قسمت هیجدهم: به «هم» زدن

طنز ایرونی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۱۸

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

بالاخره استیو رو در آپارتمان خودش پیداش کردم، روی مبل دراز کشیده بود، قیافه قدری در درد بود، کنار دستش چن تا چیزی که شبیه قرص بود. ترسیدم و گفتم:



آگهی

ـ استیو جون قرص خوردی؟

ـ نه بابا، نخودچی داشتم می خوردم، تا حالا نخورده بودم، چقدر سخته، داشت دندونمو می شکست.

نخودچیا رو نیگا کردم و گفتم:

ـ آخه بابا جون اینا نخودچی نیستن، اینا نخوداند.

ـ مگه نخودچی و نخود یکی نیستن؟

ـ اگه یکی بودن که تو ایرون برا کسی دندون نمونده بود، خوب تو کجا بودی؟ ما همه برات نگرون شده بودیم.

ـ رفته بودم چن روزی پیش دوستم به یه شهر دیگه، آخه حالم خیلی خراب بود، چون چن روز پیش کتی منو «هم» زد.

ـ تو رو هم زد؟!

ـ آره دیگه، گفت دیگه نمیخواد با من باشه، و منو «هم» زد.

ـ آش رو «هم» می زنن آدمو «هم» نمی زنن.

آدمو باهاش به هم می زنن.

ـ بهم گفت «تو یه جوری شدی» یعنی چی؟ چه جوری شدم؟

ـ نه تو هیچ جوری نشدی.

ـ فکر می کنم از پذیرایی من از خودشو و باباش زیاد خوشش نیومد، می دونستم، فکر می کنم راه و رسم ایرونی رو خوب نشون ندادم، حالشون گرفته شد.

ـ خوب آره اینم ممکنه.

ـ آخه چرا اینطوری شد؟ من که خیلی تمرین کرده بودم، اصلن دیگه هیچ کس نمی فهمید من ایرونی نیستم، با همه کلی تعارف می کردم، حال خودشونو و 12 نسل قبل و بعدشونو، حال رختخواب و زیرسیگاری و چوب لباسی شونو می پرسیدم، اون شب به باباش آنقدر غذا لمبوندم که دیگه از جاش نمی تونست بلند شه، آخه چرا کتی منو «هم» زد؟

ـ استیو جون فکر می کنم من می دونم چرا.

ـ خوب بگو دیگه معطل چی هستی؟

ـ فکر می کنم یه خرده زیادی ایرونی شده بودی، ایرونی بازیات ترسوندش، اصلن تقصیر من بود، من زیاده روی کردم، همه چیز رو بیش از اندازه چربش کردم.

ـ نه چطور همچین چیزی ممکنه؟ اگه ایرونی بازی بیش از حد بود که همه این کارو نمی کردن، من اصلن بر عکس فکر می کنم، من فکر می کنم به اندازه کافی ایرونی نشده ام، من به قول تو مث خورشتی هستم که هنوز خوب نپخته، برای همین هر کسی بخوره نفخ می کنه.

ـ شاید مث خورشتی شدی که ادویه اش یه خرده زیاد شده، تند شده، یه خرده زیادی پخته و شل شده، چن تا هم از مواد اولیه اصلی اش کم شده، و بعد گوشت و پیاز و زرد چوبه اش هم رو اصلن یادمون رفته بریزیم، خلاصه من فکر می کنم تو معجون غریبی شدی.

ـ معجون غریب خوبه یا بد؟

ـ حقیقتش خودم هم نمی دونم.

ـ پس میگی چیکار کنم؟

ـ والله دختر که زیاده، حتما که نباید…

ـ یعنی می گی کتی رو ول کنم؟

ـ آخه وقتی اون تو رو ول کرده اگه تو ولش نکنی بعد ممکنه مردم پشت سرت یه چیزایی بگن بعد هر چی باشه مرد ایرونی غرور داره، اگه زنه بگه نمی خوام تو هم بگو عیب نداره برو به سلامت.

ـ آخه من کتی رو خیلی دوس دارم، من رفتم براش ایرونی شدم، به همین سادگی که نمی تونم بگم بی خیالش.

