قسمت هفدهم: مرد ایرونی

طنز ایرونی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۱۷

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

چن روزی بود که از استیو خبری نداشتم، با در نظر گرفتن آن تلفن کذایی که از دوست دخترش ملیحه خانم یا «کتی» به من شده بود قدری نگران رابطه اونا بودم، تلفنو برداشتم و به استیو زنگ زدم، خونه نبود براش پیغام گذاشتم که هر طور شده به من زنگ بزنه، دفترچه تلفنو باز کردم و نیگا کردم، اسم زوبینو دیدم، دوست مشترک من و استیو، تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم شاید بدونه استیو کجاست.



آگهی

گوشی رو برداشت، خودمو معرفی کردم، زوبین گفت:

ـ اه! اتفاقا می خواستم همین الان بهت زنگ بزنم.

ـ جدی؟ اتفاقا منم میخواستم همین الان بهت زنگ بزنم.

ـ خوب چه خبرا؟

ـ هیچی، تو چه خبرا؟

ـ منم هیچی.

ـ خوب دیگه بگو؟

ـ همین دیگه، چن سالی بود ازت خبری نداشتم گفتم زنگ بزنم ببینم چه خبر.

ـ ما؟ هیچی، تو چی؟ خبر مبر نداری؟

ـ نه تو چی؟

ـ منم هیچی.

ـ یعنی این پنج سالی که من تو رو ندیدم هیچ اتفاقی نیفتاده؟

ـ نه دیگه، نه!

ـ ماشینو عوض نکردی؟

ـ چرا.

ـ خونه تو چطور؟

ـ آره اونم عوض کردم.

ـ دوست دختر چی؟

ـ آره اونم چن بار عوض بدل کردم.

ـ مسافرت نرفتی؟

ـ چرا، یه مسافرت دور دنیام رفتم.

ـ کارت چطور؟

ـ اونم عوض کردم.

ـ خوب پس مث اینکه هیچ خبری نیست.

ـ نه دیگه اگه بود که بهت می گفتم.

ـ از دخترخالت و شوهرش چه خبر؟

ـ هیچی اونا هم جفتشون تغییر جنسیت دادن، دخترخالم حالا پسر خالم شده، شوهرش هم شده زن پسر خالم.

ـ خوب دیگه چه خبر.

ـ هیچی، سلامتی.

ـ کسی تازگی عروسی نکرده؟

ـ نه.

ـ خواهرت عروسی نکرده؟

ـ آهان اون چرا.

ـ برادرت چطور.

ـ اونم دوبار، البته بار اولش زیاد جدی نبود، اما زنش جدی بود.

ـ خودت چی؟ عروسی نکردی؟

ـ چرا کردم اما بعد طلاق گرفتم.

ـ پس مث اینکه هیچ خبر تازه ای نیست.

ـ نه، اگه بود که بهت می گفتم.

ـ آره میدونم، راستی از استیو چه خبر؟

ـ نمیدونم، مث اینکه با دوست دخترش رابطشون شکرآب شده.

ـ ا، برا چی؟

ـ نمیدونم.

ـ همینطوری، روابطه شون بد شده؟

ـ آره دیگه.

ـ نکنه دوست دخترش میخواد عروسی کنه ولی استیو نمیخواد.

ـ نه بابا، استیو میخواد عروسی کنه ولی دوست دخترش میگه استیو زیادی ایرونی بازی درمیاره، خوشش نمیاد.

ـ پس تو که دلیلشو میدونی چرا میگی نمی دونم.

ـ من کی گفتم نمی دونم؟

اینجا بود که یادم اومد چرا سالهاست با زوبین حرف نزدم چون حرف درآوردن از اون از تبدیل اورانیوم به پلوتونیوم هم مشکل تر بود. در واقع اگه زوبین جاسوس میشد و گیر می افتاد دشمن هیچـوقـت موفـق به حـرف درآوردن ازش نمی شد. قرار شد در آینده نزدیک همدیگه رو ببینیم. خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم، هیچ خوشحال نبودم که رابطه استیو به خاطر بد درس دادن من داشت بهم می خورد. بلند شدم رفتم خونه دایی سیروس چون افکار داشت آزارم می داد.

زن دایی گفت:

ـ خوب موقعی رسیدی، دارم غذای مورد علاقه تو دُرس می کنم.

ـ ا؟ چی دارین درست می کنین؟

ـ خورشت قیمه با سبزی پلو با خورشت فسنجون با ماهی سفید با کشک بادمجون با میرزا قاسمی با کباب تودوری.

ـ مگه مهمون دارین؟

ـ نه بابا، داییت هوس کرده امشب خوب غذا بخوره.

اینجا که رسید دایی گفت:

ـ این زن که اصلن انگار نه انگار من آدمم، هر شب سه جور غذا بیشتر دُرس نمی کنه، دیگه امشب انقلاب کردم گفتم امشب با من مث آدم رفتار می کنی، چن جور غذا درس می کنی، آخه مگه دور از جون شما من آدم نیستم؟

ـ دایی من نگران دوستم استیو هستم، می خواسم باهاتون مشورت کنم.

