قسمت دهم: چگونگی میز شام

طنز ایرونی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۱۰

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

در حالی که غلامحسین سخت در افکار پذیرایی قبل از غذا گیج شده بود شروع به تعریف تشریفات غذا کردم.
ـ میز غذا رو که چیدی چند شیپورزن استخدام می کنی که شیپور حاضر بودن شامو بزنن و بعد به مهمونا تعارف میکنی که سر میز غذا برن. البته مهمونا اول توجهی نشون نمیدن که مثلن گشنه شون نیست ولی خیالت راحت باشه که از فکر اینکه قراره چه چیزایی سر میز غذا کشف کنن دل تو دلشون نیست. بعد هی اصرار میکنی که خیلی ناراحتی که غذا مقدارش کمه و قابل اونا رو نداره، هر چقدر اونا میگن چرا اینقدر زحمت کشیدی، همه چیزو انکار می کنی میگی همش از دیشب مونده و خودت اصلن هیچ کاری نکرده ای، اصلن بگو غذا خودش رو میز سبز شده و تو نمی دونی از کجا اومده چون باید از لحاظ روانی به مهمونات تسلای خاطر بدی که زحمت محمت در کار نبوده چون اگه بفهمن یه ماه تموم شبونه روز روی ساخت و پرداخت غذا کار کردی ممکنه اشتهاشون کور شه، خلاصه غذا که شروع شد تو وظیفه ات اینه که نشون بدی چه خدمتکار خوبی هستی، تند تند جمع کن و تند تند غذا بیار، اصلن بد نیست هفت هشت قلم غذا رو اون پشت مشتا قایم کنی که وسط شام بیاری و مث آس تو بازی پوکر بکوبی رو میز. مهمونای ایرونی عاشق چنین افه هایی هستن. بعدم خوب نیگا کن بشقاب هر کسی ده درصد خالی شد زود چند کفگیر دیگه غذا بچپون تو بشقابشون.

ـ آخه اگه از اون غذا خوشش نیاد چی؟ نمیشه که به زور بهش غذا داد!
ـ پسرجون مهمونی ایرونی یه موضوع خیلی جدی است، خوشش نمیاد موشش نمیاد نداریم، این خیلی بهتره که غذایی که دوست نداره بخوره و بعد بالا بیاره تا اینکه بعدها پشت سرت حرف بزنه و بگن غلامحسین تو مهمونیش به ما غذا نداد و بقشابمون خالی بود.
ـ خوب حالا از کجا بفهمم دیگه نباید بهشون غذا بدم؟
ـ چیـزی کـه ممکنه اینه که هر چقدر التماس می کنن که دیگه سیر شدن، اصلن باور نکن، بعضیا خیلی دروغگو هستن، هی براشون غذا بکش و بهشون بگو آدم سالم بعد از اینکه سیر شد چهل لقمه غذا می خوره.
ـ آخه این که خیلی دروغه، من که قبل از غذا گفتم یه لقمه غذا هست بفرمایید بخورید، حالا چطوری بگم چهل لقمه دیگه بخورن؟ نمیشه قبل از غذا راستشو بگم و بگم که چهل لقمه غذا هست بفرمایید با هم بخوریم؟

ـ راستشو به کی بگی؟ به اون دروغگوایی که هی میگن میریم؛ میریم؟ نه آقاجون ما این حرفا حالیمون نیست، تازه، بعد از شام هم همین بساطو سر دسر در بیار و بعد با چایی بمبارونشون کن، اگه هم کسی خواست کمک کنه ظرفا رو جمع کنه اجازه بهشون نده و اگه مجبور شدی بهشون دستبند بزن و به روی صندلی خودش بفرستش بشینه، دلیلش اینه که اگه اونا در قسمتی از این مهمونی کمک کنن انگار مهمونی صددرصد کار تو نبوده، و همه کردیتو ازت پس می گیرن، ما رسمون اینه که با مهمونا یه طوری رفتار کنیم انگار اون چن دقیقه ای که تو خونه ما هستن یه مرخصی در بهشت گرفتن. خلاصه بعد شام اگه کسی خواست کمک کنه نمیذاری، چون این کلکشونه که مهمونی انگار صددرصد کار تو نبوده چون ظرفشو اونا شستن. یه وقت نذاری سرتو کلاه بذارن و در جمع کردن ظرفا کمکت کنند. بعد میری سراغ دسر، بهتره از حداقل سه قاره جهان در دسر تو نمایندگی داشته باشن، از اروپا بهتره دسرهای فرانسوی، ایتالیایی، یونانی، سوئدی و دانمارکی داشته باشی، چون ممکنه اگه اونا نباشه مردم بعدن بگن خیلی بهشون بد گذشته، چن بار که چایی آوردی و دیگه چیزی نمونده باشه که مهمونا بخورن، اون وقت ممکنه بخوان بلند شن برن، بهشون بگو ای بابا تازه اول شبه، شما که تازه اومدین کجا به این زودی و همینطوری چن ساعت دیگه نگهشون دار. در ضمن اگه طول مدت مهمونی کسی از چیزای خونه ت تعریف کرد بلافاصله اونو برمیداری کاغذ کادو می پیچی به زور می دی بهش میگی پیشکش، موقع رفتن هم که شد نمیذاری برن.

ـ یعنی چی نمیذاری برن؟
ـ یعنی اینکه میگی حالا امشبو بد بگذرونید و اصرار کن بمونن، اگه دیدی به حرفت نرفتن میری کفششونو قایم می کنی، اگه دیدی باز خواستن پا برهنه برن سوئیچ ماشینشونو قاپ میزنی و قایم میکنی، اگه باز خواستن برن به کمپانی تووینگ زنگ می زنی میگی بیان ماشیناشونو ببرن. خلاصه اینجا که رسید دیگه اونا می دونن که از پس تو برنمیان و بهتره قبل از اینکه زنجیرشون کنی بمونن، نتیجه چنین پذیرایی شاهانه اینه که از حالا تا صد سال آینده افسانه های بیشمار در مورد اسطوره ای به اسم غلامحسین می گن که یکی از دیگری رویایی تر و شیرین تره،. از تو مجسمه های بزرگ خواهند ساخت و در تموم میدونای ایرون خواهند گذاشت و خانواده ها اسم بچه هاشونو غلامحسین میزبان خواهند گذاشت.

در اینجا صورت غلامحسین مانند گل شکفت، در رویاهای قهرمان میزبانی غرق شده بود و منم هوس کردم بزودی خونه کسی مهمون شم، چون خیلی وقت بود شب جایی نمونده بودم.

Loading Facebook Comments ...