ـ حالا من میگم یه مدت دست از سر کتی وردار شاید خودش پشیمون بشه بگه ایرونی دو آتیشه هم بد چیزی نیس، برگرده سراغت.

ـ آره بابا من مطمئنم برمی گرده، اونم منو دوست داره نمیاد به همین سادگی بگه غلامحسین بدرک. حتمن اونموقع عصبانی بوده، موتورش داغ کرده بوده، جوش آورده بوده، دود از سرش بلند شده بوده، و خون جلوی چشاشو گرفته بوده، اعصابش خرد شده بوده، حال خودشو نمی فهمیده، اصلن ببین من چقدر خوب این اصطلاحات رو بلدم، چطور میتونه منو ول کنه، چن روز که بگذره خودش برمیگرده من میدونم.

ـ واله اون طوری که اون عصبانی شده و با تو بهم زده ممکنه چن سال طول بکشه تا به اون نقطه برسه، اینه که من میگم زیاد امید واهی به خرج نده یه مدت اصلن راجع بهش فکر نکن راحت باش برا خودت زندگی کن.

ـ نه، من باید همینطوری ایرونی بودن رو یاد بگیرم، تا کتی برگرده باید درسای منو ادامه بدی که موقعی که کتی برگشت نگه اه این چه تن لشی شده.

ـ باشه باشه ولی هنوز خیلی درساست، من فکر می کنم شاید توی بعضی از درسا من کوتاهی کردم، مثلن من بهت نه درس لاس زدن داده ام، نه درس با دختر دوس شدن، نه درس خواستگاری.

ـ خواستگاری برای چی دیگه؟

ـ تو حالا به این کارا کاری نداشته باش، بلند شو برو دو سه تا دوش بگیر، ریشتو بتراش، از توی خونه بیا بیرون که یه خرده از کسالت بیایی بیرون.

ـ ببینم مردای ایرونی وقتی دوست دخترشون ولشون می کنن چکار می کنن؟

ـ آهان خوب سئوالیه، البته من جواب این سئوال رو هم خوب نمی دونم چون تا به حال به سر من که نیومده، ولی خوب یه چیزایی از بقیه شنیده ام، معمولن بیشتر مردا وقتی همچی چیزی اتفاق می افته به بقیه میگن خودشون دختر رو ول کرده ان چون یا دختر خونواده نداشته، یا موقع غذا خوردن زیاد ملچ مولوچ می کرده، یا 8 تا زبون خارجی بیشتر بلد نبوده، خلاصه یه عیبی رو دختر می ذارن، حالا کاری نداریم اگه دختر برگرده اولین کاری که می کنن اینه که برن گردنبندی که یک کیلو الماس داشته باشه می خرن و با مامانشون میرن خواستگاری دختره.

ـ بابا من کتی رو خیلی دوس دارم، نمی تونم روش عیب و ایراد بذارم.

ـ عیب نداره حالا یه ذره فقط تمرین کن، برا شوخی هم که شده یه داستان بساز تحویل مردم بده، ولی فقط تا میتونی چرب و چیلی اش کن.

ـ حالا فکر کن من آقای فضولی هستم که تو یه مهمونی ازت می پرسه چرا دیگه با دوست دخترت نیستی؟

ـ واله اول از همه بوق بلد نبود بزنه، درسش هم که دیگه هیچی اصلن خوب نبود و سه چهار تا بیشتر مدرک دانشگاه نداشت، باباش هم دزد بود و جنس قاچاق می کرد، مامانش هم سبیل داشت و خیلی مایه آبروریزی بود، بعد خالش خال خالی بود و دائیش چار خونه، توی مد هم که خیلی وضعش خراب بود، راه که می رفت کفشش قیژ قیژ می کرد، بعد زبونش هم هیچ خوب نبود، عطسه که می کرد لهجه داشت و خرناس که می کشید همه می گفتن اه این چقدر بد خرناس می کشه، دستپختش هم خیلی بد بود، یه بار اومده بود آش درست کنه جاش خورش تخمه کدو درست کرده بود، اخلاقش هم خیلی خشن بود و هر بار بهش می گفتم سلام محکم می زد توی گوشم، اینه که اصلن زن زندگی نبود.

به اینجا که رسید لبخند به لبم اومد، دیدم استیو خیلی سریع از زیر بار این ضربه پا می شه.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید