قسمت یازدهم: همیشه شعبون، یه دفه هم رمضون

طنز ایرونی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۱۱

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

بعداز برنامه درس سنگین رانندگی می دونستم استیو به یه برنامه تفریحی خوب نیاز داره. این بود که بهش تلفن زدم گفتم:

ـ چطوره امشب خودمونو شام خونه یکی از دوستا بندازیم چون شام نداریم.



آگهی

ـ نمیتونیم همینطوری بگیم شام میآییم اونجا؟

ـ ده نه دیگه چون اونوقت یه دونه شام بدهکار میشی. اگه یه طوری بتونی بهشون کلک بزنی و مجبورشون کنی خودشون شام دعوتت کنن اونوقت بدهی حساب نمیشه. البته این کارا همیشه امکان پذیر نیست چون بعضیا از این زبل تر هستن و میخورن و هیچوقت پس نمیدن. حالا الان زنگ میزنم به یکی از دوستان ایرونی و خودمونو شام یه طوری میاندازم اونجا. البته این دوست بخصوص خیلی زرنگه و به این سادگیا تن به مهمونی دادن نخواهد داد و حتی اگه بده تن به شام دادن نخواهد داد. با چنین شخصی باید نهایت دیپلماسی رو به خرج بدی و هر کلکی بلدی بزنی.

ـ آخه این چیزا که میگی با شناختی که از ایرونیا دارم مغایرت داره.

ـ خوب آره دیگه. اصلن این شخص فقط پاسپورتش ایرونیه، هیج چیز دیگه ش ایرونی نیست، اصلن باید کارت سبز ایرونی شو ازش بگیرن.

ـ پس چرا باهاش دوست موندی؟

ـ آخه آرزو به دلم مونده یه بار منو دعوت کنه بعد ولش کنم. اما ده ساله به این خیال موندم، سال اول به 5 تا مهمونی من اومدن اما مهمونی ندادن، دیدم اگه دوستیمو باهاش قطع کنم سرم خیلی کلاه رفته، گفتم یه سال دیگه صبر می کنم اگه مهمونی نداد بعد دیگه ولش می کنم، خلاصه سال یه سال این داستان ادامه داشته، و هر دفه یه بهونه آورده که چرا مهمونی نمیده. حالا الان بهش تلفن می کنیم و روش کار میکنیم، اسمش هست تالبوس یونانوس.

ـ این که اسمش ایرونی نیست، فکر کنم یونانیه.

ـ خوب آره دیگه، ایرونیای خیلی زرنگ به دو دسته تقسیم میشن، یه دسته اونایی که موقعی که هوا پس شد یونانی میشن و دسته دیگه اونایی که ایتالیایی میشن.

استیو یه گوشی رو ورداشت و من گوشی دیگه رو و شماره دوستمو گرفتیم.

ـ الو؟ تالبوس جان؟ زنگ زدم حالتو بپرسم.

ـ اِ خوب شد زنگ زدی، منم دلم برات خیلی تنگ شده، میخواستم زنگ بزنم که همدیگه رو ببینیم.

(در اینجا یواشکی به استیو گفتم این حرف یعنی اینکه تو مهمونی بده من بیام.)

ـ آره خیلی وقت بود ندیده بودیمت.

تالبوس گفت: آره می دونم، کی بیام اونجا که ترو ببینم. کس دیگه ای هم هست؟

ـ آخه این همه سال تو زحمت کشیدی اومدی من هم یه خرده از تو خجالت می کشم میخوام بیام بازدیداتو پس بدم تالبوس جان، برا همین با خودم فکر کردم این یکشنبه یه سر با دوستم غلامحسین بیاییم دیدنت.

