قسمت پانزدهم: کشک خشک و...

طنز ایرونی: ماجراهای ایرونی شدن استیو – ۱۵

پ پ پ

دوستم استیو سخت عاشق یه دختر ایرونی شده و برا ازدواج با او قصد داره ایرونی بشه. اسمشو به غلامحسین تغییر داده و از من خواسته بهش یاد بدم چه جوری ایرونی بشه. در جلسات قبلی بعضی از آداب رو مث مهمونی رفتن و رانندگی کردن بهش گوشزد کردم، ادامه داستان:

****

یه روز با استیو در کافه سر باز یه مال نشسته بودیم و حرف می زدیم که بعد از دور یکی از آشنایانی رو که از او خوشم نمی اومد دیدم، به استیو گفتم:

ـ الان نیگا نکن ولی اون هوشنگ نامی رو که بهت می گفتم خیلی فضول و از خودراضیه اینجاست.

استیو به حرف من گوش نکرد و برگشت بر و بر هوشنگ رو نیگا کردن.

گفتم:

ـ معلوم شد که تو دیگه کاملن ایرونی شدی چون هر چی میگم برعکس اش رو انجام می دی.

ـ خوب حالا مگه چی شده؟

ـ هیچی داره میآد اینطرف چون ما رو دید، فقط یادت باشه زیاد باهاش حرف نزنی چون از هر فرصتی میخواد استفاده کنه که پز بده، اصلن بهتره برا اینکه اون زیادی ازت سئوال نکنه تو از اون سئوال زیاد کنی؟

هوشنگ با سینی غذا سر میز ما اومد و خودشو دعوت به نشستن کرد و نه گذاشت و نه برداشت گفت:

ـ فلان فلان شده حالت چطوره؟ خیلی وقته ازت خبری نیست ها لاکردار کجایی پس تو پفیوز.

ـ به به هوشنگ خان گل و بلبل بدون سنبل، چه عجب بفرمایین بشینین.

ـ ده لاکردار حالا که نشستم تازه بفرما می زنی؟

این کیه دیگه اینجا نشسته؟ کاناداییه؟ دوست توه؟ اَه اَه چقدر لباس بدریختی پوشیده، آدم بهتر از این پیدا نکردی باهاش دوست بشی؟ ما رو ول کردی رفتی سراغ این غربی های؟

ـ ایشون دوست من استیوه.

استیو دستشو به طرف هوشنگ دراز کرد و به فارسی گفت:

ـ سلام آقا حالتون چطوره؟ اهل و عیال چطورن؟ سگ همسایه تون چطوره؟ خیلی خوش اومدین، صفا آوردین؟

هوشنگ که انتظار فارسی بلد بودن استیو رو نداشت به تته پته افتاد:

ـ شما ایرونی هستیـن؟ اون چیزایی که داشتم می گفتم راجـع به شما نبودهـا، داشتـم شوخـی می کردم، چه لباستون قشنگه، ساخت کجاست منم برم یکی بگیرم.

ـ اصلن بفرمایید پیشکش.

استیو شروع کرد دگمه لباسشو باز کردن که لباس رو پیشکش کنه که مچشو گرفتم.

ـ استیو جون تعارف اومد نیومد داره ناهارتونو بفرمایین.

استیو از هوشنگ پرسید:

ـ خوب شما تو چه کاری هستین؟
ـ کی؟ من؟ آهان، من تو بزرگترین کمپانی سنگ پاسازی دنیا کار می کنم، رئیس کل قسمت فروش محصولات سنگ پا به کشورهای آمریکای شمالی و آفریقای جنوبی هستم، شما سنگ پا لازم ندارین؟

گفتم:

ـ نه هوشنگ خان ولی خوب شد رفتی تو کار سنگ پا چون خیلی به شخصیتت می خوره.

ـ البته قرار نیست همیشه تو این شغل باشم، در واقع داریم روی دکترای فیزیک هسته ای کوانتوم کار می کنیم که بعدش بریم برا بزرگترین کمپانی هسته دنیا کار کنیم، بعدش هم که هی شوهر خاله ام میگه برم کارخونه مسواک اونو براش بچرخونم ولی بهش گفتم فعلن سرم شلوغه بعدا باهام تماس بگیر، گفتم کمپانی مسواک سازی اش بزرگترین کمپانی خاورمیانه است؟

ـ اِ پس چرا چن تا از مسواک هاشو نمی گیری استفاده کنی؟

ـ ده لاکردار بل نگیر، راستی گفتم دوست دخترم کمپانی خودشو زده؟

ـ بذار حدس بزنم، بزرگترین کمپانی زیپ شلوار دنیا رو درست کرده؟

ـ نه بابا چی میگی؟ تو زیپ شلوار که اصلن پول مول نیست، اگر پول بود که خودم رفته بودم توش. دوست دخترم که میدونی مدرک داروسازی داره برا همین یه شربت سینه ای درست کرده چه شربتی.

