قسمت نوزدهم: پیتزای انگور

طنز ایرونی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۱۹

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

داشتم با استیو حرف می زدم که زنگ در زده شد. درو باز کردم، همسایه بغلی بود، آقای فضلی که مرد کهنسالی بود، سرشو از لای در تو کرد و اینور و اونور رو چک کرد.



آگهی

ـ بفرمایین تو آقای افضلی.

ـ کسی اینجاست؟

ـ بعله، من اینجام.

ـ شمارو که دیدم، گفتم شاید کس دیگه ای هم اینجاست.

ـ بعله آقای فضلی دوستم استیو هم اینجاست.

ـ گفتم شاید چن تا دختر خانم جوون تو اتاق خوابتون قایم شدن.

ـ نخیر آقای فضلی ولی اگه بخواهید میشه زنگ زد چند تا سفارش داد.

ـ چیکار دارین میکنین؟

ـ آقای فضلی دارم با دوستم حرف می زنم، تشریف بیارین تو.

ـ شما میتونی منو تا مغازه ببری خرید کنم؟ پسرم آقا تقی قراره بیاد منو ببره که هنوز نیومده و منم گشنمه.

ـ باشه آقای فضلی ولی من میگم شما همینجا شام با ما باشین، یه پیتزا سفارش دادیم، بعد از شام میریم براتون خرید می کنیم.

ـ آخه اینطوری که نمیشه، من اگه میدونستم اول میـرفتم مغـازه یـه شیرینـی ای، گلـی، چیزی می گرفتم.

برگشتم تو اتاق و با استیو حرفمو ادامه دادم:

ـ اون آقای فضلیه، یکی از شاهزاده های سابقه، خیلی آدم خوبیه، فقط تا دلت بخواد نصیحت های واضح تر از روز میکنه، مثلن بهت میگه هیچوقت نرو وسط خیابون دراز بکش چون ممکنه ماشین بیاد از روت رد بشه، یا بهت میگه اگه استخر رفتی شنا کنی یادت باشه که بعضی وقتا سرتو از آب بیاری بیرون نفس بکشی چون ممکنه خفه بشی.

ـ همش از این نصیحت ها میکنه؟

ـ آره دیگه آخه ایرونیا از چل سال که سنشون بالاتر رفت میرن تو فاز نصیحت، بیا، خیالت راحت باشه، بعضی وقتا هم نصیحت های بدرد بخور میکنه.

ـ کس و کار نداره؟

ـ چرا چند تا دختر و پسر داره که باید بیان بهش سر بزنن ولی خوب یه خرده نامرد شدن نمیان به باباشون سر بزنن.

ـ چن تا کراوات بزنم؟

ـ هیچی، چشمش ضعیفه نمی بینه، بدو بیا که الانه که پیتزا برسه.

رفتیم پیش آقای فضلی، آقای فضلی با استیو دست داد و من گفتم:

ـ خوب آقای فضلی شما دیگه چطورید؟

ـ چی؟ یه کمی بلندتر، من گوشم تازگیا سنگین شده، اصلن از امروز یه مقدار هم سنگین تر شده، مث این میمونه که توش پنبه گذاشته باشن.

نگاهی کردم و داد زدم:

ـ آقای فضلی توی گوشتون پنبه است.

ـ امروز شنبه است؟

ـ نه، گفتم توی گوشتون پنبه است.

ـ ا، یادم رفته در بیارم.

آقای فضلی پنبه رو از گوشش درآورد و انداخت دور.

ـ من گفتم این پنبه کو… نگو گذاشته بودم تو گوشم که بتونم بخوابم، آخه شبا صدای ماشین که میاد خوابم نمیبره.

ـ پس شما گوشتون اونقدر ها هم سنگین نیست.

ـ ا… چرا داد می زنی؟ مگه من کَرَم؟

به آقای فضلی میوه تعارف کردم:

ـ آقای فضلی انگور بفرمایید.

ـ انگورش عسگریه؟

ـ نه آقای فضلی، اینجا انگور عسگری نیست.

ـ شستیش؟

ـ نه آقای فضلی، همینطوری از درخت صاف آوردم اینجا.

ـ چقدر زیاد انگور گرفتی، مگه انگور دوست داری؟

ـ نه آقای فضلی، از بس از انگور بدم میاد زیاد گرفتم.