ـ آخه زحمت میشه که؟

ـ نه بابا چه زحمتی؟ شما این همه زحمت کشیدی اومدی حالا یه بارم ما بیاییم، ولی خواهش می کنم شام، مام درست نکنی ها؟

ـ شام؟ خوب چیزه آخه البته من که خوشحال میشم شما بیایین ولی یکشنبه چیزه دارم میرم سن خوزه چون که چیزه باید بدم پاشنه کش کفشمو میزون کنـن چـون اخیرا رو کفشام دیگه کار نمی کنه، اون کفش سیاهمو دیدی که؟

ـ همونکه دو سه سال پیش پوشیده بودی که شام اومدی خونه ما دوستاتم آوردی غذا کم اومد؟

ـ نه اون دفعه، یه دفعه دیگه، اون دفعه که با اون دوست دخترم اومدیم که اسمش نیکول بود.

ـ همونکه زگیل داشت؟ راستی اون چی شد؟

ـ هیچی از شوهرش حامله شد. اینه که اگه اجازه بدین باشه یه دفعه دیگه که خوب وقت باشه درست حسابی ازتون پذیرایی کنیم.

ـ باشه اشکالی نداره پس باشه شنبه شبش که قبل از سفر سن خوزه تون باشه، ولی تو روخدا شام، مام درست نکنی ها…

ـ آخه چیزه شرمندم ولی شنبه اش قراره جایی باشم، البته می خواستم خودم از قبل زنگ بزنم کنسل کنم که شما رو دعوت کنم ولی چون از چن سال قبل بهشون قول داده بودم دیگه نشد.

ـ پس باشه همین جمعه شب میاییم ولی توروخدا شام، مام درست نکنی ها، یه پیتزایی چیزی سفارش می دیم که سر و ته قضیه هم بیاد، البته اونم برا من نیست، دوستم غلامحسین رژیم غذایی عجیب غریبی داره، دکتر گفته هر شب باید شام بخوره وگرنه من که خودم اصلن اهل شام نیستم.

ـ نه اونطوری که اصلن نمیشه، من می خواستم یه مهمونی مفصل بدم و خوب پذیرایی کنم که جبران زحمات این همه سال که تو خونه شما به ما خوش گذشته بشه، اینه که اجازه بدین سر فرصت خودم زنگ میزنم دعوت می کنم.

ـ نه بابا شما میدونم میخوای خیلی مفصلش کنی و منم اصلن نمی خوام شما اینطوری تو زحمت بیفتی، اصلن می دونی چیه ماها همین امشب میایم اونجا، در ضمن شام مام هم درست نکنی هـا من خـودم سـر رام یـه فروشگـاه ایرونی می شناسم که فوتیناهای خیلی مرغوبی داره چند تا از همونا میگیریم می آییم که دلمون خیلی برات تنگ شده، نمی تونیم صبر کنیم تا سر فرصت چون یه هو دیدی ده سال دیگه هم گذشت و ما هنوز بازدید تو رو پس ندادیم.

به اینجا که رسید تالبوس از رو رفت و با اکراه توفیق اجباری رو قبول کرد، خداحافظی کردیم و گوشی رو گذاشتیم، استیو حیرون مونده بود، گفت:

ـ این چه جور ایرونیه؟

ـ پسرجون نپرس اون چه جور ایرونیه، بپرس اون چه جور ناایرونیه، در ضمن امروز هر کسی تلفن زد گوشی رو ور نمیداری و دستگاه جواب تلفن رو هم خاموش می کنی چون قراره تالبوس زنگ بزنه که براش از ایرون مهمون رسیده و امشب باید بره فرودگاه یا اینکه همسایه شون سکته مغزی کرده و باید اونو برسونه بیمارستان و خلاصه عذر امشب رو بخواد، اینه که ما هیچ راه دسترسی به ایشون نمیدیم تا نتونه از مهمونی امشب جا خالی کنه.

ـ امشب هم قراره سه چهار ساعت دیر بریم؟

ـ نه دیگه امشب باید اصلن یه ساعت هم زودتر برسیم که منصفونه جوابشو بدیم، بدو برو حاضر شو، گل مل هم نمیخواد بگیری، یه دونه هم بیشتر کروات لازم نیست بزنی.

Loading Facebook Comments ...