ـ چیه چی شده؟ رفته تو قمار؟ من اصلن از اول می دونستم اون پسر یه خرده شره، به خانوم گفتم من از چشاش می خونم که تو کار پوکر و قمار لاس وگاسه.

ـ نه دایی جون استیو که اصلن اهل قمار و این حرفا نیست.

ـ آهان پس معلومه سیاسی میاسیه، خیلی بهش میاد.

ـ نه دایی سیاسی نیست، عاشقه.

ـ حالا مگه فرقش چیه؟

ـ هر دوش، یعنی اینکه آدم سرش بوی قورمه سبزی میده. ا عزیزم قرمه سبزی یادت رفت دُرس کنی.

ـ برو بابا توام، بیست جور دارم برات غذا دُرس می کنم.

ـ من این حرفا حالیم نیست، من قرمه سبزی میخوام.

ـ حالا باشه فردا شب.

ـ چی؟ من تا فردا شب صبر کنم؟

در حالی که دایی و زن دایی داشتند مشاجره می کردند من در یخچالو باز کردم که یه نوشابه دربیارم. از یخچال از شدت پر بودن یه کیسه بیست کیلویی پرتقال و موز و سیب و انگور بیرون ریخت. نوشابه رو برداشتم و میوه ها رو تو یخچال برگردوندم ولی هر کاری کردم نتونستم درشو ببندم.

دایی گفت:

ـ پسرم ولش کن ترتیب یخچال بهم خورده، حالا فردا خودم همه چیزو درمیارم و از اول دُرسش می کنم بیا اینجا بشین و داستانو تعریف کن.

ـ دایی جون استیو اومد پیش من درس بگیره که ایرونی بشه ولی مث اینکه من یه خرده چرب و چیلیش کردم، زیادی ایرونی شد، حالا دوست دخترش دیگه ازش خوشش نمیاد.

ـ خوب پسرم این که چیزی نیست این اصلن درست برعکس اونه که تو میگی، دوستت زیادی ایرونی نشده، اون درست به اندازه ایرونی شده.

ـ پس چرا دوست دخترش ازش دلخوره.

ـ آخه پسرم این مسئله ایه که همه مردای ایرونی دارن، اصلن زن ایرونی از مرد ایرونی خوشش نمیاد، زن ایرونی دوست داره از مرد ایرونی همش انتقاد کنه و کوچیکش کنه و اذیتش کنه، مرد ایرونی هم برعکس هی دنبال زن ایرونی بدوه، قربون صدقش بره و هر چی هم زنش بهش سرکوفت زد چیزی نگه.

یهو زن دایی از کوره در رفت:

ـ بله؟ نفهمیدم؟ من اینجا مث کنیز دارم جون می کنم بیست جور غذا برات درست می کنم، هی صبح تا شب برات چایی میارم، شیرینی میارم، دولا راست شو، آشغالاتو جمع کن، بعد نتیجه گیری می کنی که تو هی قربون صدقه من میری ولی من تو رو شکنجه میدم؟!

ـ آهان نیگا کن پسرم، می بینی چطوری داره به من می پره؟ این یعنی مرد ایرونی بودن؟ اصلن همه عالم بر ضد مرد ایرونین، همه جای دنیا سایه مرد ایرونی رو با تیر میزنن، تو آمریکا که اصلن مرد ایرونی بودن شده جرم، تو خیابان ببینن می گیرن میندازن تو خندق، تو اروپا که اصلن ایرونی رو راه نمیدن که بخوان بعدا بیرونش کنن، شریک آدم که سر آدم رو کلاه می زاره و مال آدمو بالا میکشه، فک و فامیل هم که پشت سر مرد ایرونی همش حرف می زنن، دیگه می مونه کجا؟ می مونه خونه خود آدم، حالا آدم میاد خونش زنش میزنه تو سرش بهش غذای خوب نمیده، اصلن مرد ایرونی یه نسل در حال منقرض شدنه، خوب دوستت هم این همه سال خارجی بود دوست دخترش ازش خوشش میومد، حالا تا ایرونی شده از چشم دوست دخترش افتاده، نه عزیز من، اون زیادی ایرونی نشده، اون درست سر اندازه ایرونی شده!

این رو که گفت من سراسیمه شدم و گفتم:

ـ ای داد بیداد، من باید برم قبل اینکه دیر بشه.

دایی لبخندی زد و گفت:

ـ آره پسرم پاشو برو درستش کن، بدو بابا جون، بدو تا دیر نشده.

سپس دایی روشو به زنش کرد و گفت:

ـ بابا پس این شام چی شد؟ مُردیم از گشنگی، دِ بیارش دیگه یه شامو که اینقدر لفتش نمی دن.

Loading Facebook Comments ...

اولین نظر دهنده باشید