ـ آهان خوب، خوب کاری کردی، خربزه ندارید شما؟

ـ خربزه؟ نه اونم تازه تموم شده، ببخشید.

ـ پس پاشو یه خرده نمک بیار بزنم روی این انگورا.

ـ انگور با نمک؟!

ـ آره دیگه مگه تو بی نمک می خوری؟ یادمه چل سال پیش رفته بودیم باغ سرتیپ لشکریان اطراف مرانجون یه انگورایی داده بود هر کدوم قدر یه آناناس، اونقدر شیرین بود،، یه دونه رو که می خوردی مث این بود که یه کیسه شکر خوردی. خلاصه جات خالی ولی اونجا نمک نداشتن که من با انگورش بخورم، یه خرده خوردم دور از جون شما دلم درد گرفت، تب کردم هفت ماه افتادم، برای همین انگور رو باید با نمک خورد.

ـ آقای فضلی شاید انگورش آلوده بود مسموم شدید، آخه من شنیدم اونجا کود انسانی میدن به میوه ها.

ـ خوب آره، اگه کودش حیوونی باشه که خوب نمیشه، بیخود نیست که اینجا انگوراش اصلن مسئله داره، بدمزه ست، یا کودش انسانی نیست یا اگه کودش انسانیه، انسانهاش لات و لوت بودند، معلوم نیست کودشان چه آشغالی باشه، اصلن کود انسانی خوب از قیافه ش معلومه، از بوش معلومه.

ـ آقای فضلی ببخشین، بیایید راجع به یه چیز دیگه حرف بزنیم، راستی حال پسرتون چطوره؟

ـ کدومشونو میگی؟ اون یابورو میگی که قرار بود بیاد منو ببره خرید سه روزه هی میگه میام اما هنوز نیومده. یا اون الاغی که هنوز تو دهه هفتاد گیر کرده هر شب شلوار پاچه گشاد می پوشه میره دیسکو، همه ش هم ادعا می کنه داره میره دانشگاه معلوم نیس چی بشه آخرش، آخه مگه دانشگاه اینجا چن ساله؟ خلاصه کدومو میگی؟

ـ ببخشید کدومشون یابو بود کدومشون الاغ؟

ـ تقی اون یابوست و متولی هم که الاغه.

ـ خوب بیایید از اول شروع کنیم، آقا تقی حالش چطوره؟

ـ من چه می دونم، چن ساله که فقط با تلفن حرف زدیم، اصلن ندیدمش، همش میگه امروز میام، فردا میام، من اصلن فکر می کنم این توی زندونه، نمیتونه در بیاد منو ببینه، شاید هم تقصیر زنشه که بهش اجازه آب خوردن نمیده، از من که خوشش نمیاد، نمیزاره اون بیاد منو ببینه، خلاصه قرار بود امروز بیاد منو ببره خرید که نیومد.

ـ آقای فضلی شاید سرش شلوغه، مطمئنم همین روزا میاد پیشتون.

ـ نه پسرم روزگار خیلی بد شده، مردم اینجا اینطوری شدن، توی ایرون بچه ها به پدر و مادرشون می رسیدند، اینجا همه سرشون شلوغه، خودشونم حالیشون نیست چطوری شب میشه، هی میدون اینور و اونور از خانواده میزنن، آخرش که چی؟
ـ بله شما درست می فرمایید.

ـ پس این پیتزا چی شد؟

ـ میرسه آقای فضلی، تازه سفارش دادیم.

ـ روش چی اوردر دادید؟ امیدوارم هندونه اوردر نداده باشید چون برا مزاجم خوب نیست، اون دفعه رفته بودم خونه سرلشکریان پیتزاشون هندونه داشت، مزاجم کاملا بهم خورد، چند ماه افتاده بودم.

خوشبختانه قبل اینکه آقای فضلی بحث کود حیوانی و کود انسانی رو دوباره پیش بکشه، زنگ در به صدا دراومد و پیتزا رو آوردن. استیو که هاج و واج مونده بود زود دوید نمکدونو داد دست آقای فضلی که داشت حبه های انگورو می ذاشت رو پیتزا.

Loading Facebook Comments ...