ـ از اون شربتای سینه که خانما میخورن که تو عروسیا همه بهشون نیگا کنن.

ـ نه، شربت سینه مخصوص سرفه، خلاصه کارخونه شربت سینه زده داره به فرانسه شربت سینه صادر میکنه، آخه میدونی که اون مث بلبل فرانسه حرف می زنه.

علامت سئوال رو صورت غلامحسین نقش بست و پرسید:

ـ مگه بلبل فرانسه حرف می زنه.

هوشنگ که سئوال استیو را نفهمیده بود به حرف خود ادامه داد:

من فکر می کنم اینطوری که پیش میره بزودی بتونه یه کارخونه آسپرین بچه هم درست کنه، خـوب آقـای استیـو شمـا چـه جور ماشینی می رونید؟

ـ کی؟ من؟

ـ خوب آره دیگه من که گفتم آقا استیو.

ـ اختیار دارین؟ صفا آوردین، بعله من ماشینم شورلته.

ـ اَه اَه شورلت که ماشین نشد، اصلن زنا از این ماشینای آشغال پاشغال خوششون نمیـاد، اگـه می خوای دخترا دم در خونت صف بکشن باید یه ماشین پر قدرت کورسی با کلاس مث پول شه یا آستون مارتین داشته باشی، چون اینا بهترین ماشینای دنیا هستن.

ـ پس شما هم از اونا دارین دیگه؟

ـ نه، مال من فورد پینتوه، البته موقتیه قراره به محض اینکه بابام سرش خلوت بشه برام یه ماشین مرغوب بخره، آخه میدونی که بابام این روزا سرش خیلی شلوغه، چون بزرگترین کارخونه فوتینا سازی دنیا رو داره، بزرگترین صادرکننده فوتینا به دوبی و بحرین کارخونه بابای منه.

ـ خوب حالا شما قراره کی با اون دوست دختر شربت سینه تون عروسی کنین؟

ـ عروسی؟ نه بابا من حالا حالا عروسی بکن نیستم، اصلن دخترا صف کشیدن که بیان سراغم هیچم دست از سرم ور نمی دارن، دختر پشت دختر.

در اینجا تلفن دستی هوشنگ به صدا دراومد. هوشنگ نیشش باز شد و گفت اَه باز این تلفنا شروع شد این دخترا که ولم نمی کنن، چیکار کنم، دست خودم نیست دیگه، ببخشین.

هوشنگ تلفنو برداشت و مشغول صحبت شد.

ـ الو؟ بله؟ اِ آهان، بعله، هیچی اومدم دارم با چن تا از دوستا غذا می خورم، نه مامان جون شام منتظرم نباش، چی؟ سر راه چی بگیرم؟ کشک خشکه؟ باشه مامان، دیگه امری نیست؟ باشه باشه در ضمن مامان جون اون خشتک شلوارم که پاره شده رو وصله می کنی؟ آره صبح لازم دارم، باشه کسی برا من تلفن نکرد؟ هیشکی؟ یعنی از صبح تا حالا هیچ کی زنگ نزده؟ آهان… نکنه تلفن خرابه، عیب نداره، خوب باشه دیگه من باید برم، دوستام منتظرن، قطعش کن.

گفتم:

ـ نه هوشنگ جون عیب نداره، حرفتو بزن ما هیچ عجله نداریم، به مامان هم سلام برسون.

ـ باشه باشه مامان دوستام سلام می رسونن، همون دوستام دیگه همون پسره که لباساش یه جوریه همیشه به آدم زل میزنه، باشه بهش سلام می رسونم، باشه خداحافظ، خشتک شلوارم یادت نره.

هوشنگ تلفن را قطع کرد و بلند شد خوب دیگه باید با اجازه برم مامانم گفت زود باشم برم سر راه کشک خشک بگیرم.

و بدین ترتیب محبوب ترین مرد دنیا که در بزرگترین کارخانه سنگ پاسازی و زیپ شلوار سازی و شربت سینه سازی کار می کرد رفت تا با خشتک شلوار سالم به سراغ زنان سینه چاک دنیا بره.

ادامه داستان  شماره بعد 

Loading Facebook Comments ...