال 1977 است.

غلامحسین آدامسشو خورد و گفت:

ـ این یه مزه ای میده.

تالبوس جواب داد:

ـ آخه آدامسای اروپایی یه خرده از مال آمریکا خوشمزه تره.

گفتم:

ـ این آدامس روش نوشته مال 1977 است احتمالن بوش مال اونه.

تالبوس سرشو تکون داد و گفت:

ـ نه بابا دروغ نوشته، همین امروز صبح خریدمش.

ساعتی گذشت و از پیتزا خبری نشد، به تالبوس گفتم:

ـ شاید پیتزا رو تحویل همسایه تون دادن چطوره من برم اونجا یه سری ازش بپرسم.

تالبوس گفت:

ـ بذار یه بار دیگه تلفن کنم ببینم چی شده؟

رفت در اتاقش و پای تلفن مشغول صحبت شد و نیم ساعت بعد برگشت و گفت:

ـ متاسفانه راننده اونا موقع آوردن پیتزای ما تصادف کرده مرده.

ـ جدی؟ عجب، خیلی باعث تاسفه، خوب دیگه ما بهتره کم کم رفع زحمت کنیم خیلی از زحماتتون و از پذیرایی متشکریم.

ـ ببخشید اگه بد گذشت.

ـ نه بابا خیلی هم خوش گذشت، پذیرایی تون هم که حرف نداشت، خیلی ممنون از آدامستون، خیلی خوشمزه بود، توت فرنگی بود نه؟

ـ نمیدونم چی بود، اسمش پاک شده بود.

ـ آره دیگه من که نمیدونستم سال 1977 چنین آدامسای خوشمزه ای درست می کردن، اصلن من فکر می کردم آدامس بادکنکی تا سال 1990 هنوز اختراع نشده بود، بهر حال تو همه چیز سنگ حموم گذاشته بودی.

ـ قابل شما رو نداره.

خداحافظی کردیم و رفتیم، توی ماشین به غلامسین گفتم:

ـ حقیقش فکر نمی کردم از ما اینقدر خوب پذیرایی کنه، اصلن یه خرده از خودم خجالت کشیدم که فکر می کردم قرار نیست بهمون شام بده.

ـ مگه شام داد؟ شام چی بود؟

ـ آدامس بادکنکی ساخت 1977.

Loading Facebook Comments ...